مدت هاست به فوتبال نگاه نمی کنم. مگر بازی های ملی که ان هم بستگی دارد....
مثلا بازی ایران _ ژاپن را نگاه کردم. تا ااااااا. ایران _ مکزیک.
نیمه ی اول بود و ما خوب بازی می کردیم. غیره منتظره بود و همه حالمان خوش بود. گل مساوی را که زدیم ، همه هوا بودند و صدای جیغ دنیا را بر داشته بود. رو راست اینجای فوتبال را دوست دارم. وقتی که همه در فاصله ی سه متری از زمین، دارند جیغ می زنند.خودم در فاصله ی چهار متری....
نیمه ی اول تمام شد. چه خوشی قشنگی بود. به یک چیز، فقط به یک چیز فکر می کردم. که فوتبال گاهی چقدر عالی ست. به خودمان. به همه ی مردم ایران فکر کردم. نگویید که پس ِ ذهنمان درگیر نیست. ما دوران پر تنشی را می گذرانیم. ما، مردمی هستیم. و فکر کردم چقدر همه ی ما در این لحظه خوشحالیم. چقدر حال همه ی ما خوب است. چقدر حس خوبی داریم. چقدر مو قع گل همه روی هوا بوده ایم. چقدر همه ی حر صمان را گذاشته ایم تمام حرصمان را ، گذاشته ایم و از خوشحالی فر یاد کشیده ایم.و از اینکه آنجا بچه ها خوب بازی می کنند چقدر (به قول جوانتر ها) حال کرده ایم....
بازی تمام شد.و معجزه ی فوتبال هم.
شنبه _ 27 خرداد 85.
خاطرات تاکسی_4
ساعت 12 ظهر بود و عازم جایی بودم. تاکسی سرویس خبر کردم و منتظر شدم. رفتم دم در و تاکسی آمد. سوار شدم. ادرس را دادم . راننده دقیقا نمی دانست. باز هم گفتم. باز هم نمی دانست.
گفتم: آقا روبری فلان فروشگاه . خندید و گفت: فهمیدم خانم .
خندیدم و گفتم.: آخرش هم می رسیدین اون حوالی می دونستم باید همین و بگم. خندید و گفت : بله خانم.
کنار خیابان چند وانت پارک کرده بودند و پر تغال می فروختند.
آقای راننده گفت: خانم امروز مردم فقط پر تغال می خورن.
منم گفتم: ، نه آقا فکر می کنم امروز همه تا او نجا که امکان داره چشم دید پر تغال رو ندارن.
_ :نه خانم ، اخه حکایتی داره. اینا پر تغال می خرن تا پوستش و بکنن.
_: اقا راست می گین. اگه تو زمین نمی شه ، راه های دیگه ای هم هست.... راستش هوس کردم پر تغال بخورم. گفتم: مسئله با خت نیست ، امنید وارم ابرو مندانه بازی کنن.
_: بله خانم. اما نمی شه. تا وقتی این علی دایی تو زمینه نمی شه. تا وقتی این مربیه نمی شه.
_: بله آقا، ایران مکزیک باید تعو یض می کرد.
_: خانم، اینا از فوتبال چیز نمی دونن. حالا من کار ندارم اما آقای احمدی نژاد ازشون پرسید قطر تو پ فوتبال چنده ، هیچ کدومشون نمی دونست. به علی دایی گفت ، تو فقط بلدی پیرهن بفروشی؟
_ : واقعا اینو گفت؟
_ : بله. بابا این بازیکن نیست. همه ش تو تجارته. همه ش پول ، صد و بیست تا فروشگاه ورزشی تو ایران داره. تو تهران، تو اردبیل .پول می ده بره تو زمین.
_ : خوب می خواسته رکورد د بزنه.
گفت: خانم این چه حرفیه . مگه مردم مسخره ی اینان. رفته تو زمین فقط را می ره. این چه وضشه
.گفتم،اقا به هر حال فراموش نکنیم اون بازی کن بزرگیه، باید احترامش حفظ بشه. اما خوب، بهتر بود بازی نمی کرد.
گفت بله خانم.آبروی خودشو برد. باید تو اوج خدافظی می کرد. نه با این افتضاح. فک می کنین مردم یادشون میره؟ تو فرودگاه سمتش گوجه پرت می کنن. بله که بازیکن بزرگیه ، بله که احترام داره. اما چرا به پروین می گن سلطان؟ چرا؟؟؟؟؟ تو اوج خدافظی کرد.
(یاد ویژه نامه ی شرق افتادم و مطلبی که در باره ی پروین بود. دوستی . با حرارت ازم می پرسید؟ اون علی پروین و خوندی؟ خوندیش؟ تو رو خدا خوندیش؟ ابروشو بردن؟) و فکر کردم فوتبال گاهی چقدر کثیفه.
گفتم: پس شما پرسپولیسی هستین.
گفت بله خانم. با تمام وجودم. با گوشت و پوست و استخونم.رگای گردنش بیرون زده بود و سرخ شده بود. عین همین قیافه رو تو یه میتینگ سیاسی دیده بودم. _ولی خانم ناصر حجازی هم تو اوج رفت. صفر پاک نیت ، ملی پوش بود هم تو اوج رفت. ادم باید احترام خودشو نگه داره. این علی دایی فک می کنه مردم یادشون می ره؟؟؟
گفتم: خدا کنه که امروز و خوب بازی کنیم. گفت. بله خانم. با شخصیت بازی کنیم. با ابرو بازی کنیم. رسیده بودم.
پیاده شدم. گفت خانم تو رو خدا ببخشین سرتون و برد آوردم . گفتم که نه خواهش می کنم. صحبت خوبی بود.
شنبه 30/2 عصر.
عازم سفر کوتاه 2 ساعته ای بودم . . وسط گرما. همه هر چه اصرار کردند بذار یه وقت خنک ، گفتم که نه. قبل از فوتبال برم بهتره. شاید یه مقدارش رو ببینم. رفتم ودر ترمینال نشستم. از 5 صبح بیدار بودم. و تمام روز را در رفت و امد و خیابان و ... گذرانده بودم. بلاخره نشستم. مجله ی کتاب ماه دستم بود. یادم نمی اید کدام ماه. اما هنر_ ویژه عکس بود و شروع کردم به خواندن مطلبی در باره ی کاوه گلستان که سخت دوستش دارم و هر جا که نامش باشدو مطلب را بارها می خوانم. چند عکس هم از کار هایش بود. و گرم تماشا بودم. انقدر به عکس ها نگاه کردم که خدا می داند. ساعت 30/4 بود من هنوز نشسته بودم. و بخارا می خواندم....
دیدن فوتبال ان هم در اتوبوس حکایتی دارد. منظورم شنیدن فوتبال است. نصف بیشتر ماشین سرباز بودند. سر باز صفر. همه شان بچه بودن. خیلی بچه. تو گرما. تو سر باز خونه.... رادیو شبکه جوان پخش فوتبال داشت. . راننده رادیو رو گذاشته بود رو پخش تا همه بشنون. فکر کردم. خدا به داد. دوستی اس ام اس زد که بازی 2_1 می شه به نفع پر تغال. نوشته بود که بازی قبل رو هم درست پیش بینی کرده. منم گفتم لابد یه چیزی هست. برگشتم به خانم بغل دستیم گفتم ، ما 1_2 می بازیم. گفت : کی میگه؟ گفتم : خودم ( تقلب قبول نیست. تو دلم خندیدم. ) نگاهم رو زوم کردم ر.وی صورت راننده که از اینه می دیدم. می خواستم ببینم ، اگه گل بزنیم. عکس العملش چی می شه. کم کم که دیدم ما گل نخواهیم زد. به بقیه نگاه کردم. یه سرباز بود صندلی جلو اون ردیف که فقط زیر زبونی فوش می داد. حرص می خورد و گردن می کشید. یه جور که انگار داره تلویزیون نگاه می کنه. از خانم که پیشم نشسته بود ، پرسیدم، تلویزیون هست. گفت نه. ....
آقای صندلی جلویی داشت ذکر می خوند . چند دقیقه بعد یه تسبیح بسیار قشنگ بنفش رنگ و تو دستاش دیدم
.بیرون افتاب داغ تابستان بود و تن دشت و مزرعه ها. و کشاورزان بر روی زمین کار می کردن. با پاهای لخت و برهنه. کار می کردن. خیلی گرم بود. و بیرون، مردم من، بر روی زمین کار می کردن. زیر افتاب . دوست دارم این جمله را هزار بار بنویسم. زیر افتاب . ساعت 5 یک ظهر داغ داغ داغ و از فوتبال هم خبری نبود.
اونجا که جای کفش کعبی به قول گزارشگر ، این بازیکن شصت کیلویی ما، مونده بود رو صورت فیگو ، اقا همه کیف می کردن. همه لبخند می زدن. خیلی کارت گرفتیم و گزارشگر هم خیلی با مزه گزارش می کرد. . اینقدر خوشش اومده بود که کعبی فیگو رو زد...مردم هم خوششون اومده بود. یکی از مهمترین نتایج این سفر این بود که اگر خواستم فوتبال ببینم. صدای تلویزیون را ببندم و با تصویر تلویزیون ، صدای رادیو گوش کنم. اظهار فضل گزارشگران رادیو خیلی کمتر است. اونجور که ما می شنیدیم. الحق بچه ها داشتن می جنگیدن. هر چند مالکیت توپ 70_30 بود. اما . می جنگیدیم.
نیمه ی اول صفر _ صفر . نتیجه ی خوبی بود.
خانم های که پشت سرم نشسته بودن، داشتن احتمال صعود رو بررسی می کردن. که حالا اگه مساوی کنیم ، و بقیه ی تیم های گروه هم فلان نتیجه ها رو داشته باشن ما می ریم و اینطور که شنیدم قرار بود برویم و با آرژانتین بازی کنیم در دور بعد. سعی کردم به بقیه اش گوش نکنم. ....
دقیقا دقیقه ی 64 داشتم می گفتم که ، افرین بچه ها ، خوب دوام اوردین . دقیقه 65 گل اول. ......
راستش برای اولین بار در جمعی به این شلوغی فوتبال می دیدم ببخشید، می شنیدم.. و خیلی هم خوب بود. و فکر کردم ، همه ی ما در ان لحظه فکر مشترکی داشتیم. فکر می کردم . راست می گویند که فوتبال ادم ها را به هم نزدیک می کنه. ما با هم دربا ره اش حرف می زنیم. با هم می خندیم. حرص می خوریم. و وقتی داریم از ماشین پیاده می شیم.جوری وانمود می کنیم که انگار دو گل نخورده ایم .انگار هیچ اتفاقی نیفتاده. و همه به محض پیاده شدن زیر لب می گن. چقدر امروز گرمه.....
۲۹ خرداد ۸۵