مک ادم

نام گیاهی ست گلدانی. همان گیاهی که در ایران به نام  "پیچ" شناخته می شود. بوته ای کم توقع و سخت جان. در هر آب و هوایی زنده می ماند و رشد می کند. مشهور است اگر قلمه اش را بین دو تا سنگ هم بگذاری ریشه می بندد و سبز می شود. شاخه در شاخه می پیچد و با سبزینه اش فضایی را پر طراوت می کند. مثل مهاجر در اوان مهاجرت.


بخشی از نوشته ی روی بروشور تئاتر است به کارگردانی استاد محمد که امشب دیدمش.تئاتر دوست داشتنی برای من نبود . ایده ی جالب اما نخ نمایی بود. کل لطف تئاتر امشب در این بود که برای اولین بار فهمیدم تئاتر واقعی ست و زندگی ما نمایش. به خاطر همین یک دم که از ذهنم گذشت دیدنش خوب بود پس.

عکس روی بروشور که ایده ی جذابی ست  تصویر ماهی قرمز کوچولوی زنده ای ست که به جای تنگ در قوطی لب تیز کنسرو ماهی خارجی نگهداری می شود.

 داستان کافه ای ست به نام مک ادم در مونترال در اوائل دهه ی هشتاد میلادی که مامن پناه جویان سیاسی  ایرانیست. از دور که نگاه می کنی انگار  کمونیست و مجاهد و چریک و سلطنت طلب و ... با آرمان هایشان مرده اند. از نزدیک اما مثل همین امروز ماست. جالبیش این است که همه در غربت به یک جا پناه می آورند با اینکه عقاید مختلف دارند و آدم از خودش می پرسد : نمی شد در وطن اینگونه در کنار هم باشند؟باشیم؟

دیشب که بلیط رزرو کردم تازه فهمیدم که امشب شب یلداست.


پری خوانی عشق و سنگ

چیستا یثربی

بازی : سیما تیر انداز

من حافظه ی عجیبی دارم. نمی گویم خوب یا بد . عجیب. چون هنوز سر از کارش در نیاوراده ام. یادم نمی آید در بهار و تابستان تئاترهای دیگری دیدم یا نه اما این کار را دیدم. با یکی از دوستان دبیرستانم. آن سالها اتفاقا هر دو عضو گروه تئاتر مدرسه مان بودیم. حالا بعد سال ها باهم رفتیم تئاتر ببینیم.دیدیم. بازی تیر انداز عالی بود و نمایش را واقعا دوست داشتم. بیان فمنیستی خوش فرمی با بن مایه ی مذهبی.

وقت هایی که زیاد درس می خوانم ، زمان هایی که آگاهی فعال است ، مثل این روزها ،شب ها خواب شنا کردن در آب را می بینم. دیشب هم همینطور. خواب دیدم که امتحان دینی دارم و دانشگاهمان کنار ساحل است در یک طبیعت سنگی بی نظیر. بعد من به امتحان دیر رسیده ام و به جای رفتن سر جلسه تصمیم گرفتم بروم شنا. بعد با لباس خیس رفتم سر جلسه ، سوال ها را بلد نبودم. سوال های استا د ما نبود. زمان تمام شده بود. گشتم استادم را پیدا کردم و سوال های کلاس خودمان را از او گرفتم. همین جا خواب دوباره وصل می شود به تصویر شنا کردن من در دریا. انگار بی خیال همه چیز شده ام و توی دریا شناورم.

این شناوری پای خیلی از  هخواب های من است جز یک چیز. تا قبل از دیشب همیشه توی رودخانه شنا می کردم . دیشب اما توی دریا. صبح فکر می کردم شاید چون تا پیش از تابستان امسال هیچ وقت توی دریا شنا نکرده بودم. به هر حال من شنا کردن توی رودخانه را دوست دارم. توی خواب ها همیشه ساحلی بود که می دیدم و می خواستم بهش برسم. اما دریای دیشب ، کناره نداشت.

خط با خون تو آغاز می شود

درختان را دوست می دارم

که به احترام تو قیام کرده اند،

و آب راکه مهر مادر توست

خون تو شرف را سرخگون کرده است

ادامه نوشته

در مراسم الهی یکی از سخنرانان در توصیف او حرف جالبی زد : آنان که تحلیل می کنند ، تحلیل می روند.


نمی دانم برای دیگران چگونه است اما من واقعا می ترسم از این روزها ، از این شب ها و بر من سنگین می گذرند.من فکر میکنم همین حالا همین جا همین شب حسین در میان همین هایی که زیر علمش سینه می زنند و گریبان چاک می کنند از هر کسی غریب تر است. من از سر سپردگی بی اندیشه به هر نامی می ترسم.من از اینکه امامت را ولایت می نامند می ترسم.
من از قلت یاران حسین بسیار خوشحالم و برای  این کمی به او تبریک می گویم. این قلت مجال هیاهو را از همه ی تاریخ می گیرد. مجال هیاهو را از این سال های ما می گیرد. مجال زبان درازی را از من و شما.من از اینکه آن سال ها نمی زیسته ام تا در برزخ انتخاب بیچاره شوم خوشحالم، تازه اگر اصلا به شعور انتخاب می رسیدم! من درک نمی کنم که چگونه هر جمعه آرزوی ظهور می کنند و یادشان نمی افتد به پوستین وارونه .حد ما ملت شیعی برای محک خوردن خرداد هشتاد و هشت و نامعصوم بودن آدم های کل ماجرا است و نه امام عاشورای شصت. و دریغ که هر که امروز محکم تر زیر علم های خوانش رسمی در عزای حسین گریبان چاک می کند و آرزوی شهادت را دارد قتل ، اسیری و تجاوز به آدم های بی سلاح و دفاع  را ندید و نخواست بشنود.

من عدالت را آرزو می کنم اما از آرزوی ظهور می ترسم. از اینکه در قلیل نگنجم می ترسم.

هیچ امری غم انگیز تر از این نیست که عصر تاسوعا دلت بخواهد بروی خانه که ظهر عاشورا به مهمانی پدربزرگ برسی. نه  بلیط  داشته باشی نه هیچی!

لاله‌ها سبز می‌کنند خونِ گرمِ حسین را

آتشی سرخ روشن است زیرِ خاکستر هنوز

چراغم در این خانه می‎سوزد

گفتگویی قدیمی با احمد شاملو که در مجله آدینه چاپ شده

در دهة چهل تا پنجاه از نظر فرهنگی و ادبی آثاری به وجود آمده که در تاریخ ادبیات معاصر بی‌نظیر بوده است. حالا شما که شاعر، نویسنده و محقق پیش‌رو همة این سال‌ها بوده‌اید ممکن است وضع تولید هنری و ادبی آن موقع را با نمونه‌های ملموس این روزگار مقایسه کنید؟

- من در سوأل شما دست می‌برم و آن را به این شکل جواب می‌دهم: از اواخر نخستین دهة قرن هجری شمسی حاضر( = ۱۳۰۱ تا ۱۳۱۰ ) و نه تنها دهة ۴۰ تا ۵۰، آثاری در شعر و ادبیات فارسی به وجود آمده  که در سرتاسر جهان نظیری نداشته. نه تعارفی در کار است نه قرار است مبنا را بر لجاجت یا رجزخوانی سطحی و خودگنده‌بینی فدرال بگذاریم( می‌گویم فدرال، چرا که شعر و ادبیات فارسی حاصل تلاش فدراتیو ملیت‌های مختلفی است که در این محدودة جغرافیایی ساکنند، و دست‌کم در این سالیان اخیر از نیمای مازندرانی و ساعدی آذربایجانی و که و که‌های کجایی و کجاهایی بسیاری در آن به پای‌مردی کوشیده‌اند و چهره کرده‌اند). اوایل فروردین ۱۳۵۱ در رم، آلبرتو موراویا که هفته‌ای پیش، از خواندن چندمین بارة ترجمة  بوف کور هدایت به ایتالیایی فارغ شده بود به من گفت: «چه حادثة غریبی! پس از چندبار خواندن هنوز گرفتار گیجی نخستین باری هستم که کتاب را تمام کردم. حس می‌کنم ترجمه نمی‌تواند برای حمل همة بار این اثر به قدر کافی امانت‌دار باشد. چه قدر دلم می‌خواست آن را به فارسی  بخوانم!» – و این  اثری  است  که  در دهة  دوم این  قرن  شمسی (سال‌های ۱۳۱۱ تا ۱۳۲۰) نوشته شده و آن‌چه نقل کردم سخنی است که از دهان مرد فهمیدة محترم بسیار خوانده و نوشته‌ای بیرون آمده. تاریخ نگارش بوف کور مقارن ایامی است که نیما هم نوشتن نخستین اشعار مکتب خودش را آغاز کرده بود. یعنی این‌ها همه از نتایج سحر بود حتی اگر بدبینانه ادعا کنیم که هنوز هم در این دهة هفتم( ۶۱ تا ۷۰) به انتظار رسیدن صبح دولتش مانده‌ایم؛ که ادعایی است نادرست.

ادامه نوشته

امروز عصر مراسم گرامیداشت بیژن الهی در دانشگاه تهران برگزار شد.


بامداد _ده و یازده و امروز


                              غزل ِ درود و بدرود


با درودی به خانه می آیی و

                                  با بدرودی

خانه را ترک می گویی.

ای سازنده!

                لحظه ی عمر ِ من

به جز فاصله ی میان ِ این درود و بدرود نیست:


این آن لحظه ی واقعی ست

که لحظه ی دیگر را انتظار می کشد.

نوسانی در لنگر ِ ساعتی ست

که لنگر را با  نوسانی دیگر به کار می کشد.


گامی ست پیش از گامی دیگر

که جاده را بیدار میکند.

تداومی ست که زمان ِ مرا می سازد

لحظه هایی ست که عمر ِ مرا سرشار می کند.


هفت نگاه

هفت نگاه چهارم تا امروز در خانه ی هنرمندان بر قرار بود. هفت نگاه نمایشگاه فروش آثار هنری ست که به همت هفت گالری  برگزار می شود.

امروز حوالی 5 عصر فرصت رفتن و دیدن پیدا کردم.فرصت بصری خوبی بود، کارهای خوب کم نبود. اما دو تجربه ی نابش یکی برای اولین بار از نزدیک دیدن اثری از محمد احصایی بود . و دیگری دیدن یکی از پرنده های کامبیز درمبخش که یکی از هنرمندان محبوب من است و همان جا داشتم از خوشی بال در می آوردم .


پشت در

به "س"

آن حیاط

           سیب دارد 

                         آب دارد

                                   آسمان دارد.

آن حیاط

           جنگل است

                          رودخانه است

                                            کهکشان است

ای در ِ کوچک ِ کوچک ِ بسته !...


سیما یاری


بامداد _ده و یازده


... می دانی

             تو می دانی

                             که مرا

سر ِ باز گفتن ِ کدامین سخن است

                                            از کدامین درد.


بامداد _ده و ده


... از بیرون به درون آمدم:

از منظر

            به نظاره به ناظر. _ ...


شب

خانه روشن می شود

چون یاد نامت می کنم.

خوشبختي رمان خواندن

مقاله‌اي از كتاب «فرازهايي از منظره» زندگي، كوچه‌ها، ادبيات آخرين كتاب اورهان پاموك

تابستان امسال رمان «صومعه پارم» را دوباره خواندم. بعد از خواندن هرچند برگي از اين كتاب بسيار جالب، كتاب قديمي توي دستم را كمي دورتر نگه مي‌داشتم تا از دور به صفحات پژمرده كتاب نگاه كنم. همان‌گونه كه در كودكي وقتي نوشابه‌اي را كه خيلي دوست داشتم مي‌نوشيدم، در ميانه نوشيدن با لذت به شيشه توي دستم نگاه مي‌كردم. اين باعث خوشبختي من بود و وقتي تابستان امسال اين كتاب را با خود داشتم، حتي از اينكه در كنارم بود لذت مي‌بردم و از خودم بسيار پرسيدم كه چرا اين كتاب تا اين حد مرا خوشبخت مي‌كند؟ بعد از خودم مي‌پرسيدم كه آيا ممكن است بدون اينكه از رماني كه مشغول خواندنش هستيم، ذكري به ميان آيد از لذت و خوشبختي خواندن آن صحبت كنيم همان‌طوري كه وقتي عاشق يك نفر هستيم، بدون اينكه از آن فرد صحبت به ميان آوريم از عشق صحبت مي‌كنيم. حالا اين مطلب را آزمايش مي‌كنم.


1- وقتي چيزهايي را كه در رمان اتفاق مي‌افتاد و خيلي وقايع ديگر (مثل جنگ واترلو، داستان عشق و اقتدار يك پرنس كوچك) را تعقيب مي‌كردم، احساسات زيادي مرا احاطه مي‌كرد. آنچه مرا خوشبخت مي‌كرد نه خود وقايع، بلكه احساس و حالت روحي خاصي بود كه وقايع به من مي‌دادند. اتفاقات داستان مثل يك احساس در درون من زندگي مي‌كردند. شور جواني، زندگي، قدرت پاك‌نهادي، وجود مرگ، عشق و تنهايي را در درون خود حس مي‌كردم.

2- همان‌طور كه از ظرافت نويسنده استاندال قدرتش، دقت‌هاي خاص او، سرعتش، سرعت ورودش به قلب وقايع، هوشش و دركش از زندگي شگفت‌زده مي‌شدم، احساس مي‌كردم گويي همه اين اطلاعات را او به طور خاص فقط در گوش «من» زمزمه مي‌كند. با وجود اينكه مي‌دانم قبل از من ميليون‌ها نفر اين كتاب را خوانده‌اند، اما باز به دليلي كه نمي‌توانم بفهمم، انگار در اين كتاب جزييات، ظرافت‌ها و اطلاعات زيادي وجود دارد كه فقط من و نويسنده مي‌توانيم بفهميم و با هم تقسيم كنيم. انگار گوشه‌هاي زيادي در اين كتاب وجود دارد كه فقط به ما دو تا مربوط مي‌شود. اين احساس نزديكي روحي به نويسنده‌اي كه تا اين درجه عاقل است، به من حس اعتماد مي‌داد و از اين رو مانند انسان‌هاي خوشبخت به صورت خيلي متعادلي خودم را دوست داشتم.

3- زندگي نويسنده- جزيياتي از خوشبخت‌ نبودنش (تنهايي، نرسيدن به موفقيت عشقي و پسند نشدن كتاب‌هايش آن طوري كه خود مي‌خواست)‌ و داستان افسانه‌وار نوشتن اين رمانش (رمان را بر اساس تاريخ قديم ايتاليا در 52 روز براي يك كاتب قرائت كرده كه توسط وي نوشته شده است) - اين‌گونه به نظرم مي‌آمد كه انگار داستان زندگي خود من است.

4- از صحنه‌هايي كه نويسنده توضيح داده بود از آن زمان خاص، از جغرافيايش (اتاق‌هاي قصر، فكر ناپلئون، ميلان و درياچه‌هاي اطرافش، مناظر حقيقي آلپ، دعواها، كشتن انسان‌ها و تحريكات سياسي) چيزهايي از شخصيت و روح نويسنده به من منتقل مي‌شد و چيزهاي زيادي هم درون من‌ مي‌ماند. مثل قهرمان «پروست»، خودم را آن انسان‌ها و آن وقايع احساس نمي‌كردم. من در آنجا داخل رمان نبودم. انگار يك شيشه نوشابه در دستم است و مايع داخل آن را نگاه مي‌كنم، با دقت داخل رمان را تماشا مي‌كردم و از درون به هيجان مي‌آمدم؛ هيجان از اينكه مي‌توانستم در هر زمان كه بخواهم از محيط اطرافم وارد يك محيط بسيار متفاوت ديگري شوم. اوايل هميشه به اين دليل كتاب را با خودم حمل مي‌كردم.

5- رمان صومعه پارم را اولين بار در 1972 يعني 28 سال قبل خوانده بودم. حالا با اندوه نظاره‌گر يادداشت‌هايي كه در كناره‌‌هاي كاغذها نوشته بودم و مطالبي كه زير آن خط كشيده بودم و هيجان‌هاي دوران جواني خود بودم اما باز هم براي جواني كه 28 سال پيش مي‌خواست براي خود دنياي جديدي بسازد، مي‌خواست دنيا را بفهمد و براي اينكه انسان بهتري شود اين كتاب را با غيرت و تلاش مي‌خواند، احترام قائل بودم. حتي آن جوان خوش‌نيت اما پخته‌نشده و خام را از خواننده الان كه فكر مي‌كند همه چيز در زندگي ديده است، بيشتر دوست داشتم. به اين صورت من 18ساله، نويسنده‌اي كه با او احساس همراز بودن مي‌كنم (استاندال)، قهرمان‌هاي كتاب و خودم وقتي اين كتاب را مي‌خوانديم خيلي شلوغ شده بوديم و اين شلوغي را دوست نداشتم.

6- كتاب را به عنوان يك وسيله دوست داشتم چراكه منِ 28 سال پيش را به خاطر مي‌آورد. خودنويسم جلد رنگي كتاب را نوازش مي‌كرد. نشانه‌اي را كه علامت بين صفحه‌ها بود بين انگشتانم بازي مي‌دادم. داخل صفحه پشت جلد سال‌ها قبل يادداشت‌هايي نوشته بودم كه آنها را دوباره و دوباره خواندم.

7- به اين ترتيب حس خوشبختي خواندن و اينكه كتاب را به عنوان يك وسيله در دستم حس كنم با هم مخلوط مي‌شدند. حتي در جاهايي كه مي‌دانستم وقت خواندن كتاب را ندارم كتاب را به عنوان يك وسيله كه باعث آرامشم مي‌شود با خود مي‌بردم.

هر وقت خسته و ناراحت مي‌شدم به طور تصادفي يك صفحه كتاب را باز مي‌كردم و با خواندن يك پاراگراف احساس راحتي مي‌كردم. بعد از اين ديگر نه‌تنها از كلمه‌هاي كتاب بلكه از جلد و صفحات آن هم خوشبختي به سوي من سرازير مي‌شد. ديگر نه‌تنها مفهوم كتاب كه خواندن آن نيز به من خوشبختي مي‌داد.

8- تابستان را در «جزيره كوچك» سپري كردم. بعضي شب‌ها كه در كناره راهي كه كسي از آن عبور نمي‌كرد روي يك نيمكت مي‌نشستم و زير نور كمرنگ لامپ كوچه كتاب را مي‌خواندم، احساس مي‌كردم آن كتاب مثل درخت‌هاي اطرافم، ديوارهاي سنگي، سايه‌ها، ماه و دريا قسمتي از يك دنياي واقعي است. شايد هم به خاطر اينكه موضوع داستان مربوط به زمان‌هاي خيلي قديم بود اين كتاب مثل يك درخت، مثل يك پرنده، به دور از هر چيز مصنوعي و مثل يك امر طبيعي به نظرم مي‌آمد. طبيعي بودن اين كتاب مرا خيلي خوشبخت مي‌كرد و از كارهاي احمقانه و سرسري زندگي روزانه دور مي‌كرد و حس مي‌كردم مرا تبديل به انسان بهتري مي‌كند.

9- در يكي از اين لحظات خوشبختي، كتاب را باز از جلو چشم دور مي‌كنم اما اين بار نه به صفحات پژمرده كتاب بلكه به درخت‌ها و كمي دورتر درياي سياه نگاه مي‌كنم و از خود مي‌پرسم اين كتاب چيست و چه مفهومي دارد كه اينقدر مرا خوشبخت مي‌كند اما پرسيدن اين سوال چيزي شبيه پرسيدن مفهوم زندگي است و باز هم فكر مي‌كنم در سايه اين كتاب انگار با مفهوم زندگي بيشتر آشنا شدم.

10- مثل همه رمان‌هاي بزرگ، اين كتاب با مفهوم زندگي و خوشبختي يك ارتباط تنگاتنگ دارد. نه‌تنها در رمان بلكه در زندگي هم يك دوندگي، يك حركت و يك خواسته به سمت خوشبختي وجود دارد. اما همه مفهوم اين نيست. انسان مي‌خواهد در رابطه با اين حركت و خواسته فكر كند و يك رمان خوب مثل

«صومعه پارم» براي اين كار بسيار مناسب است. يك رمان فوق‌العاده قسمتي از طبيعت اطراف و زندگي‌مان مي‌شود و ما را به سمت مفهوم زندگي نزديك‌تر مي‌كند.

11- با نگه داشتن همه اين افكار در گوشه مغزم، خواندن صفحه باز هم مرا بيشتر خوشبخت مي‌كرد، از طرف ديگر آرام‌آرام به من الهام مي‌شد كه اين خوشبختي زياد به يك شكلي جادوي رمان در دستم را از بين مي‌برد.


ترجمه:احسان صادقیان

بامداد _ ده و نه


... و به هنگامی که مرغان ِ مهاجر

در دریاچه ی ماه تاب

                               پارو می کشند،...


روزی بزرگ می‌گذرد


۱

در روزی بزرگ، راهسپاریم، اما از فروغ
سوزنی به ما نشسته، تنها
یک سوزن!
روزی بزرگ - آرام آرام - در اصالت ما، دست می‌برد
تا شانه - رفته رفته به پس رود
که تنها از دور، از دور توانائیم
در شناختن شانه خود، که همین پرندگان هوا
بر آن فرود می‌آیند،
و در شناختنِ دست‌های خود، دست‌های بریده خود،
که همین پرندگان هوا هستند.
در روزی بزرگ، به تو می‌رسم، به شانه تو
دست می‌زنم، که به پس‌نگری و ببینی
که نمی‌خندم.

۲

در روز بزرگ، تنها
آن که بی‌شمار سوزن خورده ست، می خندد:
تنها خورشید.
روزی بزرگ، در اصالت ما، دست می‌برد
تا، سوزن سوزن، به ماش باز دهد
ما - در یک گفتگوی معمولی روزانه - بر سر خود
نا گهان خبردار می‌شویم
از تاجی از هوا!
پی می‌بریم حرکات بی‌خودانه دست‌هامان - هنگام گفتگو-
نامه‌هائی از هوا را توشیح کرده است،
نخوانده، توشیح کرده است
شاید در یکی از نامه‌ها، به عشق، معترف شده باشیم
یا به قتل،
و شاید از این روست که بی‌دلیل، دوست داشته
یا تبعید می‌شویم
ما که زادگاه، وطن، قلمرومان، چارپایه‌ای کوتاه است،
در دم تبعید - کشیدن چارپایه -
در دم خفقان
بدانیم پادشاه هوائیم، پادشاه هوائیم.

۳

در آخرین حنجره، من، بادبان‌های بی‌شمار می‌بینم.
و بهنگام روز، همین امروز،
صدای افتادن میوه‌های رسیده را
بر زمین سرد، می‌شنوم.
اما هنوز، لغتی به شعر نیافزوده‌ام، که آفتاب، کاغذ را
از سایه‌ی دستم، می‌پوشاند
سوزن، می‌درخشد و
کج شده ست!
در آفتاب ملایم، از زیر درختان ملایم‌تر، از پی تابوتی بی‌سرپوش
روانه‌ایم و روان بودیم
و سایه گلی، ناف مرده را
پوشانده ست.

بیژن الهی



١

دورتر، سخت دورتر، يک فلس ِ من به زيرِ صليب افتاده ست
آيا روز است؟
از گرمای زياد، نقابهامان را برمی داريم. می رويم
به دور، به آنجا
زير ِ صليب، تخم مرغی نصف می کنيم و بهم می زنيم: به سلامتی
و مرگ، دره را، نفس زنان، نقره يی می سازد
دورتر، صفحه ی موسيقی، زير ِ صد ناخن مه گرفته ی زيبا می چرخد
و صدا، همان صداست
آيا روز است؟

 

۲

اکنون چه آشکار، سيمای تو را زجر می دهد
گل آفتاب گردان ـ تا اميدی باشد

پس که لطف می کند؟ کی پوست ِ سيمای تو را، به بوسه، می درد
تا نور، فرو ريزد و
آهسته، شکر شود؟
من! من که بوسه ام، ترسناک تر از يک امضاست
هوای روشن را تأييد می کنم، و قيام را، از روی صندلی
به خاطر بدرود
موجی سفيد، با نقابها و بنفشه ها، با دل آشوبی ی مطبوع ِ فجرها، نزديک می شود، نزديک
هوا، ميان جناغی، شعور می گيرد؛ ولی صدای شکستن ِ استخوان، رضايت بخش است
بدرود! در اين لحظه ی کهکشانيم، باز، باز هم، بدرود!
و در اين تمامی ی راستی
که مشتی خاک، تعارف ِ من کرده يی به جای قسم
دو پای نوک تيزم، فرو می رود که نيروی شنيدن را
از زمين کسب کنم
دو پای نوک تيزم


بیژن الهی


کلاغ

کلاغ ها را دوست دارم. فکر می کنم حیوانی ست که برای دل خودش زندگی می کند. برای همین بیشتر از همه ی ما و باقی پرنده ها عمر می کند. خودش را و صدایش را همانطور که هست پذیرفته ، هر چند همه پشت سرش بد می گویند و صفحه می گذارند.

در زادگاه من کلاغ نیست. همیشه دلم می خواسته در شهری زندگی کنم که کلاغ داشته باشد و هر وقت به یک کلاغ نگاه می کنم از خودم می پرسم ، یعنی چند ساله است؟

امروز حوالی هفت صبح ، کمی بعد از نماز میان خواب و بیداری ، بیرون پر شده بود از صدای قار قار کلاغ. خیلی زیاد بودند و مدام قار قار می کردند. اولن بار بود این همه کلاغ این همه طولانی با هم قار قار می کردند و من می شنیدم.

طنز ماجرا این بود که در عالم نیمه هشیاری در پی علت که بر آمدم فکر کردم شاید قرار است زلزله بیاید و به سبک طبیعت کلاغ ها خبر دار شده اند. همان وسط هم باز در نیمه خواب و بیداری ، به خودم گفتم که بگیر بخواب بابا!

ما هیچ ! ما نگاه!

از واژه گذشته ام. همه ی وجودم شوق. همه ی وجودم نگاه ، همه ی وجودم سر انگشت!


 فرصت چندانی نیست. بیا زودتر چیزها را ببینیم!

همیشه دلم می خواسته بدانم که کی و کجا تصمیم می گیرم به خواندن فلسفه. این روزها ست وقتی فوکو می خوانم. خصوصا آثار فلسفی ترش را. فکر می کنم در آمد خوبی می توانسته باشد وقتی که مدام توجه آدم را به دیسکورس جلب می کند و بهت می گوید که : ببین! یادت باشد!

می گویند فلسفه خواندن  مخصوص آدم هایی ست که سنی ازشان گذشته ، من  در خودم گذشتن سن را احساس می کنم.دیگر وقتش بود پس!

بامداد _ ده و هشت


... کجایی تو؟

که ام من؟

و جغرافیای ما

کجاست؟


پیرمرد های عزیز من

من همه ی دوستان پدربزرگم را می شناختم. همه شان  پیر بودند.  ده شب اول محرم پدر بزرگم روضه داشت. .ملا می رفت بالای منبر و باقی گریه می کردند و ما آن وسط پای منبر شیطنت می کردیم و اینور آنور می رفتیم و چند بار چایی می خوردیم. یادم نمی آید دعوامان کرده باشند. روضه ی پیرمردها بود. توی حسینیه ای بود که پدر بزرگ هایم ساخته بودند. شبها دسته های محله ها و یا شهر های مجاور می آمدند آنجا و ما هم  ازشان پذیرایی می کردیم. همه ی آن پیرمردها ، پدر بزرگ هایم. مش رحیم. سید آ بهاالدین ،  مش عبده سرایدار حسینیه ، بابا حلاج ... همه ، همه مرده اند.

بامداد _ ده و هفت


... آسمانی از فیروزه ی نیشابور

با رگه های سبز شاخ ساران ،

همچون فریاد واژگون ِ جنگلی

                                   در  دریاچه ای،...


بامداد _ ده و شش


... و آغوش ات

اندک جایی برای زیستن

اندک جایی برای مردن

و گریز ِ از شهر

                   که با هزار انگشت

                                          به وقاحت

پاکی ِ آسمان را متهم می کند. ...


بامداد _ ده و پنج


... بی آن که از تمامی ِ صدا ها

                                   یک صدا

                                                آشنای تو باشد،_ ...


این  روزها خیلی پراند. مدام در حال دویدنم. یک پایم توی دانشگاه است. پای دیگرم در همه جا. به واسطه ی تز روزها پر است از گفتگوهای مطبوع نو با استادان و آدم های دلپذیر درباره ی ادبیات و تز و هنر.

اما! این روزها برای من

جهان

            از هر سلامی خالیست.


بامداد

عنوان نمایشگاه عکسی ست از سیف الله صمدیان به مناسبت هشتاد و پنجمین سال تولد شاملو در گالری شماره شش.

امروز رفتم  و عکس ها را دیدم. عکسی دارد از دست پیر  شاملو ،ته سیگاری لای انگشتان و حلقه ی ازدواج بر انگشت. من این عکس را دوست دارم.