تا حالا بیشتر از هزار بار بهش گفتم که همینطور عینکت رو به امان خدارها نکن . و هر بار هم گوش نمی کنه. واقعا که.
دوباره به کتاب نگاه کردم و شروع کردم به خواندن.
دوباره نگاهی به عینک خواهرم انداختم. اما !،خواهرم که عینک نداره. هیچ وقت نداشته.تو فامیل فقط یه دختر عینکی موجوده. به کتاب نگاه کردم.
به عینک نگاه کردم.
خم شدم و سعی کردم زاویه ی متفاوتی رو برای نگاه کردن به اون پیدا کنم. بهش خیره شدم.خیره شدم. دستم رو دراز کردم و بلندش کردم. گذاشتم روی چشمام.
به کتاب نگاه کردم و شروع کردم به خوندن.و فکر کردم ،همیشه از ادبیات مدرن خوشم می یومده.
۴ اسفند ۸۴
+ نوشته شده در یکشنبه هشتم اردیبهشت ۱۳۸۷ ساعت 0:1 توسط نرگس
|