امروز هم می‌گذرد با گل نرگس که دوست
وسط خواب‌های تو کاشته‌اند

چهل سال عاشقی از تو مجسمه‌ای ساخته

که به مرگی شیرین فرو بروی

از زنبوری که نیشت می‌زند می‌دانی که هنوز نمرده‌ای

کمی عاقل‌تر باش، از تو گذشته که باز هم سرت بخورد به سنگ

فخر می‌کنی که جسدت راه می‌رود در خلاف آب شنا می‌کند

لکنت گرفته‌ای از دیدن عزراییل،

یا ذوق کرده‌ای از شاخه گلی که برایت خریده‌ام

رسوای زمانه، منم، دیوانه، منم

تو فقط در همه‌ی هیچ‌های من، همه کاره‌ای

سرت از آب کرده‌ای بیرون

که نشان بدهی تشنگی آورده‌ای بدست

بغل کرده‌ای سنگ تراشیده‌ای از پر قو را

که راه می‌رود، حرف می‌زند و کمی چیزتر از چیز است

سرت از برفی گرم است که به سرت باریده

و کمی چیزتر از چیز است....

علی باباچاهی