چندی پیش یک جمع فوق العاده از بچه های ادبیات در جایی جمع بودند. همه رشته شان را دوست داشتند و فکر کردم که می توان از این بین یک گروه مطالعاتی خوب در آورد. رفتم با احترام با تک تکشان صحبت کردم. بعضی ها گفتند باشد و حسابی گرم شدند و از خودم داغتر. بعضی ها ایده  برای ادامه ی کار هم دادند (کاری که هنوز شروع نشده بود ) بعضی ها لیست کسانی را دادند که می بایست برای سخنرانی دعوت کنیم. بعضی از خانم ها هم گفتند نمی آییم اما تا گفتم که آقای فلانی هم می آید ، گفتند می آیند! بعضی ها گفتند که چنین کاری محکوم به شکست است چون اینجا ایران است. بهشان گفتم شما حتی هنوز آزمایش نکرده اید .خوب که با همه مطرح کردم. منتظر نشستم و فکر کردم من کارم را آنجام داده ام. حالا بگذار ببینم حرف هایشان چقدر راست بودو چند نفر می آیند و از ادامه کار می پرسند؟. من به سه نفر هم راضی بودم.خوب به هر حال هیچ کس نیامد.آها یک پرسید : کی قراره رئیس باشه؟

 

آن گروه تشکیل نشد. یعنی از اول هم معلوم بود. اما یک تجربه ی ناب بود برای خودم. فکر می کنم که آن جمع خیلی خوب بچه های پرورش یافته در جامعه ی ایرانی بودند. یا از این ور بام افتاده بودند یا از آن ورش.و هیچ کدامشان کاربردی فکر نکرد.