و به نیلوفر بودن خود ٬ شادمانیم.
شمس لنگرودی
و به نیلوفر بودن خود ٬ شادمانیم.
شمس لنگرودی
آه ! بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست
مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب
در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاست
آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد؟
"بال" وقتی قفس پر زدن چلچله هاست
بی تو هر لحظه مرا بیم فروریختن است
مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست
باز می پرسمت از مساله دوری و عشق
و سکوت تو جواب همه ی مساله هاست.
و حالا من از اسب فرود می آیم ٬ برای همیشه.
نمایشگاه نقاشیهای سهراب سپهری
موزهی هنرهای معاصر تهران / ۹ آذرماه تا ۱ بهمنماه ۱۳۸۸
خیابان کارگر شمالی، جنبِ پارک لاله
بر که می گشتم آخر های مسیر به دیدن بازی رنگ لابلای شاخه های بی برگ درختان ایستاده بودم که آقای روحانی در باریکه راه پیش افتاد آرام آرام به راه رفتن و بعد برگشت و گفت : من آرام می روم می خواهید شما پیش بیفتید که راهتان سد نشود و من پاسخ دادم که : راه برای همه هست آقا.
بعد او همچنان پیش روی من بود و بیشتر فاصله می گرفت و من به هیات بالا بلند و لاغرپر طمانینه اش نگاه می کردم و به راه رفتن مرتب کندش و به لبه ی پایین عبای قهوه ای رنگش که ریش ریش بود و اندکی به زمین می سایید و خیس بود و به دور شدنش نگاه می کردم و بی اختیار یاد مدرس افتاده بودم. بعد در جمشیدیه باز بهش نزدیک تر شدم که مسیر یکی بود ٬ پسر و دختر جوانی می گذشتند و از کنار روحانی که رد شدند پای پسر که ته کفشش صاف بود روی برف های خیس سر خورد و نزدیک بود بیفتد ٬ روحانی بر گشت و توصیه شان کرد که روی برف راه بروند تا لیز نخورند٬ همان دم باز پسر کنار من لیز خورد و من و دختر همراهش بی اختیار بازوهایش را گرفتیم که روی زمین ولو نشود در این حین من به ناخن شکسته ام فکر می کردم و کمی هم دستپاچه از دختر عذر خواهی می کردم که آستین کاپشن پسر را گرفته بودم! بعدهنوز به روحانی نزدیک بودم از پشت سر و گفتم: حاج آقا ! دیدید راه برای همه بود؟ که بر گشت و با چرخش سر آرام نگاهی کرد و گفت: الحمدلله! الحمدلله! الحمدلله!
مدت های خیلی طولانی بود کسی آنقدر مطمئنم نکرده بود که معنای حرف مرا می فهمد!
آزاد کردم از
زنجیر های خواب...
الف _ بامداد
مثل معجزه می ماند
برای تو
دیدار تو
خود زندگی ست
برای من...
و من خود را
کنار پرتگاه می بینم...
باز می شود کوله را بست...
یهویی!!! دختر چادری های دانشگاه تهران چه زیاد شدند! یهویی ریش پسر های دانشگاه تهران چه بلند شده!!! من همین چهارشنبه تو مسجدش بودم ٬ یه هفته ای یهو چه اسلامی صادر شده!!!!
کاش فردا باران ببارد. ببارد. ببارد. ببارد و همه چیز را آنقدر بشورد تا همه چیز خیس خیس خیس باشد و از آب صیقل خورده باشد و برق بزند. کاش ...
ای مخل امنیت! ای آشوبگر! ا دست آویز بیگانه! ای گمراه! ای اقلیت! ای خس و خاشاک! ای دانشجو! روزت مبارک!
امروز دانشگاه ما هم شلوغ بود. من دو به بعد کلاس داشتم و طبیعی ست که توی هیچ جمعیتی نبوده ام اما رییس دانشکده مان که استادمان هم هست ٬ امروز از در که وارد شدند گفتند که : سرم به شدت درد می کند. امروز پدرم در آمد تا ماجرا تمام شود و میان این همه هیاهو و تند روی و کند روی خون از بینی کسی نریزد!
این روزها اندر احوالات ما یکی هم حکایت ما و موسیقی ایرانی ست. علتش را بعد ها به تفصیل خواهم نوشت اما ٬ بیش از هر چیز به شعر خوانی سایه گوش می کنم و ساز لطفی ٬ و این شعر را دوست دارم:(که البته از ملکوت آورده امش)
چه فکر میکنی؟
که بادبان شکسته زورق به گل نشستهای ست زندگی؟
درین خراب ریخته
که رنگ عافیت ازو گریخته
به بن رسیده راه بستهایست زندگی؟
چه سهمناک بود سیل حادثه
که هم چو اژدها دهان گشود
زمین و آسمان ز هم گسیخت
ستاره خوشهخوشه ریخت
و آفتاب در کبود درههای آب غرق شد.
هوا بد است
تو با کدام باد میروی؟
چه ابر تیرهای گرفته سینهی ترا
که با هزار سال بارش شبانه روز هم
دل تو وا نمیشود.
تو از هزارههای دور آمدی
درین درازنای خون فشان
به هر قدم نشان نقش پای توست.
درین درشتناک دیولاخ
ز هر طرف طنین گام های استوار توست
بلند و پست این گشاده دامگاه ننگ و نام
به خون نوشته نامهی وفای توست
چه تازیانهها که از تن تو تاب عشق آزمود
چه دارها که از تو گشت سربلند
زهی شکوه قامت بلند عشق
که استوار ماند در هجوم هر گزند.
نگاه کن
هنوز آن بلند دور
آن سیپیده، آن شکوفه زار انفجار نور
کهربای آرزوست
سپیدهای که جان آدمیهماره در هوای اوست
به بوی یک نفس در آن زلال دم زدن
سزد اگر هزار بار بيفتی از نشیب راه و باز
رو نهی بدان فراز.
چه فکر میکنی؟
جهان چو آبگینهی شکستهای ست
که سرو راست هم درو شکسته مینمایدت
چنان نشسته کوه در کمین درههای این غروب تنگ
که راه بسته مینمایدت .
زمان بیکرانه را
تو با شمار عمر ما مسنج
به پای او دمیست این درنگ درد و رنج!
به سان رود
که در نشیب دره سر به سنگ میزند،
رونده باش!
امید هیچ معجزی ز مرده نیست.
زنده باش !
دیشب خواندنش را شروع کردم و حالا تمام شد. شخصیت های کارهای او مثل آونگ می مانند ٬ بی علت گاهی...
یک اثر دیگر از او در کتابخانه ام دارم ٬ خواندمش خبر می کنم!
نمی دانم وقتی از من پرسیده می شود که : تو می جنگی؟، باید به کدام پیکار فکر کنم؟ به کدام میدان از کارزار زیستن؟
من چیزی مستقل از ذهن هر کسی جز خودم هستم ، گیرم که در واژه های شعر جاری شوم یا در قاب خاطره ها، من فرای واژه ها ، فرای تصویر ها ، فرای موسیقی ، من فرای خاطرات هستم. و اگر چیزی ارزش ماندن داشته باشد ، از من ، دست های مننند که به قول حسین پناهی ، به سر انگشت پا به سر شاخه ی هیچ میوه ای نرسیدند ، آن وقت ها که باید!
مسجد دانشگاه تهران_چهارشنبه یازده آذر ماه!
رفته ام نماز ظهر و عصرم را بخوانم ، نماز جماعت تازه تمام شده و امام جماعت مسجد سخنرانی دارد. خیلی وقت ها در دانشگاه زمانم به گونه ای ست که نمازم را پس از جماعت بخوانم و هر بار یا کسی قرآن می خواند ، یا کسی سخنرانی می کند که تمرکز آدم را بد جور به هم می زند. نمی دانم چقدر حق دارم و به عرف رایج نزدیک است و به آنچه که باید باشد ؟ اما اصلا خوشم نمی آید که دم نماز اول وقت توی گوشم صدا باشد فقط به این دلیل که به جماعت نرسیده ام، آن هم آقای جماعت دولتی !
اما م مسجد درباره ی اعلام دعوت حضرت محمد به اسلا م در سال های اول علنی کردن دعوت حرف می زند و اینکه وقتی کودکان حضرت محمد را اذیت می کرده اند حضرت علی که آن زمان ها کودک بوده اند از ایشان دفاع می کرده اند. خلاصه اینکه کل موضوع سخنرانی بیان نسبت نزدیک حضرت علی ست به محمد و ربطش به غدیر خم و ولایت. بعد لابلای حمد و سوره ی نمازم و سخنان سخنران رسما یادم می آید که حضرت محمد بزرگترین رفرمیست مسلمان است و چقدر تاریخ هی تکرار می شود. و بعد به این فکر می کردم که انگار عمدا خیلی به این بخش از زندگی محمد پرداخته نمی شود در مجامع رسمی ، وقتی که حرف نویی آورده است و در اقلیت است و بر روی سرش از پشت بام شکمبه گوسفند می ریزند و تحقیرش می کنند و او آرام اشکبار می رود پیش عمویش ابوطالب و از او یاری می جوید ، و این ابوطالب است که در دفاع از او به روی ابوجهل شمشیر می کشد. و نکته ای که آن لحظه می خواستم بگویم و همین حالا یادم آمد این بود که ابوطالب پدر علی و عموی محمد در آن دمی که به یاری محمد بر می خیزد هنوز مسلمان نیست(همه ی ماجرابه نقل از خطیب است) و نمی دانم آیا نوع نگاه محمد وقتی به عموی نا مسلمانش رجوع می کند و دست یاری می طلبد ، آزاد واری و انسانی بودنش فارغ از دین ، برای شما همانقدر تامل انگیز هست که برای من ، یا نه؟ آن لحظه اما هیچ نگاهم دینی نبود و صرفا آمدم از منظر خودم به ماجرا نگاه کردم و دیدم از همان ماجرا خیلی از بخش های رسمی مورد پذیرش خطیبی که برای دولت امین دعا می کند ، با همان کلمات خودش چقدر تمیز زیر سوال می رود. بعد برای همهی حضرات و آقایان که دعا کرد و خوب که همه آمین گفتند ، برای ازدواج جوانان دعا کرد و هیچ کس الهی آمین نگفت! و چه جوان های شرمگینی هستند بچه ها!
نماز که تمام می شود ، چای نذری را که می خورم ، می روم و به سخنرانی مهمان مدعوی دانشکده هنرهای زیبا گوش می کنم درباره ی کرگدنها ، در مراسم بزرگداشت صد سالگی اوژن یونسکو!
به کوشش سیما صاحبی ٬نشر چشمه
پوینده ٬نامش پر است از رد خاطره های پراکنده از زمان های پراکنده و از یکی دو آدم عزیز در زندگی ام٬ اما این اولین بار است که نوشته هایش را می خوانم. خیلی اتفاقی لابلای کتاب های کتابخانه دانشکده یافتمش. و در رمان خوانی هایم ٬ هر روز مقاله ای کوتاه می خوانم از کتاب. تا اینجا برای من دریچه های تازه ای گشوده است و ذهنم را به کار می اندازد ...
به خواندن دچارم٬ ووریشسلی! و بعد از سال ها ی سال دوباره عادت کتاب امانت گرفتن از کتابخانه ها به سرم افتاده ! حال خوبی ست.
داشتم از این شهر میرفتم
صدایم کردی
جا ماندم
از کشتی سفید آرزوها
که رفت و غرق شد
سپاسگزارم از تو
اما
این فقط میتواند یک قصه باشد
در این شهر دود و آهن
دریا کجا بود
که من بخواهم سوار کشتی شوم و
تو صدایم کنی...
رسول یونان
در راستای شناخت نویسنده ٬ نشسته ام آثارش را می خوانم. و تنها علتی که باعث شد کتاب را تا آخر بخوانم همین بود. کتاب را از کتابخانه دانشکده گرفته ام. رفته بودم لابلای قفسه های ادبیات فارسی و دنبال رمان می گشتم ٬ همان لحظه جمیع هم کلاسی ها لابلای قفسه های نقد ادبی درراستای امر مقدس تز به جستجو مشغول بودند و اینچنین می گذرد روزهای من ٬ لابلای قفسه هایی که جز من پرنده ای در حوالی شان پر نمی زند! من هم کتاب به دست هی از کنار شلف ها رد می شدم و به نام می خواندم و سلام می کردم با آن لبخندی که اقرار می کنم شیطانی بود! و حتی به سوالات بچه ها جواب می دادم که باهام مشورت علمی می کردند. بی آنکه از تزم چیزی جز نامش را بدانم !
در سبک کار نویسنده از طنز نهفته در کلمات و موقعیت ها و از روانی قلمش خوشم می آید.
*سفارش حضرت علی ست.
...فكر كن
در واگني باشي
كه از قطار جدا ميشود
و پايي را كه از ايستگاه برداشتهاي
بر خاكِ رُسِ كوير بگذاري
چه كلماتي داشت
اگر با دهانِ كفشهايت شعر ميگفتي!
من اما
بيشتر نگران عمر بودم
تا نگران آب
و نميدانستم عمر، بدون آب
از گلويم پايين نميرود
...
گروس عبدالملکیان
امروز توی مترو خواندمش و داستان بلندی ست.
حالا می فهمم همان چیزی که بار اول با خواندن گاوخونی از ذهنم گذشته بود و به کلمه در نمی آمد ٬ چیزی که فضای قلم مدرس صادقی به آدم می دهد ٬ تعریف شدنی نیست. فقط آن لحظه ٬ آن نگاه جایی از شخصیت داستان آرام آرام می خزد لابلای سلول های مغزت و جایی یکباره خود را نشان می دهد.
قصد حرف زدن درباره اش را ندارم. یا خیلی وقت است به ضرب فعالیت کلاسی درباره ی ادبیات حرف می زنم.خیلی ترسناک است. فکر کرده باشی بهترین جا برای تو فضای آکادمیک دانشگاه است ٬ تا لابلای زندگی گم نشوی و بعد دو قدم مانده به صبح٬ بترسی از اینکه در حجره های تنگ تعصب و یکنواختی بپوسی و در به در دنبال کار بگردی.در جایی که کاری به علوم انسانی نداشته باشند تا آب ها از آسیابی که موهایمان را درش سپید می کنند شاید بیفتد!
این نوشته سر آغاز نوشته هایی ست که در آن عنوان کتاب هایی را که می خوانم می نویسم تا یادم نروند! همین.
برای به دست آوردن یک زن خود را هفت برابر کنید و از هفت طرف احاطه اش کنید. (نقل به مضمون)
خودمان را از تمام نگاههای تاریخی پسامدرن و ماقبل آن به واژه زن که رها کنیم٬ امروز صبح از خواب که بیدار شدم به این فکر می کردم در زندگی برای به دست آوردن هر چیز خواستنی و دوست داشتنی چاره ای نداریم جز همین که خودمان را هفت برابر کنیم و از هفت جهت احاطه اش کنیم!
و این نوشته را در ستایش زندگی روزمره می نویسم. در ستایش پیاده روی های بی مانندی که خاص من است . در ستایش تاکسی نوشته هایم. در ستایش طبیعت پیرامونم. این نوشته را من در ستایش حرف هایمان٬ در ستایش دنیای کوچکمان٬ در ستایش شب ها که خسته شهروند امروز می خوانیم می نویسم. این نوشته را در ستایش آدم هایی که باغچه ها را دوست دارند. این نوشته را در ستایش خودمان می نویسم.
تقدیم به همه ی ما:
احمد زیدآبادی: ۶ سال حبس تعزیری، ۵ سال تبعید به گناباد، محرومیت دائمی از فعالیت سیاسی و اجتماعی
...گاهی صبح از خواب بیدار می شوم و می خوانم:...
یا دارم در خیابان راه می روم ٬ به آدم ها نگاه می کنم و می خوانم:...
یا کتاب می خوانم هیجان زده می شوم ٬ شگفت زده می شوم ٬ از خود بیخود می شوم و می خوانم:...
یا غمگینم ٬ زندگی دشوار است ٬ سخت می گذرد ٬ به توان خودم نگاه می کنم و می خوانم:...
یا آمیخته ام به هر چیزی که بشری ست٬ به آزمون به شکست به پیروزی به فرسودگی هایشان و می خوانم:...
گاهی ٬ همیشه ٬ لابلای زندگی ٬انگشتانم را فرو می کنم در موهایم ٬ از جا بر می خیزم ٬ ذهنم را فشار می دهم ٬ قلبم را در مشت می گیرم و بلند می خوانم:
" من عاقبت یک روز دیوانه می شوم."*
سال هاست.
امروز صبح ٬ همین چند دقیقه پیش٬از خواب بیدار شدم ٬ راه رفته ام به آدم ها نگاه کرده ام٬کتاب خوانده ام٬ هیجان زده ام٬ شگفت زده ام٬ غمگینم٬ دشوار است ٬ سخت می گذرد ٬ آسان است.می توانم هنوز٬ با ذهنم و روحم لابلای زندگی ام و می بینم: دیوانه ام!**
*امین پور
** نرگس
"....در این جشنواره از فاضلان و استادانی، به نام خدمت 50 ساله به علوم انسانی تجلیل شده است. پرسش این است آیا این علوم برای ثبت در کتابها و در دنیای ذهنیت است یا برای خدمت به انسان و حفظ حقوق انسان و پاسداری از کرامت انسان است در واقعیت خارجی و عینیت؟ نصاب مقام انسان در معیشت و زندگی به منظور رشد متعالی، رسیدن به اقامه «قسط قرآنی» در حیات اقتصادی است (لیقوم الناس بالقسط) و برخوردار بودن انسانها از حیثیت و کرامت و آزادی در حیات اجتماعی و سیاسی (ولقد کر منا بنی آدم).
آری، باید بکوشیم تا جامعه ما چنان نباشد که دربارهاش بتوان گفت: «از دو مفهوم انسان و انسانیت، اولی در کوچهها سرگردان است و دومی در کتابها»!"*
*محمدرضا حکیمی