در زیست شناسی درباره ی سلول های حسی حساس به درد که می خواندیم نکته ای بود. وقتی که درد از آستانه ی تحمل سلول ها بگذرد. سلول ها دیگر دردی را حس نمی کنند.

این است وقتی که می گویم خیلی چیزها خیلی وقت است که از آستانه ی درد من گذشته است. دیدن خیلی چیزها خیلی وقت است مرا وا می دارد ذهنم را بگردم و آستانه ی دردم را ببینم و ببینم  که گذشته است. روزی که می خواستم ادبیات بخوانم به نام انسان بود. روزی که اولین عکس ام را انداختم باز هم به نام انسان بود.

وبلاگم را که می خوانم میبینم که هی آدم هایش جز خودم کمتر می شوند. همه اش باد و برف و بوران است.عکس هایم را که نگاه می کنم ٬ می بینم که کم کم دارم به صفت عکاس طبیعت می روم. دنبال طبیعت بکرم. طبیعت خالی از آدم ها.

خیلی وقت است که خیلی چیزها به نام انسان نیست. درس می خوانم چون بودن بین کتاب ها خیلی بهتر از بودن با آدم هاست. عکاسی می کنم چون اتاق تاریک روشن تر از بودن با آدم هاست. اعتقادم را به آدم هنوز هم از دست نداده ام. اقلا تا وقتی در پیرامونم آدم هایی هست که برایم تجسم تعالی انسان باشند. ادم هایی که دوستان منند.

فقط از آستانه ی دردم گذشته است. خسته هستم. فقط حس می کنم که هیچ کاری از دستم بر نمی آید. جامعه و این همه رنگ رنگی اش را تاب نمی آورم. مزخرفات و همه ی چیز های دیگر را.

پادشاه لخت است و  کودکی نیست. همه پای بازی های گیم نت در حال آدم کشتنند. هی از گل و بلبل و طبیعت حرف می زنم. مبادا به جرم دیوانگی جوان مرگ شوم که زیستن خود موهبتی ست!!!!

همه ی اینها پاسخی بود به دیدن  اینجا  و اینکه از آستانه ی درد من گذشته است...