خاطرات تاکسی ـ۱
عازم سفری کوتاه مدت بودم.ساعت 1 بعد از ظهر بود. _ترمینال؟. تاکسی نگه داشت و من سوار شدم.
سال ها پیش (آبان 78) با قطار مسافرت می کردم.یکی از هم کوپه ای های ما اقایی بود میان سال. چهل و چند ساله بود با مو های جو گندمی. کت و شلوار سورمه ای تیره ای به تن داشت و پیرهن ابی.خبرنگار روزنامه بود و خوش صحبت. در یک سفر طولانی 14 ساعته حرف های زیادی رد و بدل می شود.خبر های زیادی داشت از همه جا و همه کس و البته غالبا با مضمون اجتماعی.حرف می زد و حرف می زد و من هم در سکوت گوش می کردم.هر از چند گاهی که یکی از ماجراها تمام می شد و غالبا هم اعصاب خورد کن بود،از فرط حرص سرخ می شد. می لرزید. عذر می خواست. سیگاری می گیراند و برای اینکه ما دود نخوریم ،از کوپه خارج می شد.دوباره بر می گشت. ماجرایی نو. یک سیگار دیگر و ....
سوار تاکسی شدم. اصلا یادم نمی اید من کی سوار شدم و دیگری و ان خانم و آن خانم ِ دیگر....
خانمی در صندلی جلو نشسته بود. زنی بود بسیار چاق . و سبزه . چادر عربی به سر داشت و هیچ ارایشی هم نداشت.من پشت سر راننده نشسته بودم. راننده از خانم پرسید _کجا می رین؟ زن سرش را بر گرداند و لبخند زد. من چهره ی راننده را در اینه ی جلو می دیدم. دوباره بر گشت. _خانم نگفتین کجا می رین؟ زن برگشت . به راننده لبخند زد و با حرکت سر جلو را نشان داد.چشم های مرد برق زد. دو زاری ِ همه مان افتاد. نا خو اگاه من و خانمی که کنارم نشسته بود. بر گشتیم و به هم نگاه کردیم.
(با لبخند و دریدگی ِ نگاه) _ یه چیزی بگو. نمی شه که همینطوری باشه.باید یه جایی بری دیگه.
_لبخند.
خانم بغل دستی من پیاده شد.و من ماندم و ان دو.
راننده در صندلی جا به جا شد.و خودش را به زن نزدیک کرد.(لبخند و نگاه)_هان؟
_لبخند و نگاه.
پیرمردی سوار تاکسی شد. راننده به بهانه ی صحبت با مرد . مدام بر می گشت و به زن نگاه می کرد. و ان لبخند همینطور روی صورت زن ماسیده بود.
پیرمرد پیاده شد و به فاصله ی زمانی کمی گفتم _اقا من . پیاده میشم.
راننده بر گشت و به زن گفت _پیاده میشه و.....
آخرین مسافر بودم و از ان پیکان مدل لابد پنجاه و چند ایکس پیاده شدم. راننده خندید پایش را گذاشت روی گاز.
در آن لحظه به یک چیز فکر می کردم:اگر سیگاری بودم . همین جا یکی می گیراندم و می کشیدم....
۲۲ فروردین ۸۵