بامداد _ده و یازده و امروز
غزل ِ درود و بدرود
با درودی به خانه می آیی و
با بدرودی
خانه را ترک می گویی.
ای سازنده!
لحظه ی عمر ِ من
به جز فاصله ی میان ِ این درود و بدرود نیست:
این آن لحظه ی واقعی ست
که لحظه ی دیگر را انتظار می کشد.
نوسانی در لنگر ِ ساعتی ست
که لنگر را با نوسانی دیگر به کار می کشد.
گامی ست پیش از گامی دیگر
که جاده را بیدار میکند.
تداومی ست که زمان ِ مرا می سازد
لحظه هایی ست که عمر ِ مرا سرشار می کند.