گفتگو _ 5
_ ... من دلم می خواست آب باشم.
: آب؟چرا عزیزم؟ چون جاریه؟
_ چون قشنگه. آبیه.
: آها! به خاطر رنگش؟
_کلا. اما فقط این نیست که مهمه. تو زندگی فقط مهم نیست که آب باشیم. چیزای مهم تر دیگه ای هم هست. مثلا خدا! اینکه خدا باشه یا نه؟ خیلی مهمه . مهم نیست؟
: من ماتم برده وبی کلمه به ناز شش ساله ای نگاه می کنم که همه ی کسانی که کودکی مرا دیده اند می گویند از بین نوه های مامان نزدیک ترین فرد به کودکی من است. و فکر می کنم تصور من از مهم بودن بودن ِ خدا در شش سالگی اینگونه بود؟ حتما بوده. تقریبا همه می دانند که من همیشه دلم می خواسته که آب باشم! (گر می شد آن باشی که می خواهی!)
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم شهریور ۱۳۸۷ ساعت 12:46 توسط نرگس
|