ای کاش دلتنگی نام کوچکی داشت

تا به آوازش می خواندی...

وه که با این عمرهای کوته بی اعتبار...

 

....

عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست

من که یک امروز

                           مهمان توام ٬

 فردا چرا؟

من که یک امروز ! مهمان توام فردا چرا؟

(شهریار ـ ورژن بنان)

 

کوچ بهاره تابستانه پاییزه زمستانی

چیزی که خیلی آزارم میده ٬ اینه که همه از بلاگفا٬ بلاگ اسکای ٬ پرشین بلاگ و ... وبلاگشونو می برن بلاگ اسپات و غیره.... اینکه ما حتی در فضای مجازی هم ناچاریم کوچ کنیم به فضای غیر از فضاهای خانگی. این خیلی تلخه. این داستان نسل های ما که انگار تکرارش تمومی نداره. اینکه مثلا من چقدر خاطره دارم از این صفحه ٬ چه آدم هایی ٬ چه نام های عزیزی به اینجا سر زدن و چقدر لحظه از زندگی من اینجاست و من اگه از اینجا برم ٬ آرشیوم همین جا می مونه. خاطراتم. نگاه دوستانم همین جا می مونه. تاریخ . بد تر از همه چیز تاریخ رو نمی شه با خودم ببرم. هیمن جا می مونه. بعد آدمی که پنج ساله وبلاگ می نویسه ٬ سه سالش اینجا ٬ یهو میره تو فضای خارجی و میشه تازه وارد. چند ماه ٬ چند سال می گذره تا ماه روی ماه بایسته کنار صفحه ی اصلی و بشه عمر وبلاگ آدم.

باز خوشبختی اینجاست که اگر چه مثل کالبد بی روح می مونه ٬ باز میشه نوشته ها رو کپی پیست کرد.

به این فکر می کنم ٬ اگه منم یه روزی از ایران برم٬ نه آد مها رو ٬ نه مکان ها رو ٬ نه اشیا رو ٬ نمی شه کپی کرد و برد. دست کم برای منی که در ابعاد کوچک وطنی ٬ سابقه ی مهاجرت دارم و تقریبا تبدیل به آدم بی مکانی شدم  و هیشکی منو اهل هیچ جا حساب نمی کنه٬ مثل روز روشنه که از جایی اگر رفتی ٬دیگه مال اونجا نیستی چون رفتی. و به جایی اگر رفتی ٬ مال اونجا نیستی ٬ چون گذشته ای نداری.

این رو جد ی می گم. گاهی که می خوام ا ز بچه های شهرستانی حرف بزنم ٬ می بینم چند ساله دیگه در مشکلاتشون شریک نیستم . وقتی می خوام با زبان تهرانی ها حرف بزنم ٬ می بینم اونا گذشته ی شهرستانی منو ندارن. و اینطور میشه که هیچ جا خونه ی آدم نیست.و این حس رو میشه تعمیم داد به آدمی که وطنش رو به دیار دیگری ترک میکنه ٬ در ابعاد وسیع تر.

The Silence of the Lambs

کتابش فقط یک شب دستمان بود به امانت. نوجوان دبیرستانی بودم. بعد من و خواهرم شروع کردیم به خواندن با هم. او سرعت خواندنش از من بالاتر است کلا ٬ من اینور کتاب بودم او آن ور و کاغذهای میانی را او در دست گرفته بود که روی صفحه یمن نیفتد . شب بود. توی اتاق نشسته بودیم. کتاب می خواندیم. مازوخیست ها. یکهو جاهایی که می رسیدیم به آدم کش٬ هم را بغل می کردیم از ترس و باز ادامه می دادیم. تا پنج صبح بیدار ماندیم و تمام شد. و کتاب را فرستادیم تهران. پیش دایی. ترسناک ترین کتابی ست که در تمام عمرم خوانده ام.

خواهرم زنگ می زند و میگوید برایم فیلم بفرست. دوستی لطف می کند و چند فیلم خوب برایم رایت می کند ٬ برای خواهرم. یکیشان سکوت بره هاست. قبلا دیده ام. پریشب نشسته بودم و دوباره می دیدم. که چقدر این اثر شاهکار است . که چقدر هانیبال لکتر حق دارد یکی از برترین شخصیت ها و بازی های تاریخ سینما باشد. که چقدر هنر است این فیلم ٬ که جودی فاستر اصلا متولد شده که کلاریس استرلینگ باشد. که چقدر پرداخت فیلم غیر مبتذل و هنرمندانه است.

 باز هم از فیلم ترسیدم و یک جاهاییش را نگاه نکردم.آها و می خواستم بگویم این فیلم را که می بینی از انگلیسی دانی خودت خوشت می آید. 

 

دبستان

یکی از بوهایی که خیلی دوست دارم از بچگی می دونین چیه؟ یعنی هر چقدر سعی می کنم با کلمه توصیفش کنم نمی شه. مقنعه مون سورمه ای بود. مانتو شلوارا هم ر نگ نبود. هر کی یه رنگ. من یادمه مقنعه ام سورمه ای بود . فکر کنم مانتو شلوارمم سورمه ای بود. کلاس دوم بودم. هنوز جنگ بود. شیفتمون ظهری بود. خواب آلوده بودم سر صف. خوابم می یومد. زنگ اول رخوت آلود رخوت آلود ٬ خواب خواب بودم. هوا خوب بود. آفتابی بود .اولای سال تحصیلی بود. وسطای پاییز. مدسه مون کنار داشت. کلاسای اینوری بودیم. نزدیک آبخوری. بعد کیفو که باز می کردم که چیزی بردارم ٬ قلمی ٬ پاک کنی ٬ چیزی ٬ کیفم اون بو رو می داد. بوی مدرسه. بوی دبستان. بوی مقنعه سورمه ای. بوی رخوت شیفت عصر. بوی جنگ. بوی تموم نشدن دنیا که تنها زجرش مدرسه رفتن بود. بوی نون پنیر می داد. بوی نون پنیر و گوجه و خیار که لای کاغذ پیچیده بود. که تو اون رخوت بی اونکه حواسم به درس باشه٬ مشامم رو پر می کرد و دهنم آب می افتاد و کاش زنگ زودتر می خورد. این از اون بوهاییه که تو دبستان می مونه. شایدم کلاس سوم بودم . اما باز کلاسمون اون ور بود. نزدیک آبخوری. دوم بودم. یادمه. مقنعه م سورمه ای بود. یادمه!

 

این رو کوچولو اینجا می نویسم که یادم بمونه که فقط یک نفر در دنیا ممکن بود این نوشته رو بخونه و فکر کنه که شاهکاره. همون یک نفر خوند و فکر کرد که شاهکاره. شدیم دو نفر.

با قلب خود چه خریدم؟

این روزها آنقدر به فعل " به یاد آوردن" دچارم که از خودم می پرسم نکند قرار است بمیرم و اینها نگاه آخرین به زندگی ست و به خاطر آوردن فراموش شده هایم. مهم نیست اگر اینطور باشد ولی چنین حال و هوایی دارم. تا حالا بهش فکر کرده بودید؟ که چقدر لحظه ها نو است وقتی دم به دم زمان حال با گذشته ادغام می شود و چه آشنایی زدایی می شود از حال و آینده و ما؟

با قلب خود چه خریدم؟ کتابی است از سیمین بهبهانی که در آن خاطرات زندگی اش را در اپیزود های کوتاه تعریف می کند. در جایی به خاطره ی زنی می پردازد که تنها پسرش در اوائل جنگ می آید ایران و می رود و شهید می شود. تصویر سیمین تصویر مادر است که بیمار و نزار از داغ روی تخت بیمارستان افتاده ٬ سیمین می رود خانه و جعبه ی لوازم آرایشش را می فرستد برای زن تا چهره ی اندوه را با رنگ بپوشاند.

 

یک جوری ام. یک جوری پرم از زیستن. یک جوری پرم از خودم. یک جور خوشی انگار تا ابد وقت دارم.یک جوری انگار آردم را بیخته ام و الکم را آویخته ام و از این پس بوی خوش نان داغ میماند که بیاید. یکی ٬ دو آتشه!

 

زندگی از این دست

امروز با مدیر گروهمان نشسته بودم و با هم از ادبیات حرف می زدیم و از نگاه ادیبانه به زندگی. نمی دانم چر اما یکهو استادم شروع کرد به از خودکشی حرف زدن که اگر مراقب حساسیت های مان به زندگی نباشیم ٬ کارمان می کشد به خودکشی. من از شکل گرفتن شخصیت حرف می زدم و از نگاه عقلانی به زندگی. او از نگاه عقلانی حرف می زد و حفظ موضع حساسانه به زندگی. هر دو از ادبیات حرف می زدیم. ستادم از جبر سخن می گفت ٬ از اینکه ما موقعیت حالای خودمان را انتخاب نکرده ایم و من در جواب که اما ما ری اکشن هایمان به موقعیت را خودمان انتخاب می کنیم.و چه مش ود گفت جز این؟!

 

سر شب دوستی زنگ می زند که خسته است و از حال و احوال می پرسد. یکی از دوستانش در بند است و او بی تاب. بعد از حالم که می گویم جواب می دهم که می گذرانم کمابیش مثل همه و سعی می کنم نگاه خوشبینانه ای به زندگی داشته باشم.سعی میکنم!

 

امروز دوستی اس ام اس زده به نقل از رساله ی یعقوب : خشمگین مباش ٬ خشم تو باعث جاری شدن عدل خدا نمی شود.

سه ساعت بعد از چند گانگی معنای همین  تک خط چنان می پرسم که خواب از سرم می پرد.

 

دایی جان دوستم آدم محترمی بود. خدا بیامرز. رفته بود در دهی دور افتاده مدرسه ساخته بودو خلقی را از جهل رهانیده بود. سال ها بعد که به ده برگشته بود ٬ مردم به پایش افتاده بودند به رسم تشکر. همیشه گاهی او را به یاد می آورم. پارسال فوت شدند و نشد ببینمشان. حیف

 

من از آخرین بازماندگان نسلی هستم که مامانشان بهشان می گفت : مراقب آدم ها باش. بیشتر از خودت.

مامان! تو درست می گفتی اما آدم ها دیگر آن آدم های کلام تو  نیستند.

کجا بودی تو؟

تمامی راه را با تو بودم

تمام اسکله ها

                    باران ها

                               بادها،

تمامی راه را با تو بودم

وقتی که جون پرنده ای تبعیدی

                             زمین را ترک می گفتم و

                                          بالی با من نبود،

وقتی که در اشکم، چون شمعی فرو می رفتم و

مومیائی شده

خاموش می شدم،...

تمام طول سفر کنار تو گام می زدم

کجا بودی تو؟

(شمس لنگرودی)

چهارگاه

 

یک :یکی از آدم هایی که طرز فکرش را همیشه دنبال می کنم ٬ خصوصا در نامه هایش و برایم همیشه روشنگر و آموزنده بوده اند و گاهی تاثیر گذار و جهت دهنده ٬  ابراهیم گلستان است وشیوه برخوردش با آموختن و یادگیری .روراستی او و صراحتش چیزی ست مثال زدنی و از این رو برای من که ایرانی ام و روح محافظه کاری ایرانی را می شناسم ٬ همیشه درخور  و ترسناک و جذاب بوده  این صراحت.

 

 دو :یکی از جمله های کلیدی زندگی من که همیشه در ذهن دارمش و به نوعی بخشی از مانیفست زندگی من است این است. جمله ای ست که سال ها پیش دوستی عزیز برایم اس ام اس زد :

از راهی برو. از راهی برو. که تو را به خانه ات برساند٬ جایی که از ته دل بدانی جایت آنجاست.

این جمله را روی کاغذ نوشته ام و به در داخلی کمدم چسبانده ام که نوعی نوشته های خصوصی را در خود جای داده در باب حس و زیستنم.

 

سه : این روزها دارم بخش هایی از  کتاب صد سال داستان نویسی ایران به قلم حسن میرعابدینی را می خوانم. کتاب ارزنده ایست و ارزشمند.امروز  یکراست می روم و بخش مربوط به ابراهیم گلستان ر ا می خوانم.از داستان آذر ٬ ماه آخر پاییز جمله ای نقل شده :

از راهی برو. از راهی برو. که تو را به خانه ات برساند. جایی که از ته دل بدانی جایت آنجاست.

 

 چهار :سال هاست از اینجا به آنجا در جستجوی خانه ای هستم که در انتظار من است تا جای خالی ام را پر کنم.

پ ن : قابل توجه خواننده محترم:نوشتن با دوربین عنوان کتابی است که گفتگو یی ست میان پرویز جاهد و ابراهیم گلستان.

بهمن جلالی

میان مرگ ها که اتفاق می افتد ٬ مرگ عکاسان قلبم را می فشرد.

همه ی خانه سیاه است

... را هم دیدم. دیشب .و تا سی دی اجرا دارد. ساعت هفت ( برای تهیه بلیط ساعت سه اقدام بفرمایید ٬ اگر بدون صندلی هم بود ٬ بگیرید )

هشتمین و آخرین مونولوگ گروه لیو. که واقعا چه درباره اش بگویم جز اینکه همه چیز تمام بود؟ متن. کارگردانی ٬ اجرا ٬ تماشاچی. همه چیز عالی بود.من همین طور در خماری بازی خوب معجونی ام . و فکر می کنم تئاتری را دیده ام که مزه ی دیدنش تا مدت های طولانی ٬ یادم می ماند.

و اگر قرار باشد روی متن ٬ نقد بنویسم. نقدم فمنیستی خواهد بود.

و حالا که هر هشت مونولوگ را دیده ام و پرونده ی رپرتوار مونولوگ های گروه لیو برای من بسته شده ٬ لازم است صمیمانه از یکی از دوستانم که  معرفی کننده این اجراها به من بود تشکر کنم .مرسی.

 

پ ن: با خودم فکر میکردم ٬ چرا باید بنویسم تماشاچی ها هم عالی بودند؟ به خاطر حال خودم بود و حظی که می بردم؟ اما راستش حالا با نوشتن این پست  خواندن کامنتها دیده ام که جز خودم که خواننده اصلی و همیشگی این وبلاگم ٬ دو خواننده ی دیگر اینجا در همان روز همان لحظه ٬ همان سالن داشته اند همان تئاتر را میدیده اند!

عاشقیت در پاورقی

... را هم دیدم. دیروز عصر.تنها مونولوگ لیو که نویسنده ٬ بازیگر و کارگردانش زن بودند و بازی خانم فرشاد جو خوب بود. و راستش زنانه ترین تئاتری بود که تا بحال دیده ام و خیلی نظر واضحی درباره اش ندارم.

همیشه به این فکر می کنم که وقتی پیر شدم ٬ اگر به پیری رسیدم ٬ چه شکلی می شوم. آن پنجره پس زمینه یادم انداخت ٬ در رویای من همیشه پنجره ای هست اما زنی که  کنارش ایستاده و منم ٬   شاد است و جوان.

بدون عنوان

رضا قاسمی از آن نویسنده هایی ست که در ذهن من می مانند. یکی دو تا از نوشته های خیلی خوب کوتاهی را که در زندگی خوانده ام از نوشته های وی بوده اند در وبلاگش که سال هاست که فیلتر است. و من خیلی وقت است چیزی از او نخوانده ام و با جهان داستانی اش بیگانه ام. اما مصاحبه ی اخیرش را واقعا دوست دارم. یک بخش از ان را عینا نقل می کنم و البته تقدیمش می کنم به دوستی که هر وقت مرا دید که از چیزی هراس دارم ٬ به یادم آورد که بین نشستن کناردریا و ستایش زیبایی اش ٬ تا تن به آب  و موج دادن و چه بسا غرق شدن در آن تفاوت فاحشی است از هیچ تا دریا!

 

 شما چرا بر خلاف بقیه نویسندگان خارج از ایران، توی آثارتان غم غربت و نوستالژی ندارید؟
 
«شخصاَ فرار از نوستالژي را مديون آشنائي‌ام با اخلاق فرانسوي‌ها مي‌دانم. در اين بيست و سه سالي که از اقامتم در فرانسه مي‌گذرد هرگز نديده‌ام وقتي چشم‌شان مي‌افتد مثلاَ به شکل نامانوس بوراني يا خورشت فسنجان يا، از آن بدتر، زرشک پلو، ترديد کنند يا با بددلي غذا را به دهن ببرند. آنها از هر تجربه تازه‌اي استقبال مي‌کنند. در حالي که بسياري از هم‌وطنان گرامي هنوز که هنوز است مسافت زيادي را با مترو مي‌روند تا همان پنير ليقوان يا پنير بلغاري را که در ايران مصرف مي‌کرده‌اند بخرند. از نظر آنها هر چيز وطن عطر و طعمش بهتر از نوع فرانسوي آن است، حتا اگر اين چيز پنير بلغار باشد! من نمي‌دانم آدم چطور مي‌تواند انگور موسکا را بخورد و باز دلش تنگ بشود براي انگور عسگري يا ياقوتي. بله پنير ليقوان خوشمزه است اما راکفور و گروير هم خوشمزه‌اند. به گمانم اين يک مسئله فرهنگي‌ست. يا اجازه بدهيد بگويم يک مسئله ملي.
ما به سختي دل مي‌کنيم از چيزهايي که به آنها انس گرفته‌ايم. حتا اگر اين چيز توسري خوردن باشد. ما هراس داريم از تجربه کردن امر ناشناخته. شايد بشود گفت ما ملتي هستيم عميقاَ محافظه‌کار. و شايد يکي از نکات کليدي مشکلات امروزمان در مواجهه‌ي سنت و مدرنيته همين محافظه‌کاري‌مان باشد. خودم هم شخصاَ آدم محافظه‌کاري هستم. اما به نهيب عقل است که دائم مي‌کوشم دست به خطر بزنم و استقبال کنم از هر ماجراي تازه. نکته ديگري که به نوستالژيک بودن ما ايراني‌ها دامن مي‌زند بازهم مربوط مي‌شود به يکي ديگر از بيماري‌هاي ملي ما: پذيرفتن نقش قرباني.
وقتي مي‌گوييم ‌کوه‌هاي ما زيباترين کوه‌هاي جهان است، هواي کشورمان دلپذيرترين هواي جهان و طعم ميوه‌هاي خوشگوارش را هيچ کجاي ديگر نمي‌توان پيدا کرد، در واقع داريم به حال خودمان دل مي‌سوزانيم. يعني ببين که از چه بهشتي رانده شديم. جالب است که وقتي بحث ريشه و تبار پيش مي‌آيد با چه لحن پر طمطراقي مي‌گوئيم ما از نژاد هندواروپائي هستيم که قرن‌ها پيش اجدادمان از اروپا کوچ کرده‌اند به فلات آسيا. اگر اينطور است که خب تو حالا تازه برگشته‌اي به همان وطن اصلي‌ات! ديگر چرا مي‌نالي؟ اما واقعيت اين است که وطن هرکس فقط همان شهري است که در آن زاده شده و ذره ذره‌ي خاطرات کودکي‌اش لاي جرز ديوارهاي آن مدفون است. دلتنگي ما براي آن کودکي‌ي از دست رفته است. آن جهان سرخوشي‌ها و بي خيالي‌‌ها که آدمي گمان مي‌کند از ازل تا به ابد فرصت اوست. نه مرگ را مي‌شناسد نه بيماري و نه مسئوليت را. فقط در غياب نوستالژي‌ست که آدم مي‌تواند به وطن مفهومي متعالي بدهد: احساس وظيفه در قبال مردمي که در کنار آنها نفس زده‌اي و در خوشي و ناخوشي هم‌سرنوشت آنها بوده‌‌اي.»

برایم چراغ بیاور!

شب امتحان است و حال و هوای عجیبی دارم. صرفنظر از همه چیز که همه شان را می نویسم ٬ قبل از هر چیز این امتحانات پیش رو آخرین امتحانات با تعریف مدرسه ای اند در زندگی ام. برای منی که درس خواندن زندگی ام بوده ٬ عین این می ماند که بخشی از زندگی برود و نیاید دیگر. اینکه حالا قلبم توی دهنم است. هیجانی که دارم. تلاش برای حفظ شاگرد اولی که به خدا فسم از خود شاگرد اول بودن هم سخت تر است. هیجان اش. حالش. صبح از خواب بیدار شدن هایمان که هی با خودت تقلب می کنی که پنج دقیقه بیشتر بخوابی و همان پنج دقیقه را میان خواب و بیداری برای خودت تفسیر می کنی که چرا باید پنج دقیقه بیشتر در رختخواب بمانی. پنجره ی نیمه گشوده و باد سردی که لای موهها و صورت ادم می پیچد.

آخ شب امتحان. پشت میز نشستن تا صبح با قیافه های  سانتی مانتال رپ دهه ی شصت میلادی. با موهایی که با خودکار می بندی ٬ با ردیف لیوان های چای و قهوه ٬ با جزوه ها و کتاب های پخش شده. با سه میز مختلفی که در اتاقم دارم و روی هر کدام چیزی هست برای خواندن.

آه شب های امتحان. شب های جوانی کردن های آدم هایی که مثل من زندگی می کنند. شب های سلام نکردن به مهمانها. شب هایی که نفهمیدم آن ها را خودم هستم یا شب های غیر از آن را. شب های امتحان. شب هایی که هر چقدر استرس بیشتری داشتم ٬ فردایش امتحان را بهتر دادم. شب های زندگی من. شب های روشن زیبای زندگی من ٬ که قرار بود بیدار بمانم و نشد. که همه ی عمرم هر چقدر خواستم توجیه کنم خود را که این یک شب درس از خواب مهمتر است ٬ توجیه نشدم که خواب همیشه مهمتر بود. شب هایی که کم بوده اند که بیدارشان بمانم واقعا تا صبح!

این شب ها را اما ٬ این سه چهار امتحان را می خواهم بیدار بمانم برای نکوداشت همه ی شب هایی که شب امتحان بود و مثل عمر ٬ گذشت.

شب های امتحان

فقط دلم می خواهد  امشب و فردا بگذرد. در آستانه ی یک امتحان حجیمم. خیلی حجیم.

دارم به فایل صوتی کلاس هایمان گوش می کنم و به این فکر می کردم ٬ ما همکلاسی ها همگی با هم چه متفکریم به خدا.

ماشا الله! تبارک الله !احسنت! بارک الله !

امروز

امروز یکی از خوانندگان شاعر وبلاگ این شعررا برایم فرستادند:

فردا

کودکم قد خواهد کشید

و با صدای بلند شعر هایم را خواهد خواند

سیگار کشان

به او خواهم گفت :

                                  چه روز سردی بود

                                                    امروز.

 

پ ن :و سپس در راستای امر مقدس بینامتنیت ٬ شعر فوق یکی دیگر از خوانندگان را به یاد شعر گروس عبدالملکیان انداخته است که :

گرگ شنگول را خورده است
گرگ منگول را تکه تکه می کند…
بلند شو پسرم !
این قصه برای نخوابیدن است

صد سال به این سال ها؟

می گفت :... از آن صد سال ٬ پنجاه سالش گذشت و بهتر نشد...

یکی از نوشته های بهنود بود درباره ی خاطرات کودکی اش از دم عید. چند قرن پیش خوانده ام؟ فقط یادم است همان دم که خواندم دلم گرفت. می فهمیدمش بی آنکه پنجاه سال گذشته باشد.حالا هم دلم گرفته بود و دقیقا همین به یادم آمد. به صد سال به این سال های ما !

خیلی مزخرف است که من چند ماه است بهنود را نمی توانم بخوانم.

 

مفتخر!!!

عزیزی که آدم بسیار روشن و پزشک خیلی حاذقی ست ٬ تماس گرفته بود و می خواست خبر مهمی را به گوش من برساند.

سلام. زنگ زدم بگم که به یکی از افتخارات زندگی م نائل شدم و از ذوق نمی دونم چیکار کنم.باورت میشه؟ همین الان احمدی نژاد و از نزدیک دیدم! دیدم شلوغه و نگاه کردم که دیدم جناب پشت یه وانتی سواره و کاش بودی و مردمو می دیدی. واقعا اعصابم خرابه و ازتم خدا حافظی می کنم!

من: خداحافظ. زیارتت هم قبول!

قمارباز

این روزها از طرف دوستی پیشنهاد نوشتن متنی را دارم که هر روز که می گذرد بر ابعاد آنچه شاید نوشته شود افزوده می شود و از پیشنهاد صرف تبدیل شده به نوشته هایی پراکنده لابلای کاغذ هایم. شیرین و متفکرانه است. حالا ببینید این سوال مطرح است که بخشی ست از پیشنهاد:

تو قمار باز داستایوسکی رو خوندی؟ فرق تولستوی و داستایوسکی در چیه؟در حد اس ام اس بگو.

جواب: من داستایوسکی رو هرگز نخوندم. صرفا فیلم جنایت و مکافات رو دیدم و دقیقا به همین دلیل از خوندن داستایوسکی می ترسم. اما تولستوی رو حوالی ۱۹ سالگی خوندم و حالا مطمئنم که هیچ وقت تولستوی رو نخوندم و به زودی در برنامه ی مطالعاتی ام قرار است هم داستایوسکی را بخوانم هم تولستوی را.

این سوال و جواب. که جوابش  اصلا در اس ام اس نگنجید و اینجا آمد. صحبتی کوتاه و در حاشیه از نوشته ای ست که شاید ٬ شاید روزی بنویسمش. نوشته ای که صرفا در حال زندگی کردنش هستم.صرفا!

همه ی این نوشته در ستایش سیستم تلفن همراه است. اس ام اسی که ساعت نه و سی و سه دقیقه صبح فرستاده شده در ساعت یک و چهل دقیقه بعد از ظهر به دست این جانب رسیده ودر این میان من چهار ساعت نظریه های پراکنده خوانده ام ٬ داده ام ٬ شنیده ام و دیده ام!

 

میس جولی

استرینبرگ

خیلی تابلو ست نه؟ که امتحان نمایشنامه دارم؟ خب امتحان نمایشنامه دارم و نشسته ام و باز همه ی نمایشنامه هایی را که در طول ترم خوانده ام دوباره خوانی می کنم. ده نمایشنامه اند که حتما بعدها یادم می رود که کدامشان را خوانده ام. اسم آثار در ذهنم نمی مانند و ناچارم جایی بنویسم. این وبلاگ هم کم کم شده دفتر یاد آوری.خلاصه اینکه باغ آلبالو که تمام شد و نوشته ی قبلی را که نوشتم ٬ نشستم و میس جولی خواندم.

باغ آلبالو

چخوف ـ سیمین دانشور

آخرین نمایشنامه نویسنده است. می دانید؟ خوب نویسنده ها دوستان عزیز من هستند. آدم هایی که هر کدام  ویژگی های منحصر به فردی دارند و تو کم کم یادشان می گیری و البته آدم هایی هستند که بار هم نمی شوند هرگز. چخوف آرامم می کند. حتی وقتی خیلی از بدبختی می نویسد. شاید باید ببینم چرا؟ شاید چون پزشک است و من به پزشکان ارادت ویژه دارم.به هر حال چخوف برای من همیشه کسی ست که لبخن به لب دارد و با زیرکی شوخ طبعانه ای نگاه از تک تک رفتار آدم ها بر نمی دارد.

 اشرافیت رو به مرگ . طبقه ی متوسط که روی کار می آید و نوع نگاه آنها به زندگی و عدم باروری که هست در باغ. یکی باغ را رها کرده تا به چوب حراج ببرند و دیگری که باغ را خریده ٬ درخت ها را به تیزی تبر می دهد. باغ به نوعی سمبل روسیه است در سال های آغازین قرن بیست و پیش از وقوع انقلاب. یک روشنفکر هم داریم که مدام حرف می زند اما مرد بی عملی ست.

آثار ماندگار ادبیات هر کشوری٬ کم کم بخشی از تاریخ همه ی زمین می شوند و متعلق به همه ی آدمهایند. باغ آلبالو از این دسته آثار است و با حال ما ایرانی ها جور در می آید .خانم دانشور خیلی خوب ترجمه کرده اند. من امروز هم متن انگلیسی را خواندم و همزمان به طور مقایسه ای متن فارسی را و تا آنجا که دانش من اجازه می دهد باید بگویم ٬ ترجمه ی فاخری ست.

فیلمی هم که از روی این نمایشنامه ساخته شده و چند باری هم از شبکه  چهار پخش شده ٬ به متن اصلی وفادار است و من شخصا فیلم و کارگردانی اش را و بازی بازیگرانش را دوست دارم.

سال ها قبل ٬ همیشه می دانستم که باغ آلبالو از آثار مهم چخوف است. آن وقت ها با ادبیات روس دمخور بودم. بعدها تکه هایی از فیلم را دیده بودم ولی هیچ وقت نرفتم که بخوانمش. ولی واژه ی باغ آلبالو همیشه تصویر خیال انگیز باغ های گیلاس ژاپنی را در ذهنم تداعی کرده است و راستش این تصویر موتیف ذهنی من بوده است هنگام خواند ن اثر.و این جمله ی پایانی اثر به نظر من از جملات طلایی پایان های آثار ادبی ست :

life has gone by just as if I had never lived.

چرا مردم نمی دانند؟

این روزها که به شدت به سهراب فکر میکنم ٬ ذهن من همیشه در تصویر سفر می کند که حالا زمان ٬ زمان سهراب است٬ یادم افتاد به تک خطی از سهراب که سال ها تک خط محبوب من میان شعر های او بوده و یادم رفته بود. امروز یکهو دوباره از میان خاطرات بیرون آمد و تمام قد ایستاد رو برویم.

دریدا که می خوانیم از رد حرف می زند ٬ از اینکه با گذشت یک زمان معنای هر چیز متفاوت می شود به واسطه ی گذر زمان و رد آن بر روی هر پدیده. این خط شعر حالا با من کم کم پیر می شود و چه وزنی دارد از دانستن:

چرا مردم نمی دانند

که در گل های ناممکن هوا سرد است

 

قابل نگاه

به نقل از اینجا :


...بعضی آدم‌ها هم از همين جنس‌ند. نمی‌تونی چشم‌ت رو ببندی روشون. نمی‌تونی فرار كنی از نگاه‌شون. حتی اگه خلاصه شده باشه توی، يه قاب كوچيك. توی يه عكس دو در چهار سياه و سفيد. دور و نزديك‌ش مهم نيست. توی كوچه پس‌كوچه‌های تجريش و آصف باشه هيچ فرقی نداره با اون سر دنيا. اين آدم‌ها بايد باشند. بايد همون وسط زندگی‌ت ولو باشند. گره بخورن به همون گل وسط قالی زندگی. نمی‌تونی بذاری‌شون كُنج ديوار. لَب طاقچه.

بعضی شعرها اين ارزش رو دارند تا مدتها منتظر بمونی تا خونده بشن. بعضی كتاب‌ها رو بايد شب‌ها و روزهای زيادی منتظر بمونی تا چاپ‌ بشن و بعضی آدم‌ها اين ارزش رو دارند كه منتظرش بمونی. بمونی و بمونی و بمونی. تا كجا؟! .... شايد تا آخر دنيا. تا اون تـَه‌تـَه دنيا. شايد نه، بايد بمونی. حتی تا آخر دنيا.

بی سحابی هم داستانی ,گاهی

شاملو به ما آدم ها می گفت : شهاب انسانی.

در رهگذار شهاب انسانی.

سرخ است و سوزان و سنگ . و یکجا بند نمی شود و می گذرد.

ما. همین مایی که آدمیم!

 

به این فکر می کردم که از این پس دیگر درباره ی بعضی چیزها ٬ هیچ وقت حرف نخواهم زد. انگار که در صلحی آرام خوش خوشان٬ نیستند ٬ با اینکه  هستند. سکوت تنها راه حفظ حرمت چیزهایی ست که فقط تو ٬ به زنده ماندنشان فکر می کنی.

از پرسه هایم و دیگر شیاطین

روزهای امتحانات است و من سعی می کنم برای به خاطر آوردن خودم در آینده به شرح دقیقی از ماجرا برسم.

من استاد پرسه زنی ام. هیچ کس را ندیده ام که اینقدر حول و حوش اصل مطلب به حاشیه سرک کشید ه باشد در هراس پنهان رسیدن به اصل مطلب. استاد دور چیزی گشتنم. حالا اصل مطلب به فراخور ماجرا هر چیزی می تواند باشد٬ یا آدمی یا مکانی.

این روزها اصل مطلب آخرین امتحانات دوره ی ارشد من است. و دقیقا همین امروز یادم آمد یه اینکه همیشه در حوالی هر امتحانی ناله و نفرین سر داده ام که نرگس ٬ لعنت به تو اگر باز بخواهی ادامه تحصیل بدهی. لعنت به تو اگر باز به ادبیات فکر کنی. لعنت به تو... بعد باز شاگرد اول شده ام و باز از سرم افتاده تا هندوستانی دیگر.

امروز برای اولین بار با خودم مواجه شدم که چرا؟ یکهو متوجه شده ام از فرط ناچاری سر اصل مطلبم . که دارم متن ادبی می خوانم و برایش کامنت های شخصی می نویسم. بعد یکهو یادم آمد که خسته ام. دیدم که هر وقت درگیر اصل مطلبم ٬ چنان سلول های ذهنم٬ تک تک سلول های ذهنم و تک تک سلول های روحم برای نفوذ به ماجرا و روحش بازند که رمقی در پا و دست ندارم. این روزها همچنین به واسطه ی امتحانات و سوالات آنسین ٬ فقط آثاری را می خوانم که هر کدامش می تواند به تنهایی رویش یک تز نوشت و من ده دوازده تایش را در یک روز امتحان دارم و همزمان می باید ذهنم را برای همه و هر سوالی باز نگه دارم. پرم از خوانده ها(و البته که من مثل باقی هم کلاسی ها محال است جزوه حفظ کنم). پرم از درک های تازه ی مستقیم. بی واسطه به جهان نویسنده و آدم هایش دمخورم. پرم از خلق کردن.هنرمندم این روزها و راستش همانقدر نا ندارم. از مواجه. حالا می  فهمم چرا  اینقدر از صحبت درباره ی ادبیات طفره می روم. حالا می فهمم فقط به ضرب و زور امتحان می روم سر اصل مطلب. من همیشه باید زور بالای سرم باشد. با خودم تصمیم گرفته ام من هم مثل بقیه آدم ها بروم دنبال زندگی ام. که همه اش حواشی باشد. همین زندگی های پر حاشیه ی بی اصل و ریشه.

می دانم که تا در موقعیت حال من نباشد و جز با تجربه حال من ٬ دقیقا قادر به درک ماجرا نیستید.

بعد این اصل را تعمیم می دهم به همه ی زندگی. به اینکه من با تک تک موقعیت ها و مکان ها و زمانها ٬و آدم ها ی اصل اگر پس از حاشیه روی های بی پایان! اذن دخول بگیرم ٬ همانقدر شاخک های ذهنم را حساس نگه می دارم. با هر چیز و هرکس (اگر در خور اصل شدن باشد البته که خیلی ها چیزی بیش از حاشیه هم نیستند در اصل). همانقدر هم کم رمقم. که بعد مثلا آدم های زنده دیگر شخصیت های داستان یا نویسنده ها ی مرده نیستند ٬ که آدمند و همین همه چیز را از فرم های هندسی دور می کند و بدلشا ن می کند به اشکال گیاهی.. نقطه ی سقوط یا عروج هم دقیقا همین جاست. به اینکه آن اصل چقدر شاخک هایش را باز نگه داشته.

آدم ها مثل هم نیستند. زیبایی دنیا و بدبختی ما آدم ها و تنهای مان دقیقا از همین جاست. ما حرف های هم را نمی فهمیم. چون جهان های متفاوتی داریم. (از اینجا به بعد مطلب مربوط به آدم های اصل است که حاشیه در حاشیه مانده) . گاهی فکر می کنم من خیلی آدم ساده ای هستم. گاهی فکر می کنم باید دست از سر اصل بر دارم و جا خوش کنم میان حاشیه ها.

به این فکر می کردم که اگر دلم می خواست این وبلاگ یک خواننده داشته باشد فقط ٬ که می توانست باشد؟ بارت. دلم می خواست بارت خواننده ام بود. که خیلی وقت است مرده. اما من واقعا دلم می خواست  دوست صمیمی ام خواننده اش بود پس چرا به بارت می رسم؟

به  دوستم زنگ می زنم و از رمق نداشتنم و اینکه حالا در لحظه در اوج ادبیات ایستاده ام حرف می زنم  و می خواهم خبر تازه ای را بدهم که  تازه می فهمم ٬ شاخک های او تلاش می کنند اما از کار ایستاده اند ٬ یا دست کم ضرورت کار کردن را احساس نمی کنند. بعد می خواهم در این باره سخنرانی غرایی کنم که یادم می آید فقط آدم هایی مثل من می فهمند که شاخک ها را نمی شود به کاری مجبور کرد ٬ که آدم باید سرش برای چیزی درد کند و نمی شود به کسی گفت :  بیا و سرت برای من درد کند! همانطور که شاخک های من هم همینطورند. اینجور موقع ها آدم در سکوت و به آرامی می رود به حاشیه و خبر ها را نگه می دارد برای خودش. مثل همه ی حواشی دیگر!

بله بارت!  

 

 

از جنوبی بودن

جنوبی بودن حتما چیز خاصی ست. فقط یک جنوبی آنقدر تمیز  آتش را می تواند با خیال گره بزند و سبزش کند.

یا دست کم من اینطور فکر می کنم.

پروانگی

وقت های بسیار فراوانی هست در زندگی که آدم نیاز دارد همه ی درها یش را ببندد به معنای اینکه : وارد نشوید لطفا ٬ می خواهم با خودم باشم.

فکر می کنم برای همه پیش می آید چنین وقت هایی و در پی اش گاهی ناچار بودن از تظاهر به اینکه : قدمتان روی چشم! اینکه از خاصیت های زندگی اجتماعی ما آدم ها هم یکی آن است که درهایمان را و پنجره های مان را چهار طاق باز کنیم و خودمان را زجر بدهیم با دهانی که از این گوش تا آن گوش امتداد دارد به گشادگی لبخند های زورکی که بعدش که با خودمان تنها می شویم ٬ تمام عضلات روح و صورتمان درد داشته باشد.استادمان است طرف یا صاحب کارمان یا دوست صمیمی مان یا عموی عزیزمان و تو نمی توانی  توضیح بدهی برایشان که آزرده نباشید٬ که وقت هایی هست برای آدم که باید دور باشد اگر بناست خودش بماند. 

فکر میکنم همین لحظات است ٬ همان لحظه هایی که در٬ وجود می یابد ( خواه بسته شود یا نه ) که ما نگاه می کنیم به خودمان و ارتباطات آدمیزادیمان و در می یابیم این وسط ها چکاره ایم؟که آیا می ترسیم یا می بندیم؟

امروز دقیقا از آن روزهاست. پنجره ها را می خواهم ببندم تا مدتی و باز این وسط ها وقتی می شمارم که به لطف چند نفر در را باز می کنم ٬به شوق ٬ نتایج خیره کننده و بعضا بی نظیر و البته گاه غمگنانه ای در خور توجه است!

 

و در عروق چنین لحن

چه خون تازه محزونی

امروز برای دومین بار رفتم و نقاشی های سهراب سپهری را دیدم در موزه هنر های معاصر.

بار اول به آن چیزی که بیشتر نگاه می کردم ٬ تصویر آدم ها بود روی شیشه ها ٬ روی نقاشی ها . زیبایی در زیبایی.

بار دوم اما که امروز بود به نقاشی ها نگاه کردم و به رنگ  ها.

شاعرانگی آشکار بود در خیلی از آثار. من خیلی نقاشان را نمی شناسم ٬ دانشم از نقاشی بیشتر به واسطه ی عکاسی ست ٬ مثلا ترکیب بندی را یا رنگ ها را٬ نه البته نقاشانه. فکر میکنم سهراب رنگ را خیلی خوب می شناسد. ترکیب رنگ ها خیلی خوب و هماهنگ است. من حضور آبی و قرمز را در کارهایش دوست دارم و می فهمم. استفاده اش از  طیف خاکی تا قهوه ای استادانه است.آن کوههای بنفش را دوست داشتم در یکی از تابلوهایش ویک پنجره ی فیروزه ای و یک گلدان لب تاقچه . کارهایش را دوست داشتم. مشخصا گواش ها را ٬ یک آبرنگ هم بود که به دلم نشست و از همه مهمتر آثار حاصل از آب مرکب روی پارچه را. آنقدر تمیز و شفاف بودند  برایم که انگار نقاش همین لحظه کنار دست من ایستاده است و اثری را که حالا خلق کرده به دیوار می کوبد. به نقاشی های مرکب روی بوم که نگاه می کردم ٬ به سیب ها ٬ به دهی که در دامنه ی کوه بود ٬ هم سهراب به بی مرگی رسید در تصویر و هم من نزدیک شدم به درک نقاشی های روی پارچه ژاپنی ها که از بچگی برایم خواستنی بوده اند. گرمی پراکنده در نقاشی های سهراب گرم بود. سهراب غمگین هست خیلی وقت ها در شعر هایش و تنها٬ اما نا امید نیست. غمش انسانی ست ٬ این را از روی نقاشی هایش می گویم. حتی در رنگ های مرده اش هم یاس نیست. سهراب زندگی را دوست دارد. سهراب زنده است. با هنر.

می دانید؟ سهراب شاعر چهارده سالگی من است. نوجوانی من آمیخته به اوست. در جایی از درونم جان نشست شده.

دوست دارم دوستانی که امکان زمانی و مکانی اش را دارند ٬ نمایشگاه را ببینند. خواستی نرگسانه است. دوست دارم در زیبایی که دیده ام شریک شوید. بسم الله!

اول : پیشنهاد می دهم  این نامه را بخوانید.

دوم:از شعر خوب گفتن و نمایشنامۀ استادانه از آب در آوردن جز به به و چه بسا جز حسد و بدگوئی چیزی دست کسی را نمی گیرد.

فکر می کنم در این رقم امور مردم ایران با زمان یوشیج تفاوت چندانی نکرده اند. خصوصا در قسم حسد و بدگویی اش!