سلام.

امروز رفته بودم موزه هنر های معاصر و کارهای درودی را دیدم. دوستی دارم که از او خوشش می آید و حالا رسما اعلام می کنم من هم  از کارهایش خوشم آمد.کم کم در نقاشی دیدن بیش از هر چیز به سمتی می روم که رنگ را بفهمم. البته مدت هاست که رنگ دغدغه ی ذهنی من است که حالا کم کم می بینم که در زاویه دید من نیز تاثیر گذاشته.   سوای اینکه بتوانیم با درودی و نقاشی هایش ارتباط بگیریم یا نه فکر می کنم که خیلی خوب به دنیای شخصی خودش رسیده با رنگ. رنگ به کارهایش اصالت منحصر به فردی می دهد.

امروز رفتم نمایشگاه دیجیتال. دوستی آدرس داده بود چند کتاب عکس را برای خریدن. از مسئول غرفه عکاسی خلاق  چنین کتابی خواستم او هم کتابی اورد و من هم گفتم که : ایرانی نمی خواهم. کتاب افشین شاهرودی بود. و افشین شاهرودی خود مسئول غرفه بود. خدا را هزارمرتبه سپاس  که نگفتم : افشین شاهرودی نمی خواهم. آقای بغل دستی ام گفت که خود آقای شاهرودی هستند. حتی اگر کارهایش را دوست نداشته باشم استاد است و احترامش واجب. وضعیت را  به لبخند برگزار کردم. لبه ی مقنعه را کشیدم توی صورتم و گفتم : i am sory! آقای شاهرودی خندید و گفت :dont wory! خلاصه اینکه بعد از خریدم مقدار ناچیز !!! چند هزار تومان مجله متوجه شدم که خریدم اشتباه بوده و دوباره رفتم و کتاب های مربوطه را به مبلغی کمی ناچیزتر از مجله ها از غرفه ی عکس خریدم. خدا باعث و بانی اش را با عکاسان بزرگ همنشین کناد!

در ادامه تبلیغات فرهنگی غیر مستقیم تبلیغی مستقیم اینکه فردا در خانه ی هنرمندان سخنرانی هایی بر پاست حول محور "روایت" از ساعت ۵ تا ۷ عصر .

خداحافظ.

 

 

نزدیک و بس دور

فکر می کردم. می توان.

دانستم. می توان.

می دانم. می توان.

روز هایی بود ،روز های شوق رهایی در کلمه.در کلمات.

درک هر واژه،فهم صریح یک معنا بود.

می دانستم . می توان.

آسان نبود،رسیدن.گم شدن بود رسیدن.با گم شدن رسیدیم.و حالا، نزدیک.

واژه ها را لمس می کنم و به بلوغ رسیدن دست می سایم.و حالا ،دور...

 

همه چیز را از یاد می برم.

 

 

واژه ها مال ِ شما. کلمات مال ِ شما.کتاب ها مال ِ شما. همه ی خواندنی ها و نا خواندنی ها مال ِ شما.

 

دست هایم.

 

در سکوت گم می شوم.

حالا ، نا پیدا....

 

 

 
سلام.
استاد بهزاد ٬نگارگر ايرانی ٬در آثار مينياتورش ٬تابلويی دارد به نام شيرين و فرهاد.
آسمان آبی ٬کوهستانی مفروش به گل های رنگ رنگ و دو گله گوسفند در دو سوی کو ه که چوپانی همراه هر کدام است.
در پای کوه ٬شيرين سوار بر اسب  است٬و همراهش صفی از نديمه در پس و غلامی سيه چرده درپيش که با دست بالای کوه را به او نشان می دهد.
و در بالای کوه فرهاد است در حال نقش زدن بر سنگ و نقش حک شده٬مردی ست سوار بر اسب و زنی پياده که کنار اسب ايستاده است.
 
بچه که بودم ٬کتاب که می خواندم ٬بيشتر از آنکه متن کتاب را به خاطر بسپرم٬تصاويرش را در ذهن نگه می داشتم.داستانی که با کلمات آغاز می شد ٬با عبارت های معروفی به انجام می رسيد .اما هيچ تصويری نديدم که مرا به پايانی رهنمون باشد.خواندن که تمام می شد به دنيا ی تصوير سفر می کردم و در اين دنيا آغاز و پايانی وجود ندارد. مثلا پشت آن بوته چه می تواند باشد؟ يا حال که پيرمرد دنبال خرش می گردد ٬پس از جدايی از پسرک چه می کند؟و يا آن پسر باهوش٬که کنار گذر نشسته بود و از علائم فهميده بود که خر لنگ است و يک چشم کور داردو... قبل از اينکه انجا نشسته باشد چه ميکرد؟ويا بعد از جدايی از پيرمرد چه می کند؟
و اين يعنی پرواز پرنده ی خيال به دور دست هايی که در چشم نمی آيد.مدت ها بود  فراموش کرده بودم که روزی هر تصوير برايم٬داستانی بود با پايان باز......
 
زيبايی اثر ٬با رنگ های شگفت و زيبا٬و ظرافت های هنرمندانه که خاص مينياتور است و البته فقط از دست استادان چيره دست و اهل دل بر آمدنی ست٬ديدنی ست و نه شنيدنی.
به نقشی که فرهاد کنده بود خيره شده بودم و هيچ اراده ای برای  چشم بر گرفتن از آن در خود نمی ديدم.
فرهاد نقش زده بود : فرهادی سوار بر اسب ٬آراسته و شاد و در هيئت بزرگان .و انگار که از سفری دراز آمده باشد٬از سفری دور ٬سفر عشق.
و شيرين ٬زيبا و فريبنده نه در هيئت بانوی يک قصر٬که در صورت يک زن ٬زنی عاشق که دوست داشتن را می فهمدو حال منتظر است.
فرهاد سوار بر اسب بود و شيرين٬ پياده کنار اسب ايستاده بود و به هم نگاه می کردند.
فرهاد ٬در دل سنگ خارا ٬نقشی زده بود از آرزويی که در دل داشت.از منتهای خواسته اش٬از آرزوی وصل و رسيدن.
به آدم ها فکر کردم٬به خودم٬و به تمام خواسته های شيرينی که در دل هر يک از ماست.وبه کسانی که نقش می زنند از آرزوهايشان بر سنگ های بی جان.
بر سنگ های بی جان.
غمی مبهم در دلم چنگ انداخت٬رويم را بر گرداندم و تمام مدتی که در موزه بودم٬مواظب اشکهايم بودم که سرازير نشوند.
                                نرگس.
                                   آوردی بهشت ۸۴.

 

 

داشتیم درباره ی یک داستان سخنرانی می کردیم. سخن رانی. می راندیم و کسی در جاده نبود. جز یک نویسنده ی خدابیامرز که خدا بیامرزدش ،خودش را کشته بود. و خوب پس می راندیم. بی خیال همه چیز. نقد مرده هم که قشنگ است. راحت. بی در دسر.. نگاه کردم و دیدم من این را نمی خواستم. هیچ وقت این را نخواسته ام. همان جا پیاده شدم.......

 

 

…. استاد گفت ، نظرت رو درباره ی این داستان بگو. بغض کردم. گفت : خو ندیش؟ بریده بریده گفتم : وقتی تین ایج بودم این و خوندم. گفت خوب؟ گفتم: دوست ندارم درباره اش حرف بزنم.

 

 

 

شاگرد اول ادبیات ایران بود. پرسیدم چرا ادبیات؟ گفت: تا زندگی رو بهتر بشناسم. و لابلای حرفاش گفت: این مردم احمق زبون نفهم........ گفتم: پس با ادبیات چه می کنی؟ و فکر کردم: احمق های زبان نفهم !!!.......

این یک واقعیته. گاهی به جایی می رسی که تحملش اسون نیست. در ادبیات اصلا اسون نیست. دلت می خواد از ادما فرار کنی. کتاب می خونی. دلت می خواد ادما رو بفهمی کتاب می خونی. مردم اذیت می کنن به کتاب پناه می بری و کتابی می خونی درباره ی رابطه ی مردم شناسی و اساطیر...ها ها ها ها. آه ...ای تو. ای تو.........

استادمان می گفت. ادبیات زندگی ست و چشماش پر می شد اشک.......

 

 

. دیدم که همیشه در پی چیز دیگری بودم. همیشه در پی چیز دیگری هستم.......هستی؟

 

 

موزه استان قدس، یک خانواده روستایی اومده بودن تابلوهای نقاشی رو نگاه کنند. چند پیرزن و پیرمرد روستایی بودند. همان ها که کل سال در زمین زحمت می کشند و بعد از برداشت می آیند پابوس. من هم مجذوب گاو های تابلو کمال الملک و حسابی خمار رنگ های آثارش بودم و در موزه قدم می زدم. رسیدم نزدیک آنها. تابلو های مذهبی استاد فرشچیان....... و ازم خواستند برایشان بخوانم چه نوشته.......عصر عاشورا... و انها بر سینه می کوفتند. داشتم به ضامن آهو نگاه می کردم. پیرمرد روستایی امد ایستاد کنارم و زل زد به تابلو. سرم را بر گرداندم و زل زدم به پیرمرد. صورت آفتاب سوخته ای داشت. تمام صورتش پر بود از چین. چین های ریز و چین های عمیق. به گندم فکر کردم. به دست هایش نگاه کردم. پینه بسته بود. به چشمانش نگاه کردم. پر بود اشک. دلم می خواست همون جا می مردم.........

 

 

 ۲۵ اردیبهشت ۸۵

 

مدت هاست به فوتبال نگاه نمی کنم. مگر بازی های ملی که ان هم بستگی دارد....

مثلا بازی ایران _ ژاپن را نگاه کردم. تا ااااااا. ایران _ مکزیک.

 

نیمه ی اول بود و ما خوب بازی می کردیم. غیره منتظره بود و همه حالمان خوش بود. گل مساوی را که زدیم ، همه هوا بودند و صدای جیغ دنیا را بر داشته بود. رو راست اینجای فوتبال را دوست دارم. وقتی که همه در فاصله ی سه متری از زمین، دارند جیغ می زنند.خودم در فاصله ی چهار متری....

 

نیمه ی اول تمام شد. چه خوشی قشنگی بود. به یک چیز، فقط به یک چیز فکر می کردم. که فوتبال گاهی چقدر عالی ست. به خودمان. به همه ی مردم ایران فکر کردم. نگویید که پس ِ ذهنمان درگیر نیست. ما دوران پر تنشی را می گذرانیم. ما، مردمی هستیم. و فکر کردم چقدر همه ی ما در این لحظه خوشحالیم. چقدر حال همه ی ما خوب است. چقدر حس خوبی داریم. چقدر مو قع گل همه روی هوا بوده ایم. چقدر همه ی حر صمان را گذاشته ایم تمام حرصمان را ، گذاشته ایم و از خوشحالی فر یاد کشیده ایم.و از اینکه آنجا بچه ها خوب بازی می کنند چقدر (به قول جوانتر ها) حال کرده ایم....

 

بازی تمام شد.و معجزه ی فوتبال هم.

 

شنبه  _ 27  خرداد  85.

خاطرات تاکسی_4

 

ساعت  12  ظهر بود و عازم جایی بودم. تاکسی سرویس خبر کردم و منتظر شدم. رفتم دم در و تاکسی آمد. سوار شدم. ادرس را دادم . راننده دقیقا نمی دانست. باز هم گفتم. باز هم نمی دانست.

گفتم: آقا روبری فلان فروشگاه . خندید و گفت: فهمیدم خانم .

خندیدم و گفتم.: آخرش هم می رسیدین اون حوالی می دونستم باید همین و بگم. خندید و گفت : بله خانم.

 

کنار خیابان چند وانت پارک کرده بودند و پر تغال می فروختند.

آقای راننده گفت: خانم امروز مردم فقط پر تغال می خورن.

منم گفتم: ، نه آقا فکر می کنم امروز همه تا او نجا که امکان داره چشم دید پر تغال رو ندارن.

_ :نه خانم ، اخه حکایتی داره. اینا پر تغال می خرن تا پوستش و بکنن.

_: اقا راست می گین. اگه تو زمین نمی شه ، راه های دیگه ای هم هست.... راستش هوس کردم پر تغال بخورم. گفتم: مسئله با خت نیست ، امنید وارم ابرو مندانه بازی کنن.

_: بله خانم. اما نمی شه. تا وقتی این علی دایی تو زمینه نمی شه. تا وقتی این مربیه نمی شه.

_: بله آقا، ایران مکزیک باید تعو یض می کرد.

_: خانم، اینا از فوتبال چیز نمی دونن. حالا من کار ندارم اما آقای احمدی نژاد ازشون پرسید قطر تو پ فوتبال چنده ، هیچ کدومشون نمی دونست. به علی دایی گفت ، تو فقط بلدی پیرهن بفروشی؟

_ : واقعا اینو گفت؟

_ : بله. بابا این بازیکن نیست. همه ش تو تجارته. همه ش پول ، صد و بیست تا فروشگاه ورزشی تو ایران داره. تو تهران، تو اردبیل .پول می ده بره تو زمین.

_ : خوب می خواسته رکورد د بزنه.

گفت: خانم این چه حرفیه . مگه مردم مسخره ی اینان. رفته تو زمین فقط را می ره. این چه وضشه

.گفتم،اقا به هر حال فراموش نکنیم اون بازی کن بزرگیه، باید احترامش حفظ بشه. اما خوب، بهتر بود بازی نمی کرد.

 

گفت بله خانم.آبروی خودشو برد. باید تو اوج خدافظی می کرد. نه با این افتضاح. فک می کنین مردم یادشون میره؟ تو فرودگاه سمتش گوجه پرت می کنن. بله که بازیکن بزرگیه ، بله که احترام داره. اما چرا به پروین می گن سلطان؟ چرا؟؟؟؟؟ تو اوج خدافظی کرد.

(یاد ویژه نامه ی شرق افتادم و مطلبی که در باره ی پروین بود. دوستی . با حرارت ازم می پرسید؟ اون علی پروین و خوندی؟ خوندیش؟ تو رو خدا خوندیش؟ ابروشو بردن؟) و فکر کردم فوتبال گاهی چقدر کثیفه.

گفتم: پس شما پرسپولیسی هستین.

گفت بله خانم. با تمام وجودم. با گوشت و پوست و استخونم.رگای گردنش بیرون زده بود و سرخ شده بود. عین همین قیافه رو تو یه میتینگ سیاسی دیده بودم. _ولی خانم ناصر حجازی هم تو اوج رفت. صفر پاک نیت ، ملی پوش بود هم تو اوج رفت. ادم باید احترام خودشو نگه داره. این علی دایی فک می کنه مردم یادشون می ره؟؟؟

گفتم: خدا کنه که امروز و خوب بازی کنیم. گفت. بله خانم. با شخصیت بازی کنیم. با ابرو بازی کنیم. رسیده بودم.

پیاده شدم. گفت خانم تو رو خدا ببخشین سرتون و برد آوردم . گفتم که نه خواهش می کنم. صحبت خوبی بود.

 

 

شنبه  30/2  عصر.

 

عازم سفر کوتاه  2  ساعته ای بودم . . وسط گرما. همه هر چه اصرار کردند بذار یه وقت خنک ، گفتم که نه. قبل از فوتبال برم بهتره. شاید یه مقدارش رو ببینم. رفتم ودر ترمینال نشستم. از  5  صبح بیدار بودم. و تمام روز را در رفت و امد و خیابان و ... گذرانده بودم. بلاخره نشستم. مجله ی کتاب ماه دستم بود. یادم نمی اید کدام ماه. اما هنر_ ویژه عکس بود و شروع کردم به خواندن مطلبی در باره ی کاوه گلستان که سخت دوستش دارم و هر جا که نامش باشدو مطلب را بارها می خوانم. چند عکس هم از کار هایش بود. و گرم تماشا بودم. انقدر به عکس ها نگاه کردم که خدا می داند. ساعت  30/4  بود من هنوز نشسته بودم. و بخارا می خواندم....

 

دیدن فوتبال ان هم در اتوبوس حکایتی دارد. منظورم شنیدن فوتبال است. نصف بیشتر ماشین سرباز بودند. سر باز صفر. همه شان بچه بودن. خیلی بچه. تو گرما. تو سر باز خونه.... رادیو شبکه جوان پخش فوتبال داشت. . راننده رادیو رو گذاشته بود رو پخش تا همه بشنون. فکر کردم. خدا به داد. دوستی اس ام اس زد که بازی  2_1  می شه به نفع پر تغال. نوشته بود که بازی قبل رو هم درست پیش بینی کرده. منم گفتم لابد یه چیزی هست. برگشتم به خانم بغل دستیم گفتم ، ما  1_2  می بازیم. گفت : کی میگه؟ گفتم : خودم ( تقلب قبول نیست. تو دلم خندیدم. ) نگاهم رو زوم کردم ر.وی صورت راننده که از اینه می دیدم. می خواستم ببینم ، اگه گل بزنیم. عکس العملش چی می شه. کم کم که دیدم ما گل نخواهیم زد. به بقیه نگاه کردم. یه سرباز بود صندلی جلو اون ردیف که فقط زیر زبونی فوش می داد. حرص می خورد و گردن می کشید. یه جور که انگار داره تلویزیون نگاه می کنه. از خانم که پیشم نشسته بود ، پرسیدم، تلویزیون هست. گفت نه. ....

آقای صندلی جلویی داشت ذکر می خوند . چند دقیقه بعد یه تسبیح بسیار قشنگ بنفش رنگ و تو دستاش دیدم

 

.بیرون افتاب داغ تابستان بود و تن دشت و مزرعه ها. و کشاورزان بر روی زمین کار می کردن. با پاهای لخت و برهنه. کار می کردن. خیلی گرم بود. و بیرون، مردم من، بر روی زمین کار می کردن. زیر افتاب . دوست دارم این جمله را هزار بار بنویسم. زیر افتاب . ساعت  5  یک ظهر داغ داغ داغ و از فوتبال هم خبری نبود.

 

اونجا که جای کفش کعبی به قول گزارشگر ، این بازیکن شصت کیلویی ما، مونده بود رو صورت فیگو ، اقا همه کیف می کردن. همه لبخند می زدن. خیلی کارت گرفتیم و گزارشگر هم خیلی با مزه گزارش می کرد. . اینقدر خوشش اومده بود که کعبی فیگو رو زد...مردم هم خوششون اومده بود. یکی از مهمترین نتایج این سفر این بود که اگر خواستم فوتبال ببینم. صدای تلویزیون را ببندم و با تصویر تلویزیون ، صدای رادیو گوش کنم. اظهار فضل گزارشگران رادیو خیلی کمتر است. اونجور که ما می شنیدیم. الحق بچه ها داشتن می جنگیدن. هر چند مالکیت توپ  70_30  بود. اما . می جنگیدیم.

نیمه ی اول صفر _ صفر . نتیجه ی خوبی بود.

 

خانم های که پشت سرم نشسته بودن، داشتن احتمال صعود رو بررسی می کردن. که حالا اگه مساوی کنیم ، و بقیه ی تیم های گروه هم فلان نتیجه ها رو داشته باشن ما می ریم و اینطور که شنیدم قرار بود برویم و با آرژانتین بازی کنیم در دور بعد. سعی کردم به بقیه اش گوش نکنم. ....

 

دقیقا دقیقه ی  64  داشتم می گفتم که ، افرین بچه ها ، خوب دوام اوردین . دقیقه  65  گل اول. ......

 

راستش برای اولین بار در جمعی به این شلوغی فوتبال می دیدم ببخشید، می شنیدم.. و خیلی هم خوب بود. و فکر کردم ، همه ی ما در ان لحظه فکر مشترکی داشتیم. فکر می کردم . راست می گویند که فوتبال ادم ها را به هم نزدیک می کنه. ما با هم دربا ره اش حرف می زنیم. با هم می خندیم. حرص می خوریم. و وقتی داریم از ماشین پیاده می شیم.جوری وانمود می کنیم که انگار دو گل نخورده ایم .انگار هیچ اتفاقی نیفتاده. و همه به محض پیاده شدن زیر لب می گن. چقدر امروز گرمه.....

 

۲۹ خرداد ۸۵

 

خاطرات تاکسی ـ ۳

 

دم در دانشگاه سوار تاکسی شدم. جز من و آقایی که صندلی جلو نشسته بود، مسافر دیگری نبود. کمی که گذشت. آقایی سوار تاکسی شد. خیلی تمیز و مرتب لباس پوشیده بود. پیرهن سفید و شلوار مشکی اش زیادی اتو کشیده بود و به محض سوار شدن ، کیف سامسونتش را گذاشت بین من و خودش. .

 

چند لحظه بعد ، اقای دیگری سوار شد. قد بلندی داشت و پیرهن و شلوارش ، خاکستری نا همرنگ بود. کمی که گذشت. مسافر جدید رو به اقای سامسونت دار کرد و گفت:- آقا می شه کیفتتون و بردارین ، برین اون ورتر؟ من اصلا راحت نیستم.

_ آخه اون ورتر این خانم نشستن.

_خوب بردارین کمی برین اون ورتر.

_ آخه این خانم شاید خوششون نیاد.

_ای بابا، برین اون ورتر آقاااا ، این حرفا دیگه قدیمی شده...

مرد کیفش را برداشت و ان را گذاشت روی پایش اما ، یک اینچ هم جا به جا نشد. مرد خاکستری پوش کمی جا به جا شد! و گفت : این درسته آقا.!!! این چه حر فاییه مردم می زنن ؟، این نیاز طبیعی زن و مرده،!!!! حالا کی می خواد بگه نه؟. کی بدش می یاد؟ چیزیه که از قدیم بوده و تا ابد هم هست.

بعدش هم کمی حرف به اصطلاح سیاسی زد و بعد هم پیاده شد.

 

تاکسی به آخر خط رسیده بود. پیاده شدیم. برای سوار شدن در تاکسی بعدی . از خیابان اصلی رد شدم . خودم را به ایستگاه تاکسی رساندم. و سوار شدم. اولین مسافر بودم . راننده منتظر سوار کردن مسافر ایستاده بود. آقایی امد و صندلی جلو نشست. و چند لحظه که گذشت ، اقای بسیار مرتبی سوار شد. پیرهن سفیدو شلوار مشکی تنش بود و به محض نشستن ،کیف سامسونتش را گذاشت بین من و خودش.......

 

۲۱ اردیبهشت ۸۵

 

خاطرات تاکسی ـ۲

 

نرسیده به چهار راه، منتظر تاکسی بودم. یه ماشین نگه داشت و سوار شدم. راننده اقای سی و یکی ، دو ساله ای بود. چاق بود و روی پیرهن قرمز رنگش ،جلیقه ی چرم مشکی پوشیده بود. دو خانم مسن ، حدودا شصت و چند ساله هم نشسته بودن چادری بودن و خیلی تمیز . در ماشین رو که بستم ، بوی وحشتناک سیگار ،مشامم و پر کردو چشمم افتاد به سیگاری که دست اقای راننده بود.

گفتم: _ عذر می خوام اقا، من به بوی سیگار الرژی شدید دارم، امکان داره خاموش کنین؟.

خانم ی که پیش من نشسته بود آرا م گفت_ خدا خیرت بده نفسمون گرفت.قلبم درد می کنه.

 

آقای راننده سیگار رو برد سمت پنجره ،ولی بعد. به سیگار نگاهی کرد. خطوط چهره اش تغیر کرد . برگشت و گفت _ نخیر ،ماشین خودمه ِ. خاموش نمی کنم. چون تازه روشنش کردم.

راستش . تنها عکس العمل ممکن لبخند بود. بهش گفتم._ پس لطفا نگه دارین از ماشینتون پیاده شم. و پیاده شدم.

 

این ماجرای یک دققیقه ای حداقل از سه منظر قابل بررسی می باشد!!

 

1  _جناب اقای راننده ،یک چیز رو شنیده بودند اما،شنیدن ِ یک چیز ،یک چیز ِ و درست فهمیدن ِ اون، یک چیز ِ !

دیگه.درسته همه ی ما حق داریم حریم شخصی و خصوصی داشته باشیم. به عنوان یک انسان حق داریم در چنین مکانی راحت باشیم و ازاد(می دونم برای آزادی جقدر معنی های متفاوتی وجود داره) اما با نگاه ساده حتی ، یک انسان حق داره جایی داشته باشه و در اونجا ،خودش باشه. این مکان می تونه اسم های مختلفی داشته باشه.و این حریم می تونه در زمان های مختلفی ..در مکان های مختلفی نمود پیدا کنه.مثلا وقتی تو ماشین خودمون نشستیم. برای من هم همینطوره. تو ماشین اهنگ مورد ِعلاقه ی خودم(معمولا پاپ) رو گوش می دم و کسی نباید بگه،چرا؟ اما اگه با برادرم که (تو ماشین فقط شجریان گوش میده ) نشسته باشم ، طبیعی ِ که باید چیزی رو گوش بدیم که به طور متوسط برای هر دو مون قابل ِ قبول باشه. این یک مثال ساده س و میشه تعمیمش داد...

مسئله یه محدوده ی بسیار کوچکی ِ به نام ماشین که می تونه حریم شخصی هم باشه ،اما نه وقتی که به ازای سوار شدن در اون ازم پول می گیره.(نرخی ،گاهی چند برابر قیمت واقعی). اینجا اون تبدیل به یه فروشنده می شه و باید ،به تقاضای مشتری توجه کنه.و این بخش ماجرا خیلی وقتا ،فراموش می شه.

 

2_ خانم ی که به من گفت ،خدا خیرت بده، یه خانم مسن بود. مدتی بود در تاکسی نشسه بود. دود سیگار اذیتش می کرد. مفتی هم که سوار نشده بود. اما ،تقاضای به حق خودش رو درباره ی خاموشی سیگار مطرح نکرده بود. تصور کنین. من دارم درباره ی یک ،عاقله خانم صحبت می کنم،که احتمالا چند بچه تربیت کرده. و نوه داره و گرم و سرد روزگار رو چشیده.و در جایگاه یک معلم و تربیت کننده قرار داره. ( ، این رو هم گفت که قلبش مشکل داره )و هنوز نمی تونه بگه که .لطفا خاموش کنین. مسئله تعارفی بودن نیست . یا خجالت .مسئله ،عدم آگاهی به حق مسلم ماست.( به جز انرژی هسته ای البته). اون خانم نمی دونست حتی ؛که حق داره در محیطی با هوای پاکیزه بنشینه. که حق داره حرفش رو بزنه( این حرف می تونه پذیرفته بشه ، یا رد بشه ).و مصر باشه. و این خانم به عنوان مادر ، مدیر ، یکی از مهمترین ارکان جامعه س (خانواده)و.... اگر هم یک بنده خدایی ،پیدا شد که حرف رو بزنه ،به یک خدا خیرت بده بسنده می کنه (عین سوت و کف می مونه تو میتینگ های ...) و بعد که این بنده خدا پیاده شد. این ادم ، با قلب مریضش ، تا اخر تو ماشین پر از بوی سیگار می شینه.و دم از دم بر نمی یاره  .......

 

3_ اصلا مسئله آقای راننده نیست. به هر حال ماشین ِ خودشه!!. مسئله او ن خانم هم نیست ،دوست داره دود بخوره. !!!!

مسئله ادمیه به نام نرگس که تو جامعه ای که سیگار برای خیلی ها ،حکم ِ می صبوح ! رو داره، و حتی خیلی از اقایون همکلاسیش ناچارن ، بارها برای تجدید سیگار ( عین مارک ارایشی خانوما ) محیط فرهنگی کلاس رو ترک کنن، به سیگار الرژی داره. اونم از نوع شدیدش!

پس، پیاده می شم.!!

 

۴ اردیبهشت ۸۵

 

 

 

خاطرات تاکسی ـ۱

 

عازم سفری کوتاه مدت بودم.ساعت  1  بعد از ظهر بود. _ترمینال؟. تاکسی نگه داشت و من سوار شدم.

 

سال ها پیش (آبان  78) با قطار مسافرت می کردم.یکی از هم کوپه ای های ما اقایی بود میان سال. چهل و چند ساله بود با مو های جو گندمی. کت و شلوار سورمه ای تیره ای به تن داشت و پیرهن ابی.خبرنگار روزنامه بود و خوش صحبت. در یک سفر طولانی  14  ساعته حرف های زیادی رد و بدل می شود.خبر های زیادی داشت از همه جا و همه کس و البته غالبا با مضمون اجتماعی.حرف می زد و حرف می زد و من هم در سکوت گوش می کردم.هر از چند گاهی که یکی از ماجراها تمام می شد و غالبا هم اعصاب خورد کن بود،از فرط حرص سرخ می شد. می لرزید. عذر می خواست. سیگاری می گیراند و برای اینکه ما دود نخوریم ،از کوپه خارج می شد.دوباره بر می گشت. ماجرایی نو. یک سیگار دیگر و ....

 

سوار تاکسی شدم. اصلا یادم نمی اید من کی سوار شدم و دیگری و ان خانم و آن خانم ِ دیگر....

خانمی در صندلی جلو نشسته بود. زنی بود بسیار چاق . و سبزه . چادر عربی به سر داشت و هیچ ارایشی هم نداشت.من پشت سر راننده نشسته بودم. راننده از خانم پرسید _کجا می رین؟ زن سرش را بر گرداند و لبخند زد. من چهره ی راننده را در اینه ی جلو می دیدم. دوباره بر گشت. _خانم نگفتین کجا می رین؟ زن برگشت . به راننده لبخند زد و با حرکت سر جلو را نشان داد.چشم های مرد برق زد. دو زاری ِ همه مان افتاد. نا خو اگاه من و خانمی که کنارم نشسته بود. بر گشتیم و به هم نگاه کردیم.

(با لبخند و دریدگی ِ نگاه) _ یه چیزی بگو. نمی شه که همینطوری باشه.باید یه جایی بری دیگه.

_لبخند.

 

خانم بغل دستی من پیاده شد.و من ماندم و ان دو.

 

راننده در صندلی جا به جا شد.و خودش را به زن نزدیک کرد.(لبخند و نگاه)_هان؟

_لبخند و نگاه.

 

پیرمردی سوار تاکسی شد. راننده به بهانه ی صحبت با مرد . مدام بر می گشت و به زن نگاه می کرد. و ان لبخند همینطور روی صورت زن ماسیده بود.

پیرمرد پیاده شد و به فاصله ی زمانی کمی گفتم _اقا من . پیاده میشم.

راننده بر گشت و به زن گفت _پیاده میشه و.....

 

آخرین مسافر بودم و از ان پیکان مدل لابد پنجاه و چند ایکس پیاده شدم. راننده خندید پایش را گذاشت روی گاز.

در آن لحظه به یک چیز فکر می کردم:اگر سیگاری بودم . همین جا یکی می گیراندم و می کشیدم....

 

۲۲ فروردین ۸۵

 

 رومیز مطالعه ی خواهرم درس می خوندم. یک لحظه که سرمو بلند کردم ، چشمم افتاد به عینکش.

 

تا حالا بیشتر  از هزار بار بهش گفتم که همینطور عینکت رو به امان خدارها  نکن . و هر بار هم گوش نمی کنه. واقعا که.

 

دوباره به کتاب نگاه کردم و شروع کردم به خواندن.

 

دوباره نگاهی به عینک خواهرم انداختم. اما !،خواهرم که عینک نداره. هیچ وقت نداشته.تو فامیل فقط یه دختر عینکی موجوده. به کتاب نگاه کردم.

 

به عینک نگاه کردم.

 

خم شدم و سعی کردم زاویه ی متفاوتی رو برای نگاه کردن به اون پیدا کنم. بهش خیره شدم.خیره شدم.  دستم رو دراز کردم و بلندش کردم. گذاشتم روی چشمام.

 

به کتاب نگاه کردم و شروع کردم به خوندن.و فکر کردم ،همیشه از  ادبیات مدرن خوشم می یومده.

۴ اسفند ۸۴

 

 

گل های هریسون

 

هریسون ( عکاس معروفی که به تازگی جایزه ی پولیتزر عکاسی را از ان خود کرده) برای کار عکاسی به منطقه ی بالکان می رود. این سفر قرار است یک سفر کاری کوتاه باشد اما آنچه که به سارا (همسر هریسون )و سزار ( پسرشان)  اعلام می شود ، خبر  ناپدید شدن هریسون و مرگ اوست. سارا که مرگ هریسون را باور نمی کند، به بالکان می رود و در آن جا به همراه کایلین(عکاس جوان ،عصبی و معتاد)  برای یافتن همسرش به دل جنگ و به دل حقیقت ماجرای بالکان سر می زند........

 

 

 

 

 

شبی که این فیلم را دیدم ، پس از مدت های مدید از دیدن یک فیلم لذت بردم.

 

فیلم پر بود از لنز و دوربین و عکاس و واقعیت.

 

اولین کلمه ای را که بعد از پایان فیلم مدام در ذهنم تکرار می شد واژه ی quest(طلب )بود.

 

قهرمان داستان برای یافتن کسی یا چیزی ،سفری پر خطر را آغاز می کند و از مراحل مختلفی می گذرد تا به ان چه می خواهد برسد( یا نرسد) . اما  کسی که سفر را آغاز می کند هم او نیست که به پایان می رساند. انسانی ست که در گذر از واقعیت ها، دیده است و حال در پایان به در یافت های جدید ی از خود و جهان و انسان رسیده است.

 

۱ اسفند ۸۴

 

 

در این فیلم ما با سارا برای یافتن عشقش به فضای   منفور جنگ بالکان ( و همه ی جنگ ها) پا  می نهیم . با گروه عکاسان همراه می شویم و در خلال این جستجو با صحنه های پلیدی مواجه می شویم که شاید خیلی ها ترجیح می دهند نبینند!.

 

 

 

شخصیتی که در این فیلم بسیار دوست دارم کایلین است. اولین بار با  کایلین در دستشویی مکانی آشنا می شویم  که هریسون قرار است جایزه اش را در انجا بگیرد. شروع می کند به بحث( به نوعی به تمسخر گرفتن جایزه)  با هریسون و به او می گوید که دیروز یکی از دوستان عکاسش را که فقط  26  سال داشت درجنگ  بالکان از دست داده است( همین لحظه از فیلم است که برای اولین بار به بالکان اشاره می شود).وقتی که سارا به جنگ می رود کایلین را می بیند که در آنجا عکاسی می کند،  و کایلین تصمیم می گیرد به سارا کمک کند تا هریسون را بیابند. از اینجا به بعد ما با گروه عکاسی همرا ه می شویم. وعکس می گیرند و   می بینیم... بچه های مرده ، اجسادی که بوی مرگ می دهند ، فضای غمبار روستا هایی که در انجا نسل کشی رخ داده، بمباران شبانه.... و می رسیم به مرکز تاریکی ، شهری که تحت محاصره ی صرب هاست و انها هم خوب می کشند..... آنجا جنگ خانه به خانه است . صرب ها در شهر راه می روند و ادم می کشند، بچه ، زن، پیر ، جوان....کایلین. و در میان همین جنگ و کشتار است که سارا هریسون را پیدا می کند. در حالی که حافظه ی خود را از دست داده. (و چقدر صورت مبهوتی داشت)  به امریکا بر می گردند . و مدت  ها بعد هریسون در حالیکه به گل های گلخانه اش  نگاه می کند لبخند می زند.و سارا می گوید که سزار در تمام این مدت از گلها مراقبت کرده است.....و این پایان فیلم به نظر من بیش از هر چیز تلخ بود شاید هم آرزو ی زیبایی بود...........

 

 

 

 لحظه ی مرگ کایلین ادای دینی ست به عکاسی و تمام عکاسانی که در جنگ کشته شده اند  . سارا با کت کایلین روی صورت او را می پوشاند اما بر روی سینه ی کایلین لنز دوربینش ، مثل چشم حقیقت رو به واقعیت باز مانده است و به بالا نگاه می کند.و همچنان همان جا می ماند.

 

 

 

کایلین در جایی به سارا گفته بود: داستان این جنگو ما تعریف می کنیم. اگه ما عکس نگیریم، هیچ کس ِ دیگه ای این کارو نمی کنه.........

 

 

سلام.

اینها نوشته های  قدیمی من هستند. دریافتم که کل وبلاگ هایم به نوعی ازبین رفته اند یا ناقص شده اند. این شد که تعدادی از نوشته هایم را می گذارم اینجا. فعلا که این وبلاگ بر پاست  و در هر نوشته ای موتیفی که من باشم.

۱ـ

می دونين؟مسئله بی تفاوتی نيست. يا رد شدن. يا حمق. وقتيکه حساسيتمون رو نسبت به بعضی چيزا از دست می ديم.يا لا اقل درباره ی من اينطور نيست.مسئله گذر زمان.گذر عمر. که اين اواخر هم حسش می کنم. هم حساسيتی نسبت بهش ندارم. انگار علا رغم اينکه در مر کزش هستم٬ازش فاصله دارم. انگار با اينکه بهش احاطه دارم ٬بهش دسترسی ندارم يا چيزی شبيه دسترسی.

انگار انسان ها رو بيشتر دوست دارم و در عين حال همین ها توان من رو می گيرن. انگار که نخوام ٬ولی در راهی ميرم که بخوام دور بشم. انگار فقط می خوام اون چيز هايی رو که از گذشته هست به جايی برسونم. اقلا تا هر جا که بتونم... آبی٬آبادی ٬جايی ٬نا کجايی .....

فعل صرف شدن عمر رو خيلی خوب درک می کنم. نسبت بهش حس نوستالژيک ندارم. ولی تعدادی آدم هستن که اين صرف شدن درباره شون صدق می کنه و با اينکه کار زيبايی٬ من ديگه اون توان سابق رو برای شروع های تازه ی اينچنينی ندارم.نه توانش رو٬ نه حسش رو. و اين برای خودم جالب ٬چون خودم رو بسيار تواناتر از قبل حس می کنم. خودم رو ٬رو حم رو. اما ديگه قصد صرف کردن های از اين دست رو ندارم وقتی خوب که نگاه می کنم می بينم انگار که انتهای من نزديک با اينکه خيلی حس جاودانه شدن دارم....

۲۱ آذر ۸۴

 

۲ـ

چند روز پيش مهمان داشتم. مو قع رفتن تا دم در بدرقه اش کردم. در حاشيه ی باغچه پروا نه ی قشنگ و بزرگی  افتاده بود.فکر کردم مرده خم شدم و نگاه کردم. زنده بود. افتاده بود انگار که دم مر گش باشد. آنجا می ماند خوراک مو رچه ها می شد. بلندش کردم. مقاو متی نکرد. آوردمش داخل ساختمان شايد کاری کنم رمقی بگيرد و نميرد. اما من چگونه می توانستم؟ گرم بود و زنده. کمی نشستم. تکان خورد. اگر پر می زد ٬در چار ديواری گير می افتاد. خودم را به حياط رساندم و نشستم روی سکو.

من نشسته بودم روی سکو با پروانه ی خيلی قشنگی در دستم که بايد زنده می ماند. نشستم. ....زمان گذشت......نشسته بودم . پروانه ی من شروع کرد به تکان دادن بال هايش بی آنکه پرواز کند . صدای سايش با هايش را می شنيدم . چندين بار بال زد. جريان هوا را روی دستم حس می کردم. لحظه ی بسيار با شکوهی بود برای من . زيبايی ناب بی واسطه...انگار که دستم و پروانه پرواز می کردند. پريد. آرام. به فا صله ی يک متری از زمين. چند بار رفت و بر گشت. دستم را برايش بالا گرفتم که اگر خواست دو باره بنشيند . نه.... به جای دست من رفت و روی شاخه ی بلندی از درخت نارنج نشست.

دم غروب بود . نشستم و نمی دانم چند لحظه ٬چقدر ابديت ٬ به پروانه ای نگاه کردم که روی شاخه ی درخت نشسته بودو دست من هنوز گرم است...........از پرواز.....................

۲۸ آذر ۸۴

۳ـ

آنکه می گريد٬ يک درد دارد.و آنکه می خندد هزار و يک  درد.

آن که می خندد يا نفهم است٬ يا هزار درد دارد.

آنکه می خندد و هزار درد دارد اگر می توانست می گريست ٬ اما برای هزار درد نمی توان گريست٬ نه از آن رو که نبايد گريست چون چشمه ی اشک خشکيدنی ست و وقتی حتی در گريستن هم تسلايی نباشد٬هزار درد می شود هزار و يک درد.

آنکه می خندد و نفهم هم نيست و گريه هم نمی کند٬با اينکه هزار و يک درد دارد.می خندد.

آن که می خندد و هزار ویک درد هم دارد. می خندد. چون چهره ای که نخندد و درد  هم باشد ٬و نتواند گريه کند٬تلخ است و و قتی می بينند ٬خواهند گفت ٬ چه چهره ی گرفته و غمگينی! حتما غمی دارد .....و درد عظيم تر از آن است که گفته شود و يا با ديد آيد.

بيا با هم بخنديم٬به سلامتی اندوه.......

۱۷ آذر ۸۴

 

در طلب خانه خدايي كه نيست

ره چه دهد زحمت پايي كه نيست

سوخته از آتش دردي كه هست

خيره به دنبال دوايي كه نيست

پوية پارينه كجا را گرفت

بيهده رفتيم به جايي كه نيست

بوي ختن آهوي ما را ربود

خطه گرفتيم ختايي كه نيست

داغ هوا ننگ سعادت شكست

نازكي طبع همايي كه نيست

مرغ رها در قفس بال و پر

در هوس صبح رهايي كه نيست

يك دو نفس در قفس زندگي

بال زند سوي هوايي كه نيست

بو كه نواي غم ما برزند

گوش فرا داده به نايي كه نيست

نالة ما نالة بيخويشي است

با كه توان گفت ز مايي كه نيست

 

 

 

قطار مي‌رود

تو مي‌روي

تمام ايستگاه مي‌رود

و من چقدر ساده‌ام

كه سال‌هاي سال

در انتظار تو

كنار اين قطار رفته ايستاده‌ام

و همچنان

به نرده‌هاي ايستگاه رفته

تكيه داده‌ام!

 

 

 

 

جان روز و جان شب ای جان تو...

 

چه حسی  دارید وقتی که اولین تجربه تان با  آوا ز ایرانی را می شنوید؟ آن هم بعد از سال ها. در این لحظه صاحب آن حس هستم.

من خیلی اهل موسیقی نبودم ، گر چه بن مایه های آوازی فراوان در من هست اما ،پیوند ناخود آگاهم با موسیقی کلاسیک است ،  دیدن یک اجرای ارکستر کافی ست تا ماهها سرخوش باشم.. هیچ وقت در بند شجریان و ناظری و ماهور و همایون نبودام . در فضایش هم نبو دم. و بدین ترتیب سال ها گذشت.

 

برادرم شیفته ی شجریان است. چند کاستی که از بچگی در ذهنم است با یاد اوست که کنار ضبط دراز می کشید و گوش می داد. اما  اولین تجربه ی جدی من با موسیقی ایرانی و آوازش صدای ناظری ست. یک کاست سونی با خط های آبی بود. بارها نشستم و شنیدم . نه یا ده ساله بودم. هنوز ده سالم کامل نشده بود. آنقدر گوش داده بودم که از بر بودم. به دلم نشسته بود و خوب من اصولا  هیچ کم رو نیستم در با صدای بلند آواز خواندن. کاملا یادم است که آوازهایی را که در کاست دوست داشتم بارها و بارها خوانده ام. بعد پیوندی نبود با سنتی تا کاست نیلوفرانه افتخاری که باز مال داداش بود و آن را هم کامل حفظم  و دیگر گذشت و گذشت.

 

در چند سال اخیر و در دانشگاه  با دوستان جدیدی آشنا شدم که اکثرا دستی به ساز داشتند و در این میان جداگانه و بی خبر از فکر دیگری کمر همت بسته بودند در به راه راست هدایت کردن من !همه همزمان.  فکر می کردند که عین بی فرهنگی ست گوگوش را دوست داشتن و نه شجریان را . من هم که تا با فرهنگ نمی شدم نمی شد!  یاد تمام لحظاتی که تک تک دوستانم به من کاست معرفی کردند  گرامی. چه خوب که گوش کردم و شنیدم و شنیدم و شنیدم. چقدر زیبا بودن شنیدن همنوا با با بم، چقدر ببار ای بارون ببار را خوانده ام و سیر نشده ام. شجریان چه نعمت عالی وجودیست که سلامت باد ! و چقدر آواز ایرانی خوب است. حالا بی نیازی به تلاش طاقت فرسای دوستانم خود می روم و انتخاب می کنم و بعید نیست روزی روزگاری بخواهم دستگاه های آواز ایرانی را بشناسم. اما حسی که با ناظری دارم حس دیگری ست. حس ده سالگی. حس کشف آواز ایرانی. ناظری نوستالژی کودکی من است همانطور که گوگوش نوستالژی سال های نوجوانی ست.

 

این همه سال. این همه بودن با  آدم ها. این همه دوست که آمدند و رفتند. این همه آدم ،این همه صدا و نوا. این همه سال گذشته و باز نشسته ام  همان آهنگ ناظری را می شنوم. چه حسی دارم.

 

 

همه ی این نوشته ی بی روح ، برای بیان سپاس از دوستانی بود که خواستند من آواز ایرانی را بشنوم. همه ی کسانی که یادشان را با آوا ی شجریان و ناظری به من هدیه داده اند. من ، من قدر ناشناس نبودم. و در یاد دارم.کاش خاطره یی همینقدر گرانقدر داده باشم. کاش.

 

 

در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد

عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد

دیگران قرعه ی قسمت همه بر عیش زدند

دل غمدیده ی ما بود که هم بر غم زد...

 

 

 

 هر وقت نشسته ام وبلاگ بنویسم ، از خط اول دقیقا نمی دانسته ام قرار است که چه بنویسم. هیچ اصراری هم ندا شته ام کسی وبلاگم را بخواند ، الان هم همین طور. هیچ اصراری ندارم. شاید در مجموع  بیش از سه یا چهار بار آدرسم را جایی نگذاشته ام و دو جایش را هم کاملا پشیمان شدم.حتی می شد در وبلاگ ننوشت و در دفتر روی کاغذ نوشت. اما فضای وبلاگ برای من یک جور فضای بیرونی ست. بیرون از مکان . بیرون از زمان و این برایم مجذوب کننده است. آری می نویسم فقط به یک دلیل و اینکه در لحظه ی نوشتن چیزی درون من است که تا کلمه نشود ، ولم نمی کند. گاهی حتی مهم نیست که کدام کلمه باشد. نه ! لطفا فکر نکنید که من همین طوری می نویسم ! هرگز . در کلمات ، در تک تک وا ژه ها شرافت  انسانی نهفته ست. یا گاهی عدم شرافت انسانی. اما کلمه مال ما انسان هاست . فکر می کنم همه ی آنها که می نویسند ، حتی به یک زبان ، آوارگان پس از فرو ریختن برج بابلند. همه ی ما ، با سبک هایمان ، با دنیاهای بزرگ و کوچکمان ، با اندوه و شاد ی هایمان ، با دلتنگی ها و پوست کلفتی هایمان ، با هر آنچه که داریم و می شود واژه ، انسان هایی هستیم که از مرگ خویش سخت آگاهیم! و این آگاهی ست که شرافت دارد.

 

 

دلم کپک زده ٬ آه !

 

در چند سال اخیر همه ی لحظاتم به نوعی با ادبیات می گذرد.  بین ادبیاتی ها جمله ای دارند  که این است: ادبیات زندگی ست. اصلا این یک اصل است که بدیهی ست و همه باید  بپذیرند!(چند ی پیش نشسته بودم پیش دو نفر مهندس معماری ، هر دو که زن و شوهر بودند ، داشتند بحث می کردند با من که : معماری  مهمترین شغل بشری ست ! من تو دلم دلم به حالشان می سوخت و صدایم در نمی آمد که طفلکی ها اما  این ادبیات است که زندگی ست!) (اتفاقا یکی از آشنایان  که جراح است معتقد است که پزشکی زندگی ست و پزشکی  این است که چاقو دستت باشد و ببری  برای اینکه ترمیم کنی  و اصولا پزشک اگر چاقو دستش نباشد چیز ناقصی ست! این یکی را جرات ندارم که بگویم اما ادبیات زندگی ست، چاقو را نمی بینی دستش ؟ هر کتابی که از نوجوانی به این ور خوانده ایم ایشان هم  خوانده اند به علاوه ی شاهنامه که پر است از گرز و  چاقو  و شمشیر ) (فکر می کنم فیلسوف ها خیلی بارشان است ، اما ته دلم همیشه یاد این تعریف سیدنی از آنها می افتم که فلسفه انتزاعی ست. همش از انگور حرف می زند ، اما این ادبیات است که تو را نه تنها می برد در باغ انگور بلکه یکی دو خوشه هم می دهد دستت که بچشی ، نان نقد خیلی از حلوای نسیه بهتر می باشد و اصولا نان است که لازمه ی زندگی ست ). پزشک ها ، مهندس ها ، متفکر ها ، همه هستند ، اما این ادبیات است که وسط همه شان گیر افتاده والبته که زندگی ست  ....

 

ادبیات خیلی وقت ها تکه های مزخرف نابی درش پیدا می شود عین زندگی. این همه ی چیزی بود که می خواستم بگویم و هیچ ربطی هم به هم ندارند.

 

یاد جمله ی استاد موسیقی پسر عزت ا... انتظامی می افتم که به پدر پسر عزت ا... انتظامی درباره پسر عزت ا... انتظامی  گفته بود : اصل این است که ادم کارش را درست انجام بدهد و لو کشیدن آب از حوض باشد.

 

دلم می خواهد چیز نابی بخوانم.حسرتش را دارم.   شکسپر! خدا پدرت را بیامرزد خوب گفته ای که : 

در صحنه ی زندگی ما بازیگرانی بیش نیستیم. *

 

 Reputation, Reputation, Reputation*

...

 

 

*As You Like It 

*Othello

 

 

 از استادم پرسیدم که : چگونه می توان اسیر تاثیر اجتماع و هژمونی  نشد و هویت فردی در خور خود را ساخت ؟ چطور می توان خود بود ؟ استاد حرف خوبی زد : "تا  می توانی دیگری را به دنیای خود راه بده. دیگری های متعدد و گوناگون"*.راست می گفت.  دیگری خیلی وقت ها حلقه ی مفقود زندگی ما آدم هاست.دیگرگونه نگاه کردن. انسان دگر اندیش را اندیشیدن. اندیشه ی دیگر را آزمودن. شهر دیگر را دیدن. سفر کردن. حضور دیگری ست که به ما فرصت بررسی و نقد فضای پیرامون و خودمان را  می دهد. با حضور دیگر های متعدد است که ما قادر می شویم که انتخاب کنیم یا ارتقا یابیم و برویم. هیچ وقت تا جاهای دیگر را نزیسته باشیم قادر به  تازه دیدن و تعمق در فضا ها و متن های قبلی نیستیم . همیشه باید میزانی برای مقایسه باشد. در دین هم اینگونه است. برای سنجش عمل درست کرداران میزان هستند.بدون دیگری من چگونه در یابم که من خودم یا دیگری؟

راه دادن دیگرا ن تنها راه رفتن جاده ی انسانی ست. زیستن پیش از آنکه با خود ٬ و اگر  معتقد به خدایی  ٬با خدا به وحدت برسی ٬ این است : شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل.

 خدایا ! مرا به ساحل برسان٬سبکبار!

آمین!

...

 

امروز بر حسب اتفاق مسافتی را با خانم مسنی هم قدم شدم. فروشگاه محله شان ( از نوع ارزانش) تعطیل شده بود و او ناچار شده بود برای خرید کلی مسافت را پیاده طی کند. خسته بود و مسیرش تاکسی رو هم نبود. از من پرسید شما حالا کجا بودید؟ گفتم که این طرف ها کلاسی داشتم. گفت :" شما همه ی عمرتان صرف رفتن به کلاس می شود. بچه های این دوره زمانه اینطوری اند. دوره ی ما اینطور نبود. ما سرگرمی های دیگری هم داشتیم. اما شما هی از این کلاس به آن کلاس لحظه هایتان را می گذرانید." یک لحظه جا خوردم. اول حرف هایش فکر می کردم که این به نظرش خوب است اما بعد کاملا متوجه شدم این را با تاسف برای بچه های این زمانه  می گوید. شیوه ی نگاه او یک جور دیگر گونه نگاه کردن به زندگی بو د و در خود چیزی داشت.

 

این روزها دلایل ذهنی زیادی دارم برا ی اینکه به حرف هایش جدی فکر کنم. ذهنم خسته است. پرم از نام ها . از اسم آدم ها ،اسم کتاب ها ،از رنگ ها.  از همه ی چیزهایی که در این سال ها برایشان سعی کردم. از عکاسی و اینکه  سالها ست  به دنبال دیگر گونه نگاه کردنم.آن هم چه چیزها که نمی بینم. از ادبیات و اینکه کاوش هر مفهوم چقدر جانم را می گیرد.نمی دانم ، کاش  میرفتیم بهشت . جایی که از هر منظر نگاه کنی زیباست و دیگرگونه. جایی که همه ی نام ها اسم خاصند.