دلم کپک زده ٬ آه !
در چند سال اخیر همه ی لحظاتم به نوعی با ادبیات می گذرد. بین ادبیاتی ها جمله ای دارند که این است: ادبیات زندگی ست. اصلا این یک اصل است که بدیهی ست و همه باید بپذیرند!(چند ی پیش نشسته بودم پیش دو نفر مهندس معماری ، هر دو که زن و شوهر بودند ، داشتند بحث می کردند با من که : معماری مهمترین شغل بشری ست ! من تو دلم دلم به حالشان می سوخت و صدایم در نمی آمد که طفلکی ها اما این ادبیات است که زندگی ست!) (اتفاقا یکی از آشنایان که جراح است معتقد است که پزشکی زندگی ست و پزشکی این است که چاقو دستت باشد و ببری برای اینکه ترمیم کنی و اصولا پزشک اگر چاقو دستش نباشد چیز ناقصی ست! این یکی را جرات ندارم که بگویم اما ادبیات زندگی ست، چاقو را نمی بینی دستش ؟ هر کتابی که از نوجوانی به این ور خوانده ایم ایشان هم خوانده اند به علاوه ی شاهنامه که پر است از گرز و چاقو و شمشیر ) (فکر می کنم فیلسوف ها خیلی بارشان است ، اما ته دلم همیشه یاد این تعریف سیدنی از آنها می افتم که فلسفه انتزاعی ست. همش از انگور حرف می زند ، اما این ادبیات است که تو را نه تنها می برد در باغ انگور بلکه یکی دو خوشه هم می دهد دستت که بچشی ، نان نقد خیلی از حلوای نسیه بهتر می باشد و اصولا نان است که لازمه ی زندگی ست ). پزشک ها ، مهندس ها ، متفکر ها ، همه هستند ، اما این ادبیات است که وسط همه شان گیر افتاده والبته که زندگی ست ....
ادبیات خیلی وقت ها تکه های مزخرف نابی درش پیدا می شود عین زندگی. این همه ی چیزی بود که می خواستم بگویم و هیچ ربطی هم به هم ندارند.
یاد جمله ی استاد موسیقی پسر عزت ا... انتظامی می افتم که به پدر پسر عزت ا... انتظامی درباره پسر عزت ا... انتظامی گفته بود : اصل این است که ادم کارش را درست انجام بدهد و لو کشیدن آب از حوض باشد.
دلم می خواهد چیز نابی بخوانم.حسرتش را دارم. شکسپر! خدا پدرت را بیامرزد خوب گفته ای که :
در صحنه ی زندگی ما بازیگرانی بیش نیستیم. *
Reputation, Reputation, Reputation*
...
*As You Like It
*Othello