تبليغاتX
...

...

سلام

سلام.

دیگر اینجا نمی نویسم. و این پایان ارتباط من با آدم  های اینجاست.

در زندگی هرگز آدم یکجا نشینی نبوده ام. گاهی دلم خواسته که باشم اما تنها جایی که همیشه برای یکجا نشستن به آن فکر می کنم قبرستان خانوادگی ماست. مرگ اجتناب ناپذیر است و غصه ندارد. همیشه دلم خواسته آدم ها اهمیتش را درک می کردند و قبرستان خانوادگی داشتند تا  مختصات دقیق خانه ی آخرشان را بدانند ویادشان باشد آنجا تنها مکان ثابت برای زندگی اینجایی ماست تا بعد ببینیم چه می شود یا چه نمی شود. همیشه به دوستانم می گویم اگر توی سقوط هواپیما پودر نشوم یا جسدم وسط ماجراجویی هایی که در پیش است گم نشود خانواده ام حتما جسدم را به آن ابعاد کوچک کنج قبرستان خانوادگی بزرگمان انتقال می دهند حتی اگر توی ماه مرده باشم. من همیشه به آنجا فکر می کنم ، که تنها مکان بیشتر قطعی زندگی ماست. تنها مکانی که برای ما وجود دارد. باقی وطن ها باقی مکان ها همه بود و نبودشان در دل ماست . همه چیز جز آن در ذهن و روح ماست که جاری ست. حتی آنجا هم اهمیت صرفا نمادینی دارد چون در دل خاک که خوابم روح من قطعا در جای دیگری ست .

از مکان حرف می زنم چون اینجا همیشه برای من یک مکان بوده . مکانی که دوست داشته ام و دل کندن از آنجا برایم سخت بوده. به خاطر قلبم و دوست داشتن اکثر آدم های خوبی که اینجا را می خوانده اند.  اینجا مکانی ست که نیاز دارم پشت سر بگذارم به خاطر خودم که اینجا می نوشته ام به همین سادگی و روشنی.


در پناه خداوند!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم آبان 1390ساعت 11:45  توسط نرگس  | 

سفر دراز ما...

در زندگی مرزهایی هست که هست . و از وجودشان آگاهی. همیشه مرز برایم در هم آمیختگی دو وضعیت متفاوت بوده خیلی ظریف وقتی نمی دانی در کدام سویی یا می دانی و نمی دانی چه خواهی کرد ، یا می دانی چه خواهی کرد و زمان را نمی دانی.اما مرزها هستند. نه به معنای تعریف شده ی معمول. گاهی این مرزها در خود آدمند. من مدت های فراوانی در این وضعیت در هم آمیخته ی پیچیده ایستاده بودم. به لب مرز بودن آگاه بودم اما میان ماندن و رفتن ، میان این وری بودن یا آنوری بودن هنوز هیچ جا نبودم.

شنبه یکهو رفتم سفری یک روزه و در سفری جایی از کوچه باغ های بی نطیر جایی از اینجا رد می شدم. یکی از معروفترین عکس های دنیا عکس پسر و دختر بچه ای ست دست در دست هم پشت به ما که  از میان بوته ها پا می گذارند توی روشنی. امروز که چشم هایم را باز کردم دیدم که پا گذاشته ام به روشنی آنروز. از مرز دشواری رد شده ام.و این یعنی آغاز فرم متفاوتی از زیستن که مدت ها بهش فکر کرده بودم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم مرداد 1390ساعت 9:4  توسط نرگس  | 

منم من بذر فریاد

خاک خوب سرزمینم باش

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم مرداد 1390ساعت 9:32  توسط نرگس  | 

رود سرد


... چنان پرم، چنان پرم از تو که بیشتر شبیه شوخی زیبایی هستم.


براهنی

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مرداد 1390ساعت 15:32  توسط نرگس  | 

در جستجوی نمو

2003_ پیکسار

دوری حافظه ندارد. تنها چیزی که یادش نمی رود این است که حافظه ی کوتاه مدت دارد. پس خطررا نمی شناسد. همه چیز برایش عین بازی ست. وقتی روی تن عروس دریایی بازی می کند و نمی داند که ممکن است از بین برود یا وقتی همنشین کوسه هاست و در جلسه ی ترک اعتیادشان شرکت می کند ، همه چیز برایش دم را غنیمت دانستن و سرخوشی ست.شروع می کند به حرف زدن با نهنگ، زبانشان را بلد است نهنگ می بلعدشان تا آنها را به جایی که می خواهند برساند. رهاشان می کند توی آب و به زبان نهنگی ازشان خداحافظی می کند ، دوری می گوید کاش زبان نهنگ ها را بلد بودم! نام ها هم یادش نمی ماند.

تقریبا همه میدانند من چقدر بی حافظه ام. بعضی کارها برای من همیشه انگار بار اولند مثلا باز کردن در کوکا کولا، خاطره ها یادم نمی ماند مگر کسی که آنجا با من بوده برایم تعریفش کند. کتاب هایی را که می خوانم یادم می رود، فیلم هایی را که می بینم.بارها شده کتابی را بخوانم و فکر کنم چه آشناست و تمام که شود خواهرم یاد آوری کند قبلا هم آن را خوانده ام. گاهی حتی واژه های انگلیسی دقیقا وقتی که بهشان نیاز دارم یادم می رود. آدم هایی را که دیگر دوستم نیستند کم کم یادم می رود بدون کینه، نمی شناسمشان. احساس مکان ندارم. در مقیاس انسانی یک دوری تمام عیارم. دیشب که پس از سال ها در جستجو ی نمو را می دیدم یادم افتاد به عزیز ترین دوستم که اولین فیلمی که با هم درباره اش حرف زدیم همین بود ، آنجا که در تعریف اقیانوس می گوید اقیانوس جایی ست که بزرگ و آبیست. به نوعی فیلم دوستی ما کارتون با شکوه و پر ماهی در جستجوی نمو ست. و خیلی نمادین است حالا.

دوری هیچ چیز و هیچ جا یادش نمیماند حرکات تند و سریع دارد و همه ی مکان ها برایش غریبند، رو می کند به مارلین به گفتن این که وقتی به تو نگاه می کنم انگار توی خونم.
+ نوشته شده در  جمعه هفتم مرداد 1390ساعت 23:23  توسط نرگس  | 

زندگی روستایی


Raymond Depardon
"The photographer is filled with doubt. Nothing will soothe him."


+ نوشته شده در  جمعه هفتم مرداد 1390ساعت 20:28  توسط نرگس  | 

با تمام جاده ها عطر تو هست.

یکی از  تفریحات جدی زندگی من خواندن نقشه ی ایران است. نام مکانها ، رودها ، کوهها ، شهرها ، روستاها خیلی خیال انگیز و دعوت کننده است ! و چه معنایی دارد جز میل سفر؟
+ نوشته شده در  یکشنبه دوم مرداد 1390ساعت 19:31  توسط نرگس  | 

گفتن و دیدن !

+ نوشته شده در  شنبه یکم مرداد 1390ساعت 13:30  توسط نرگس  | 

tickets

olmi_ kiarostami_laach

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم تیر 1390ساعت 19:53  توسط نرگس  | 

سفر شبانه

دیشب مسافر عزیزی داشتم در راه  که باید مطمئن می شدم سلامت به مقصد رسیده. خیلی ناخودآگاه از چهار صبح به بعد در انتظار خبر رسیدن در خواب و بیداری بدون هیچ اندیشه ای در حال تماشای سفر آرام و زیبای ماه در آسمان پنجره ام بوده ام وفقط به این فکر کرده ام که چه زیباست چه زیباست و چه خوش رنگ است تغییر رنگ آسمان. هفت صبح که مسافرم به سلامت رسید همه جا روشن بود از  آفتاب !

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم تیر 1390ساعت 12:56  توسط نرگس  | 

خانه ی دوست کجاست؟

عباس کیارستمی ـ ۱۳۶۵

به پسر (های) دهات و دمپایی ها و دست هایش (ان)!

صدای اذان به گوش می رسد ٬ غروب است و من تازه از دیدن این شاهکار فارغ شده ام. فارغ شده ام؟ یادم نمی آید فیلمی اینقدر زنده توانسته باشد خاطرات دور و نزدیک را از ته ذهنم بیرون بکشد. اینقدر زنده دلم را تنگ کرده باشد. برای درها٬ برای نیمکت های همینقدر کهنه ی دبستانمان. برای هم کلاسی ها . و نه برای معلم هایم و نه برای اضطراب بیش از حد حین دیدن مشق هایمان . دلم برای تمام زمستان های دلگیر که تنها در راه مدرسه در سیاهی پس از غروب به خانه بر می گشتم تنگ شد. برای دفتر مشق هایمان که عین دفتر مشق های پسر ها بود...

سال ۶۵ ٬ من مثل محمد رضا  کلاس دوم دبستان بودم .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم تیر 1390ساعت 20:51  توسط نرگس  | 

...هرجا بروی

سفری به هرکجا

دورترین جا

عمقِ وجودِ توست

دل‌ات...

آدونیس/ محسن آزرم


+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم تیر 1390ساعت 16:1  توسط نرگس  | 

الهی لم اسلّط علی حسن ظنّی قنوط الایاس!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم تیر 1390ساعت 21:46  توسط نرگس  | 

شاهرخ خان

اگر که ما در جای بگیر ببندی زندگی نکرده بودیم و توانسته بودم به موقع شعله را ببینم چه بسا عنوان این نوشته می شد آمیتا باچان ٬ اما در جای بگیر ببندی زندگی کرده بودم در سال های بدی و شعله را هیچ وقت ندیدم نه نسخه ی سه ساعته را نه نسخه ی هفت ساعته را ٬ علی الاخصوص رقص دخترک را روی شیشه پیش رییس دزدان ( اینطور شنیده ام)

خلاصه اولین و آخرین فیلم هندی که بطور کامل دیدم اولین فیلم شاهرخ خان بود به نام بازیگرکه یک جای ترانه اش می خواند : بازیگرهه بازیگر هه...  و خوب که فکر می کنم می بینم اگر چه صحنه های رقص مبسوطی داشت با دختر متاسفانه آخر فیلم شاهرخ خان جوانمرگ شد و در حالت زخمی پس از ایراد سخنرانی تام و تمامی مرد

مطمئن نیستم اصلا اسم بازیگر شاهرخ خان باشد اما من فکر می کنم شاهرخ خان اوست !

چندی قبل شبکه سه فیلم هندی پخش می کرد.توی فیلم پسرک پس از بدبختی فراوان رو آمده بود و شده بود هنرپیشه نقش اول که عکسش روی بیلبوردها بود. حالا در فیلمی با شاهرخ خان هم بازی بود و آمده بود پشت صحنه که  ببیندش با دو تا از دوستان قدیمی. رفت و به تعارف شاهرخ خان نشست و دوستانش هیجان زده دور ایستاده بودند و او از دور آنها را به شاهرخ خان معرفی کرد ٬ بعد دوستانش می خواستند بروند و از دور اشاره می دادند. پسرک برگشت و گفت شما بروید من بعد می آیم. شاهرخ خان دمی به خمره زده بود و سرش گرم شده بود ٬ جام را توی هوا می چرخاند و به پسرک که روبرویش نشسته بود  گفت یک چیز را همیشه یادت باشد: آنها وقتی تو را به دوستی قبول داشتند که تو هیچ چیز نبودی و هیچ کس تو را نمی شناخت٬ آنها صادق ترین آدم های زندگیت هستند ٬ نگهشان دار.

این یکی از خردمندانه ترین جملاتی ست که شنیده ام  به همین دلیل شاهرخ خان را دوست داریم !

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم تیر 1390ساعت 14:11  توسط نرگس  | 

خطاب به پروانه ها *

شبانه روز من از سرسرای سبز سروهای شما می گذشت    پروانه های از جان گذشته ی گذشته و

                                                                                                            آینده...

* براهنی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم تیر 1390ساعت 23:57  توسط نرگس  | 

خواهر زاده ام امروز زنگ زده می گوید : می خوام یه جمله بنویسم بگم : ما اومدیم گرد و خاک کنیم ٬ باید بنویسم وی کام یا وی آر کامینگ؟  حالا بعدش معنی گرد و خاک چی میشه؟ و در اینجا خاله ی عزیز به سخنرانی مبسوطی درباره ی اصطلاحات در زبان پرداخته است.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم تیر 1390ساعت 23:30  توسط نرگس  | 

چراغ های خاموش _چراغ های روشن

من از سینه چاکان سینمای کیمیایی نیستم. از مخالفان او هم نیستم. چون اصولا فیلم هایش را ندیده ام حتی قیصر را. ضیافت را دیده ام و باز شاید سرب را. اما او را نمی شناسم.

جذابیت کیمیایی برای من از دیدن چند مصاحبه کوتاه با او و لحن و مکثش هنگام گزینش کلمات ناشی می شود . و البته همیشه فکر می کنم که نگاه بسیار عمیق و تنهایی دارد با محبتی انسانی. خیلی تصادفی داشتم یکی از مصاحبه هایش را می خواندم و دیدم که چقدر شبیه آن چیزی ست که فکر کرده ام.

"من تنها زندگی می‌کنم. رفیق زیاد دارم اما تنها زندگی می‌کنم. یعنی شب اگر چیزی بنویسم و بخواهم برای کسی بخوانم، نیست. کسی نیست که کارم را برایش بخوانم، کسی نیست که عاشقانه جلویم یک چایی بگذارد، البته اگر باشد من هم عاشقانه جلویش قهوه می‌گذارم، نه اینکه منتظر باشم فقط او برایم چای بیاورد (با خنده) منظورم این است که تو حس یک هم نفس را می‌خواهی، حس یک انسان را. من این حس را ندارم و در بد دوره‌ای این را ندارم، در دوره 70-60 سالگی که بیش از هر وقت به آن احتیاج دارم. آدم وقتی جوان است و تنها، وضعیتش فرق دارد. الان من دلم می‌خواهد بنویسم، فیلم بسازم، فکر می‌کنم هنوز فیلم نساخته‌ام، فکر می‌کنم همه فیلم‌هایی که ساخته‌ام با هم یک فیلم هم نمی‌شود. خدا شاهد است این را قلبا می‌گویم. این بدشانسی من است که توی این ده سال تنها بوده‌ام."

"اصلا چه اصراری وجود دارد که هنرمند، روشنفکر باشد یا روشنفکر، هنرمند، چه اصراری وجود دارد؟ یا روشنفکر هستید یا نیستید. بستگی دارد به اینکه در پهنه واقعیت قرار بگیرید و یا در وادی فرضی و انتزاعی. روشنفکر بیشتر به فضای انتزاعی و فرضی می‌پردازد. هیچ‌کس از روی یک سطح پت و پهن انتزاعی سقوط نمی‌کند. کسی از روی فیلم برسون نمی‌افتد. اما یک وقت ما روی لبه شمشیر راه می‌رویم و با هر حرکت بریده می‌شویم. کسی مثل گدار می‌گوید وسترن مال لات‌ولوت‌هاست و نمی‌فهمد که جگرسوزترین اسطوره‌های امروز آدم‌های تنهایی هستند که کنار پیاده‌روها نشسته‌اند. بحث دیگر این است که آدم آگاه با روشنفکر فرق دارد. من با این خیلی کار دارم. یک وقت یک آدم آگاه است و یک وقت تلاش می‌کند که آگاه جلوه کند. فاصله همین‌جاست."

"نمی‌دانم بتوانم اثری را که دلم می‌خواهد بنویسم، تصوری ندارم. تنها هستم و اگر تنها نبودم شاید می‌شد. یک چیزی را همیشه گفته‌ام: «خیلی فاصله هست بین اینکه وقتی وارد خونه می‌شی چراغ خونه‌ رو خودت روشن کنی یا چراغ خونه‌ روشن باشه. تو نمی‌دونی این فاصله یعنی چی!"

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم تیر 1390ساعت 19:52  توسط نرگس  | 

یخ فروش

یک ماه قبل است  هشت جوئن.غروب نیمه خنک دلپذیری ست در حوالی اذان. کنار زاینده رودی که آب ندارد نشسته ام که عزیزترین دوستم اس ام اس می فرستد که :

ما آمده ایم زندگی کنیم تا قیمت پیدا کنیم نه اینکه به هر قیمتی زندگی کنیم.زندگی ما حکایت یخ فروشی ست که از او پرسیدند : فروختی؟ گفت: نه! اما تمام شد.

آیت الله بهجت.

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم تیر 1390ساعت 16:25  توسط نرگس  | 

آزادي نوشتن


مارس 1985 آرتور ميلر و هارولد پينتر به استانبول سفر كردند. در آن سال‌ها اين دو نفر شايد سرشناس‌ترين و مهم‌ترين نام‌هاي تئاتر جهان بودند، اما دليل آمدن‌شان به استانبول، رخدادي ادبي يا تئاتري نبود، بلكه محدوديت‌هاي سخت آزادي بيان در تركيه آن سال‌ها بود كه به خاطرش چندين نويسنده زنداني شده بودند. سال 1980 در تركيه كودتايي رخ داد كه پيامدش زنداني شدن هزاران نفر بود و مثل هميشه نويسندگان جزو كساني بودند كه به شدت تحت تعقيب و مورد آزار قرار گرفتند. هر بار در آرشيو روزنامه‌هاي آن سال نگاه مي‌كنم تا يادم بيايد در آن روزها چه گذشت، بلافاصله تصاويري يادم مي‌آيد كه بدل به مشخصه آن دوران شده‌اند: مرداني نشسته در دادگاه، در محاصره پليس‌ها، با كله‌هاي تراشيده و اخمي كه نشانه خشم‌شان از روند رسيدگي به پرونده بود. بين اين افراد نويسنده زياد بود و ميلر و پينتر به استانبول آمدند تا با اين نويسندگان و خانواده‌هايشان ملاقات كنند و اگر كمكي از دست‌شان برآمد، انجام دهند و همچنين صداي ايشان باشند و نگاه جهان را متوجه‌شان كنند. اين سفر را انجمن جهاني قلم (PEN) با هماهنگي كميته نظارت هلسينكي انجام داد. من دنبال‌شان به فرودگاه رفتم، من و يكي ديگر از دوستانم راهنمايشان بوديم.
پيشنهاد اين كار به من به اين خاطر نبود كه در آن روزها نقشي در سياست داشتم، صرفا به اين دليل بود كه نويسنده بودم و انگليسي را خوب حرف مي‌زدم. با خوشحالي تمام قبول كردم و دليل پذيرفتنم بيش از كمك به دوستان نويسنده دربند، وقت گذراندن در كنار دو نويسنده بزرگ بود. به همراه اين دو به دفترهاي ناشران كوچك معترض رفتيم، به اتاق‌هاي شلوغ روزنامه‌ها و دفترهاي كوچك و خاك‌گرفته مجله‌هايي كه در آستانه تعطيلي بودند. از خانه‌اي به خانه ديگر و از رستوراني به رستوران ديگر رفتيم تا با نويسندگان تحت تعقيب و خانواده‌هايشان ملاقات كنيم. تا آن روز به سياست فكر هم نكرده بودم و هيچ وقت به فكر دخالت در سياست نيفتاده بودم، اما وقتي داستان‌هاي حيرت‌انگيز و خوفناك سركوب، ظلم و شر نامتناهي را مي‌شنيدم احساس گناه و عذاب وجدان وجودم را لبريز مي‌كرد. از يك سو احساس همبستگي و هم‌فكري با اين‌ نويسندگان داشتم و از سوي ديگر مي‌ترسيدم و مي‌خواستم جان عزيزم را حفظ كنم تا به زعم خودم، براي رمان‌هاي زيبايي كه قرار بود، بنويسم مشكلي پيش نيايد. ميلر و پينتر را از قراري به قرار ديگر مي‌برديم و خوب يادم هست كه در ترافيك ساعت‌ها بايد درباره دستفروش‌ها، درشكه‌ها، بيلبورد سينماها، زنان محجبه، بي‌حجاب و چيزهايي از اين دست كه براي بازديدكننده غربي جذاب است، توضيح مي‌دادم. يك تصوير ديگر را هم خوب به ياد دارم: من و دوستم در اين سوي راهروي دراز هتل هيلتون استانبول با عصبانيت و برافروختگي حرف مي‌زديم و در انتهاي ديگر راهرو پينتر و ميلر هم كه چندان دست‌كمي از ما نداشتند، در گوش هم پچ‌پچ مي‌كردند. اين تصوير بر ذهن بيمار من حك شده است، فكر مي‌كنم به اين دليل كه نوعي تجسم عيني فاصله درازي است كه بين تاريخ در هم گره‌خورده ما و تاريخ آنان وجود دارد و در عين حال اين راهرو نشان مي‌دهد كه اتحاد بين نويسندگان جهان ممكن است.
اين حس غرور دوطرفه و شرم مشترك را در تمام ملاقات‌هايمان داشتم، در تمام اتاق‌هايي كه به ديدار مردان مشكل‌دار رفتيم آتش به آتش سيگار روشن مي‌كردند. گاهي اوقات حتي اين وضعيت را ميهمانان ما به زبان مي‌آوردند و در اغلب اوقات من آن را به واسطه حركات و واكنش‌هايشان درمي‌يافتم. نويسندگان، روزنامه‌نگاران و متفكراني كه آن روزها به ديدارشان رفتيم، اغلب خود را چپ مي‌دانستند و بنابراين علاوه بر كشور خود با آزادي‌هاي مقدس براي ليبرال دموكراسي غربي هم مشكل داشتند. حالا كه بيش از 20 سال گذشته، مي‌بينم حدود نيمي از آن افراد ـ آمار دقيقي ندارم ـ به ورطه ناسيوناليسم افتاده‌اند تا اعتراض خود به دموكراسي غربي و غربي شدن را به شكلي ديگر نشان دهند. واقعا غم‌انگيز است.
موقعيت من به عنوان راهنماي اين دو نفر و ديگر تجربه‌هاي مشابه در اين سال‌ها، چيزي را به من آموخته است كه البته همه از آن آگاهيم اما اين برايم در حكم فرصتي است تا به زبانش بياورم. آزادي تفكر و بيان بخشي از حقوق ابتدايي بشر است و به كشور خاصي ربط ندارد. اين آزادي‌ها براي انسان مدرن به اندازه نان و آب ضروري است و هيچ شكلي از احساسات ناسيوناليستي، حساسيت‌هاي اخلاقي، يا از همه بدتر، منافع اقتصادي و نظامي، نبايد سدي بر سر راه آن باشد. يكي از دلايلي رنج كشيدن بسياري از كشورهاي غيرغربي از فقر، فقدان آزادي بيان است. بسياري از مردمان اين كشورها به غرب يا شمال مي‌گريزند تا از شرايط سخت اقتصادي و سركوب‌هاي شديد فرار كنند ـ البته همه مي‌دانيم چه تعداد‌شان به واسطه خشونت نژادپرستانه كشورهاي ثروتمند ميزبان، عذاب بيشتري مي‌بينند. همه بايد حواسمان را جمع كنيم و هشدار دهيم به كساني كه پناهندگان و اقليت‌ها را به دلايلي مثل كشور و دين متفاوت تحقير مي‌كنند و گاه حتي به جايي مي‌رسند كه پناهندگان را به خاطر سركوبگري در كشور خودشان، كه خود از آن گريخته‌اند، تخطئه مي‌كنند. اما احترام گذاشتن به انسانيت و باورهاي ديني اقليت‌ها به هيچ‌وجه به معناي محدود كردن آزادي انديشه به خاطر خوشايند آنان نيست. احترام به حقوق ديني يا اقليت‌هاي قومي هرگز نبايد بهانه‌اي براي مهار زدن بر آزادي بيان باشد. ما نويسندگان وظيفه داريم بر سر اين مورد، كوتاه نياييم، هر قدر هم موضوع بحث «تحريك‌كننده» باشد. بعضي از ما بيشتر به غرب تعلق خاطر داريم و بعضي ديگر با شرق‌نشينان روابط‌مان حسنه‌تر است و بعضي كه من خود را از آنان مي‌دانم، مي‌كوشند اين تقسيم‌بندي جعلي را كنار بگذارند و به هر دو سو گشوده باشند. اما موطن ما و همچنين ميل ما به درك مخالفان‌مان هرگز نبايد مانعي بر سر راه احترام به حقوق بشر باشد. هميشه براي بيان عقايد سياسي‌ام به شيوه‌اي روشن و شفاف به مشكل برخورده‌ام. در هر تلاش احساس تظاهر مي‌كنم، انگار هر حرفي مي‌زنم، دروغ از آب درمي‌آيد. شايد به اين دليل است كه نمي‌توانم فكرهايم را جمع و جور كنم و در يك صداي واحد و يك منظر واحد بگنجانم. پيش از هر چيز رمان‌نويسم و از بديهيات كار من وجود توان همذات‌پنداري با همه شخصيت‌ها، به خصوص شخصيت‌هاي منفي است. البته اين طرز فكر با آنچه مي‌بينم، سازگار است: داشتن باوري راسخ به آدم‌ها و ماهيت چيزها كار دشواري است. از سويي، مي‌بينم كه بسياري از آدم‌هايي كه نيت خير دارند و اراده نيك، به شكلي متناقض از حاكمان و قربانيان به يكسان دفاع مي‌كنند. شايد بزرگ‌ترين لذت رمان نوشتن در همين است كه تنها با رمان مي‌توان اين وضعيت اختصاصا مدرن را به تصوير كشيد، كه در آن انسان‌ها مدام در حال نقض كردن خويش‌ هستند. به خاطر همين لغزش دايمي و تغيير مدام ذهن است كه آزادي بيان چنين اهميتي مي‌يابد: ما محتاج آزادي بيان هستيم براي درك خويش، براي درك درون متناقض و سايه‌روشن و تفكرات نامسنجم خويش و همچنين براي درك آن غرور و شرمي كه پيشتر درباره‌اش حرف زدم.
داستان ديگري بگويم تا بر شرم و غروري كه درباره‌اش حرف مي‌زنم و محصول استانبول‌گردي 20 سال پيش من با آرتور ميلر و هارولد پينتر بود، نور تازه‌اي بيفكند. 10 سال پس از آن ملاقات، زنجيره‌اي از نيات خير، خشم، احساس گناه و درگيري‌هاي شخصي موجب شد چند سخنراني درباره آزادي بيان ايراد كنم كه هيچ ربطي به رمان‌هايم نداشت و موجب شد بسيار بيش از آنچه فكرش را مي‌كردم به شخصيتي سياسي بدل شوم. درست در همين زمان بود كه نماينده هندي سازمان ملل بايد گزارشي از آزادي بيان مرا در كشور منتشر مي‌كرد. اين مرد مسن و متشخص به استانبول آمد و مرا ديد. تصادفا اين بار هم ملاقات‌مان در هتل هيلتون بود. به محض اينكه پشت ميز نشستيم، مرد هندي سوالي پرسيد كه هنوز هم انعكاسش را در سرم حس مي‌كنم: «آقاي پاموك، در كشور شما چه اتفاقاتي هست كه دوست داريد در رمان‌هايتان بنويسيد اما به خاطر محدوديت‌هاي قانوني اقدام به نوشتنش نمي‌كنيد؟»
سكوتي طولاني درگرفت. سوال او مرا عميقا به فكر فرو برد. فرآيند داستايوفسكي‌وار بازجويي از نفس به شديدترين شكل آغاز شد. مسلما او به من كاري نداشت و مي‌خواست بپرسد: «با توجه به تابوها، محدوديت‌ها و سركوب‌هاي كشور شما، چه چيز در ادبيات اينجا ناگفته مي‌ماند؟» اما از آنجا كه او، شايد چون مي‌خواست مودب باشد، سوالش را خطاب به نويسنده‌اي جوان مطرح كرد كه آن سوي ميز نشسته بود و موضوع رمان‌هاي او را پيش كشيد، من سوال را به خودم گرفتم. در تركيه آن سال‌ها موضوعاتي كه قانون و سياست‌هاي محدودكننده دولت مانع از پرداختن به آنها مي‌شد، بسيار بيشتر از امروز بود اما من در آن فاصله يكي‌يكي بررسي‌شان كردم و حس نكردم كه دلم بخواهد هيچ كدام‌شان را «در رمان‌هايم» باز كنم اما مي‌دانستم اگر بگويم: «چيزي نيست كه بخواهم در رمان‌هايم بنويسم و اجازه نداشته باشم»، حرف درستي نزده‌ام، به خصوص كه اخيرا درباره مسايلي از اين دست بيرون از رمان‌هايم به كرات حرف زده بودم. علاوه بر آن، مگر نه اينكه من مدت‌ها روياپردازي كرده بودم كه چه رمان‌هايي درباره موضوعات ممنوعه بنويسم؟ در سكوت نشسته بودم و فكر مي‌كردم، هم از سكوتم شرمنده بودم و هم بيشتر و بيشتر به اين نتيجه مي‌رسيدم كه آزادي بيان ريشه در غرور دارد و بيان شأن و احترام بشر است. شخصا نويسندگاني را مي‌شناسم كه از موضوعات ممنوعه مي‌نويسند صرفا به اين دليل كه ممنوع‌اند. چه بسا من هم از آنان باشم. وقتي نويسنده‌اي آزاد نباشد، هيچ نويسنده ديگري هم آزاد نيست. گاه دوستي به من يا نويسنده‌اي ديگر مي‌گويد: «نبايد اين طور مي‌نوشتي. اگر اينقدر تند ننوشته بودي، حالا به چنين دردسري نمي‌افتادي.» اما عوض كردن كلمات و بسته‌بندي‌شان به شيوه‌اي كه در فرهنگي سركوب ‌شده براي همگان رضايت‌بخش باشد و به خصوص تخصص يافتن در چنين حوزه‌اي، شبيه قاچاق كالا با ابزار قانوني است و شرم‌آورتر و زشت‌تر از قاچاق واقعي است. اينها را گفتم تا حقيقتي آشكار را تكرار كرده باشم، اينكه آزادانه سخن گفتن از هر موضوعي كه خود بخواهيم، تبلور شأن بشر است. هر روز بايد از خود بپرسيم چه منطق و عقلانيتي هست در تحقير فرهنگ‌ها و اديان ديگر و به خصوص در شرايط امروز ما [جنگ عراق]، در بمباران بي‌رحمانه كشوري ديگر به اسم دموكراسي و آزادي انديشه. تجربه اين منطقه از جهان كه من ساكنش هستم، نشان داده كه هيچ كشتاري به دموكراسي بيشتر منجر نشده است. جنگ عراق هم اين فرض را ثابت كرده است كه كشتار بي‌رحمانه و وحشيانه صدها هزار انسان بي‌گناه نه صلح به دنبال داشته است و نه دموكراسي، برعكس جرقه‌اي بوده است براي احيای ناسيوناليسم و غرب‌ستيزي. پس از اين حمله اوضاع براي اقليت‌هايي كه در خاورميانه به دنبال دموكراسي بوده‌اند، چند برابر دشوارتر شده است. اين جنگ ظالمانه داغ، ننگي بر چهره آمريكا و جهان غرب و عامل شرم آنان است. غرور جهان غرب سازمان‌هايي نظير انجمن قلم و نويسندگان نظير هارولد پينتر و آرتور ميلر هستند.

اورهان پاموک ـ امیر احمدی آریان/شرق.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم تیر 1390ساعت 0:7  توسط نرگس  | 

هیچ

گالری ده ـ یک تیر ماه

 یکی از عزیزترین تجربه های بصریم دیدن چند عدد از هیچ های تناولی ست در اولین روز تابستان نود در گالری ده. آنهم در یک ساعت فاصله ی زمانی که میان دو کلاس داشتم و البته حضور خستگی جسمی و روحی مفرط.آنقدر لذت می بردم از دیدنشان و سرشار بودند برای من که نزدیک بود توی گالری از شوق گریه کنم. هیچ بلند٬ عشاق هیچ ٬ صندلی هیچ ٬ هیچ خوابیده ٬ هیچ های شاعر ٬ سر هیچ ٬ هیچ کوچک ٬ هیچ در قفس... نام های بعضی از این هیچ های عمدتا برنزی اند. از آنجا که آدم "مینیمال" دوستی هستم یکی از آرزوهایم داشتن یکی از هیچ های کوچک تناولی ست( و البته هرگز نمی توانم شرح دهم که شاعر و هیچ هایش کجای روحم مانده). آدم جایی میان خط و فلز و تن های هیچ گم می شود بی طلب پیدایی.

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم تیر 1390ساعت 16:39  توسط نرگس  | 

دیروز در خبرها شنیدم که پس از زلزله و همه ی حوادث اخیر در ژاپن آمار طلاق در این کشور بالا رفته. خیلی دوست داشتم که تار و پود فرهنگشان را می شناختم و می فهمیدم چرا ؟ اما بر مبنای تجربه ی انسانی اگر خودم را جای هر آدمی در موقعیت آخر زمانی مشابه بگذارم ٬ می بینم که عمر کوتاه است ٬ مرگ قطعی ست و من از زندگیم راضی نیستم پس شروع می کنم به تمام کردن هر چه که دوست ندارم برای خالی کردن فضا برای هر چه که دوست دارم و چه چیزی ارزشمند تر و مهم تر از "دوست داشتن"و "دوست داشته شدن"؟ بعضی از حوادث تکان دهنده در زندگی هر کدام از ما چنین تاثیری دارند ٬ باعث می شوند معناها برایمان پر رنگ تر شوند یا دیگرگونه شوند و فضا شفاف شده باشد برای دیدن خودمان و زندگی پشت سر و خواست های پیش رو. برای رو راست بودن با خودمان و عمر و گذر زمان.

از آن جالب تر آیین بی نظیری بود که حین طلاق برگزار می کردند. مهمان دعوت می کردند ٬ لباس رسمی می پوشیدند ٬ حلقه ها را می گذاشتند روی میز باهم پتک کوچک چوبی در دست می گرفتند و می کوبیدند روی حلقه و اوراق می شد. بعد حاضرین کف می زدند و به طرفین گل هدیه می دادند!

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم تیر 1390ساعت 13:11  توسط نرگس  | 

خانه روشنان

از صبح حتی قبل تر از آنکه بیدار شوم این واژه ها طنین انداخته توی ذهنم مدام و مدام که : ...چقدر کلید در قفل بچرخانم و قدم بگذارم به خانه ی تاریک٬ من غلام خانه های روشنم...**

 

 ** آخرین نامه ی غزاله علیزاده خطاب به گلشیری و .. قبل از رفتنش به جواهر ده.

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم تیر 1390ساعت 18:48  توسط نرگس  | 

for should your hands drop white and empty

all the toys of the world would break

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم تیر 1390ساعت 20:52  توسط نرگس  | 

intertextuality

ابدیت پر انحنای  اساطیری نقره فام در هم آمیخته ی  عربشاهی پس زمینه ی امروز ذهن من است که کلی آدم دفرمه ی  تیره ی محصص ریخته اند روش با همه ی قوتشان!
+ نوشته شده در  شنبه یازدهم تیر 1390ساعت 12:49  توسط نرگس  | 

پنج

عباس کیارستمی ـ ۲۰۰۳

مدت های خیلی طولانی از زمان قدیم طعم گیلاس همیشه دنبال فیلم های او بودم و جز تماشای  کلوزآپ و خانه ی دوست کجاست دست نداد. اخیرا به شیوه های بسیار جذابی پکیج پکیج فیلم کیارستمی به دستم می رسد و خودم به نوعی تبدیل به پخش کننده اصلی شده ام. اوائل سه شب یکی می دیدم ٬ دیدم به این ترتیب زود تمام می شوند حالا فقط هفته ای یکی!

من فیلم های کم دیالوگ پر از طبیعت کند را دوست دارم. طبیعتا پنج را دوست داشتم و یک جاییش هم گریه کردم! و جاهایی هم قاه قاه خندیده ام و جاهایی پا شده ام راه رفته ام و جاهاییش برایم غریب بود مثل خراشی که نمی دانی از کجا روی دستت افتاده!

 

+ نوشته شده در  جمعه دهم تیر 1390ساعت 14:49  توسط نرگس  | 

برمودا

امروز داشتم آن داستان بی نظیر همشهری داستان تیر ماه  را می خواندم که پس از سال ها یاد خودم افتادم و کودکی های ذهنم٬ یادم است در سال های کودکی تا اواسط نوجوانی یکی از عمیق ترین ترس های ذهنم این بود که کشتی ام توی مثلث برمودا غرق شود . دقیقا همین تر س به همین سر راستی و شفافی .سال ها این ترس آنقدر عمیق بود که هر جا نام برمودا را می دیدم هرگز ادامه ی مطلب را نمی خواندم.

مساله این است که با اینکه سال ها بود یادم نبود اما  هنوز هم بعید نمی دانم٬ جز اینکه نمی ترسم!

+ نوشته شده در  جمعه دهم تیر 1390ساعت 1:29  توسط نرگس  | 

کبودی ها ی دونده

موراکامی در کتاب " از دو که حرف می زنم از چه حرف می زنم" در جایی از اولین و آخرین تجربه اش از شرکت در مسابقه ی دوی فوق استقامت که باید شصت و دو مایل (حدود صد کیلومتر ) می دوید حرف می زند. از مسافتی به بعد تمام وجودش درد می کند و از جایی به بعد حس می کند که تمام بدنش وارد خلأ  می شود ٬چیزی شبیه حسی مذهبی. بعد از مسابقه دویدن برایش سخت می شود ٬ شور و شوق همیشگی را از دست می دهد ٬ اگر که خستگی مفرط داشته اما عامل ندویدن این نبوده می نویسد:

 " ... چیزی شبیه تفویض و واگذاری بود ... من با اتمام مسابقه بالای شصت مایل به درون محدوده ای متفاوت پا گذاشتم ٬ بعد از طی چهل و هفت مایل که خستگی ام ناگهان برطرف شد ٬ ذهنم وارد خلأ ٬ یا شاید بتوان گفت حالتی فلسفی و یا مذهبی شده بود.... تحلیل موضوع برای من که در بطن جریان بوده ام کاری دشوار است. ولی هر چه که بود آن را کبودی های دونده نامیدم..... تا مدت ها دچار افت بودم نه آنکه قبلا صاحب رکوردی درخشان بوده باشم ... میان من و دویدن کم کم یک شکاف ذهنی دهان باز کرد. درست مانند موقعی که انسان دوره ی اولیه ی شیفتگی در عشق را پشت سر می گذارد..... اصلا شاید چیزی اجتناب ناپذیر در درون من باید به توازن می رسیده و حالا پس از طی آن مرحله ٬ به نقطه ی موعود نزدیک  شده ام... زندگی همین است . شاید تنها کاری که از دست ما برمی آید سر تسلیم فرود آوردن در برابر آن است. ... خوشایند نیست اما مگر می توان با پیری در افتاد. زمان هم مانند من نقش خود را در زندگی ایفا می کند٬ بسیار هم وظیفه شناسانه تر و دقیق تر از من.... مبارزه با زمان برا ی من مهم نیست . مهم تر از آن برای من لذت بخش تر کردن دقایق است... ارزش و لذت پدیده ها در نظر من نسبتی با عدد و رقم ندارد....."

روح من پر از کبودی های یک دونده است...

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم تیر 1390ساعت 12:53  توسط نرگس  | 

همه ی توت های سفید همه ی پیاده رو های همه ی دنیا

بعدها ٬ چند روز بعد از آن روز کذایی که از کنار توت ها گذشتیم٬ توی ویلا کارگری خم شده بود توی پیاده رو و توت های سفید ریخته شده را جمع میکرد . بعد فهمیدم که چرا باید از روی توت های سفید رد نشد و هر توت سفید له شده ای از آن روز شیرینی زایل شده بود. بعدتر یادم افتاد که من هیچ وقت پا روی توت ها نگذاشته بودم اما هیچ وقت به هیچ چیز هم فکر نکرده بودم. که به دیوار باغ نیاز نیست. که هر درخت توتی در هر جای دنیا درخت توت نذری ست!

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم خرداد 1390ساعت 14:21  توسط نرگس  | 

با من رجوع کن!

صبح که چشم هایم را باز می کنم از ذهنم می گذرد : وزش ظلمت را می شنوی؟ شاعرش را یادم نیست اما توی ذهنم دم شب است که آسمان هی سیاه تر می شود و فقط هیبت تک درخت کهن قدیمی دیده می شود. صدای جیرجیرک می آید و من  تنها روی تپه ای حوالی درخت راه می روم ترسیده و نمیدانم به کجا می روم. وزش ظلمت را می شنوی؟ بعد با خودم فکر میکنم که نه! اگر می شد وزش روشنی را چه؟ چرا نباید روشنی بوزد؟ بعد ذهنم رفت جاهای دیگر که حالا یادم نیست. عصر تصمیم می گیرم " باد ما را خواهد برد" کیارستمی را ببینم. توی فیلم این شعر فروغ را می خوانند و  من ذهنم تیز می شود باز به این واژه و نشانه ای که در این تکرار هست در امروز من : وزش ظلمت!

در شب کوچک من افسوس
باد با برگ درختان میعادی دارد
در شب کوچک من دلهره ویرانیست
گوش کن
وزش ظلمت را میشنوی؟
من غریبانه به این خوشبختی می
نگرم
من به نومیدی خود معتادم
گوش کن
وزش ظلمت را میشنوی ؟
در شب اکنون چیزی می گذرد
ماه سرخست و مشوش
 و بر این بام که هر لحظه در او بیم فرو ریختن است
 ابرها همچون انبوه عزاداران
لحظه باریدن را گویی منتظرند
لحظه ای
و پس از آن هیچ .
پشت این
پنجره شب دارد می لرزد
و زمین دارد
باز میماند از چرخش
پشت این پنجره یک نا معلوم
نگران من و توست
ای سراپایت سبز
دستهایت را چون خاطره ای سوزان در دستان عاشق من بگذار
و لبانت را چون حسی گرم از هستی
به نوازش های لبهای عاشق من بسپار
باد ما را باخود خواهد برد
باد ما را باخود خواهد برد 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم خرداد 1390ساعت 0:56  توسط نرگس  | 

دیوار

عکس های مجموعه برف و دیوار کیارستمی - گالری ده

پنج شنبه گذشته دیدمشان.

کیارستمی کارگردان بزرگی ست.

هنگام ورود گوشی دوستم زنگ می خورد و همان جا توی ریاحی می ایستد من اما وارد می شوم. یک دور سریع می چرخم و می آیم در آستانه در که با هم وارد شویم. وارد که می شویم همان جا به او که یک سال است دست به دوربین نبرده  نگاه می کنم و میگویم : قسم میخورم تو عکاس بهتری هستی!

 

از نمایشگاه بیش از هر چیز لبخند زنده و  محشر پر معنی دوستم در  ذهنم مانده وقتی که به آدم هایی که متفکر عکس ها را تماشا می کردند زد ٬ بعد که بیرون آمدیم به جمله ی محشر تری تکمیل شد که : داشتن عکس کیارستمی برای روشن فکر ایرانی ٬ مثل علاقه ی لات های قدیم است به تسبیح شاه مقصود!

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم اردیبهشت 1390ساعت 13:7  توسط نرگس  |