جانا سخن از زبان ما می گویی...

"....در این جشنواره از فاضلان و استادانی، به نام خدمت 50 ساله به علوم انسانی تجلیل شده است. پرسش این است آیا این علوم برای ثبت در کتاب‌ها و در دنیای ذهنیت است یا برای خدمت به انسان و حفظ حقوق انسان و پاسداری از کرامت انسان است در واقعیت خارجی و عینیت؟ نصاب مقام انسان در معیشت و زندگی به منظور رشد متعالی، رسیدن به اقامه «قسط قرآنی» در حیات اقتصادی است (لیقوم الناس بالقسط) و برخوردار بودن انسان‌ها از حیثیت و کرامت و آزادی در حیات اجتماعی و سیاسی (ولقد کر منا بنی آدم).

آری، باید بکوشیم تا جامعه ما چنان نباشد که درباره‌اش بتوان گفت: «از دو مفهوم انسان و انسانیت، اولی در کوچه‌ها سرگردان است و دومی در کتاب‌ها»!"*

*محمدرضا حکیمی

من

امروز حالم خوب است. از آن روزها که باید باشند تا تو زیبایی ها را هم ببینی. خوبم. پرم. بی چشمداشت همه را دوست دارم. همه ی کسانی را که دوست دارم. بی چشمداشت.

امروز از آن روزهایی ست که دختر آسمانم و مادر زمین.

امروز خیلی زنم!

این نوشته مخاطب خاص دارد!

سبز یعنی اینکه این بچه هایی که می روند تجمع به جای انتخاب شیوه های خودکشانه ٬ هر کدام یک نمایشنامه نویس ایرانی را انتخاب کنند و رویش تز بنویسند و چند تا مقاله ی علمی و درست و درمان منتشر کنند تا تنها خبری که از نام او در اینترنت هست خبر درگذشتش نباشد.

کوهها با همند..._1

اخیرا هفته ای یک روز می روم کوه. و آنقدر  تجربه ای یکه  است که دلم می خواهد درباره اش بنویسم.

 

....من خیال می کردم بهداشت آدم های آینده با درک درد بیماران گذشته محقق می شود...

"گفتگوی کمیسر ناوارو با رییس پول پرست یک کلینیک پزشکی که احتمالا آخر داستان قاتل از آب در بیاید" این سریال سال ها قبل از سریال های محبوب من بود. برای هزارمین بار صبح ها باز پخش می شود. دیده اید؟ دیگر نمی شود به چیز هایی که قبلا دوست داشتم نگاه کنم. نه من آن ادمم نه زمان آن زمان. این همه سال گذشته و من آن را چون خاطره ای قدیمی در جایی نگه می دارم از زمانی که تا گذشته شده!

 

خضر وار

... گفتم  ای پیر، این چشمه ی زندگانی کجاست؟ گفت در ظلمات، و اگر آن می طلبی خضر وار پای افزار در پای کن و راه توکل پیش گیر تا بظلمات رسی ، گفتم راه از کدام جانب است؟ گفت از هر طرف که روی، اگر راه روی راه بری. گفتم نشان ظلمات چیست؟ گفت سیاهی، و تو خود در ظلماتی ، اما تو نمی دانی ، آن کس که این راه رود چون خود را در تاریکی بیند، بداند که پیش از آن هم در تاریکی بوده است و هرگز روشنایی به چشم ندیده. پس اولین قدم راه روان این است و از اینجا ممکن بود که ترقی کند. اکنون اگر کسی بدین مقام رسد از اینجا تواند بود که پیش رود. مدعی چشمه ی زندگانی در تاریکی بسیار سر گردانی بکشد اگر اهل آن چشمه بود به عاقبت بعد از تاریکی روشنایی بیند، پس او را بی آن روشنایی نباید گرفتن که آن روشنایی نوریست از آسمان بر سر چشمه ی زندگانی اگر راه برد و بدان چشمه غسل بر آرد از زخم تیغ بلارک ایمن گشت...*

*عقل سرخ ـ شیخ اشراق شهاب الدین سهروردی

 

تو کجای زمین ایستاده ای؟

مامان تکیه کلام معروفی دارد که می گوید: دوست را در دو زمان می توان شناخت. وقت تنگ و وقت جنگ!

هر کدام از ما در زندگی آدمیزادی خودمان صاحب چنین وقت هایی می شویم.  این وقت ها آگاهی آدم از حضور دوستانش صرف نظر از هر قضاوت و نتیجه گیری ٬چیزی بی واسطه و واقعی و صریح است. خیلی صریح. خط هستند. خط هایی که می شوند مبنای زمانی ارتباط های آدم هایی که ما باشیم از روزگار تنگ و جنگ...

زین سفر دراز خود عزم وطن نمی کنم...

در زندگی هر آدم روزهایی هست که با زندگی چهره به چهره می شود. تو می مانی و او . چشم در مقابل چشم. انسان و زندگی. در سکوت. بی مبادله ی مفاهیم. تو نگاه او را می خوانی و می دانی. او نگاه تو را می خواند و می دانی.جسارت انسانی می خواهد. تو بی مدد کائنات در آدم بودن خود تنهایی. کاملا تنهایی.

امروز را ٬ همان روز را می توانم به بیهودگی و فراموشی بگذرانم. می توانم باری به هر جهت بگذرانم. اما من قاعده اش را می پذیرم. زل می زنم در چشمانش ببینم چه کار می خواهد بکند؟ چه کار دیگری از دستش بر می آید که نکرده است.

شب حتما آدم دیگری هستم. نرگس دیگری.

دیگری بودن بهایی ست که به تنهایی می پردازم. وقتی که آدمم!

نوشتن برای بازگویی زندگی

برای اولین بار در زندگی ام عمیقا دغدغه ی انسان دارم.پس از همه ی این سال ها که در حوالی علوم انسانی زیسته ام به دغدغه ای از این دست رسیدن شاهکاری می توانسته باشد لابد!و یادم نیست آیا به شما اعتراف کرده بودم روزی که چقدرآدم گاهی چیز مزخرف و بی ربطی ست به گمان من؟ و آیا در من یافته بودید که در ذهن من بعضی ها اصولا بهتر است بروند گم شوند زیر خاک با باقی مواد برگشت ناپذیر پلاستیکی که تنها کارشان غیر قابل مسکونی تر شدن زمین است و هزار سال آن زیر می مانند و لعنتی ها بس که بی خط و ربطند بمیرند هم به چیز به درد به خوری تجزیه نمی شوند شاید حلا ل شوند بعد نیستی شان.

نگفته بودم؟ گفتم!

و در این میانه پس از این همه مویی که در سر سفید شده به چنین دغدغه ای رسیدن شاهکاری می توانسته باشد لابد! من دغدغه ی انسان دارم. برای اولین بار در  زندگی بی آنکه نام کوچه ای در حوالی زیستنم ٬نام شهیدی  ٬ یا مفهومی آسمانی ٬ یا گلی یا درختی باشد .آرام آرام بی ردی از علم دغدغه ی انسانی را دارم که همه ی شرافتش در هیچ نام شریفی نیست جز کلمه ی متبرکه ی "رنج" .