...به دانشگاه می رسم و در ده دقیقه ای که تا شروع کلاس مانده می روم مسجد که نماز بخوانم. مسجد خیلی شلوغ است و بچه ها اینجا و آنجا نماز می خوانند. صدای قرانی که پخش می کند آنقدر بلند است  که هر چقدر سعی می کنم نمی توانم بر کلمات نماز تمرکز کنم. ذهنم را جمع می کند و نمی شود. تصمیم می گیرم بروم و به مسئول مسجد تذکر بدهم . در راه چشمم می افتد به خانمی که دانشجو نیست. می پرسم که آیا سمتی در مسجد دارد؟ که جواب مثبت است. می گویم که : می شود لطفا قران را با صدای آرام تری پخش کنید؟ _ چرا؟ : چون صدایش آنقدر بلند است که نمی شود بر نماز تمرکز کرد. خیلی خشن نگاهم می کند. من .آنجا در مسجدی به آن زیبایی با آینه کاری هایش با خوش سلیقگی ها عیان سازنده اش ، با پوشش کامل اسلامی ، بدون آرایش ایستاده ام و آن زن چنان نگاهم می کند که انگار زمین مسجد شکافته است و آخرین برند کفار در هیئت من روبرویش سر در آورده است. می گوید که _ قران واجب است. می گویم که : نماز واجب است و من در وقت کمی که دارم آمده ام اینجا تا نماز واجبم را بخوانم.  می گوید که _ قران هم واجب است . می گویم که : نماز واجب تر است . همچنان که دارم بند کتانی هایم را می  بندم می بینم که کسی بالای سرم ایستاده است. همان زن است و به من نگاه می کند. بهش نگاه می کنم و در دل می گویم : حراست عزیز خوب بخاطر بسپار شاید در فرم استخدامی ام به کارت بیاید!

از مسجد که بیرون می آیم روبروی در دو خانم ایستاده اند و به سمتی اشاره می کنند و می گویند که بیا از دور فاتحه بخوانیم. خوب که نگاه می کنم می بینم که پرچم ایران است و عکس شهیدی. ازشان می پرسم که اینجا کسی دفن است و می گویند که پنج شهید گمنام. در یک آن قلبم می ایستد و چشم هایم می سوزد. از آخرین باری که به مزار شهدا رفته ام سال ها  گذشته است. بیشتر از ده سال. و بعد دیگر نه خواسته ام و نه توانسته ام که بروم. برای ما  که جنگ را با همه ی عواقبش با پوست و خون احساس کرده ایم حرمتی که این آدم ها دارند هنوز همان قدر است که همیشه.نامشان برای ما هنوز نه قدیمی ست و نه آلوده شده است به بازی های بازی پیشگان از هر رنگ و بو. برای من هنوز آنقدر حرمت دارند که بعد از سال ها مزار شهیدی قلبم را بایستاند. روحم را جا کن کند. سرم را بر می گردانم و تادر دانشکده مان  فقط دعا می کنم که اشک هایم نریزند.  می رسم به دانشکده  . می روم بالا. و فکر می کنم  در این سال ها که اینجا هستم  حتما برایشان خواهری می کنم . به احترام خواهری یا مادری که سال هاست چشم انتظار جوانی ست  که رفت و هر گز نیامد...