می نویسم که فراموش نکنم!
دوستی دارم که به لطف بودنش آموختم به سینما نگاه عمیق تر و انسانی تری داشته باشم. این روز ها که بعد از پنج سال دوباره فیلم دیدن را از سر گرفته ام می بینم که چقدر زمان گذشته است. می بینم که چقدر زمان است این سال ها و می بینم که فیلم می بینم!
و می بینم همه ی آنچه که از حضور انسانی می ماند می تواند به زیبایی درک چیزی نظیر سینما باشد وقتی که دوربین لانگ شات دخترکی را نشان می دهد که زیر درخت ایستاده است و ترکیب رنگ لباس او و تنه ی درخت بدیع است.و می بینم که همه ی آن چیزی که می تواند از حضور انسانی در زندگی ما بماند تلفظ از ته دل آخرین خداحافظی است بی آنکه سلامی دوباره بیاید!
داشتم یک راز زیبا را از شبکه چهار می دیدم . تمام دیالوگ های زن تا لحظه ای که پیشانی پسرک را می بوسید تا لحظه ای که گفت خداحافظ ٬ از ذهن من هم گذشته اند.
+ نوشته شده در چهارشنبه دهم مهر ۱۳۸۷ ساعت 23:59 توسط نرگس
|