نمی دانم حواستان بوده یا نه اخیرا در سطح شهر اینجا و آنجا چادرهایی بر پا می کنند و در آن کتاب می فروشند. فلسفه ی دقیقش را در نیافته ام و اینکه از سوی چه سازمانی حمایت می شوند اما با نگاهی که به چند فروشگاه از این دست انداخته ام دیده ام که نقطه اشتراک همه شان کتاب های گوناگون مذهبی ست که می فروشند. از آن دست کتاب های مذهبی چنان که افتد و دانید.اما یکیشان در کنار این کتاب ها کتاب قصه کودک هم می فروخت. یکیشان کاست هم می فروخت . اما عجیب ترینشان آنجا بود که در یکی از اصلی ترین میدان های شهر یکی از فروشنده های خوش ذوق لابد ٬تصمیم گرفته بود موسیقی پخش کند. از کنار کتاب های دعا رد می شدم و هر چه فکر می کردم نام این آهنگ تند مخصوص رقص را که زمانی خیلی باب بود در یاد نمی آوردم .دور که شدم ذهنم را که کاویدم تک خطی از ترانه اش به دهنم رسید که: نازی جون بیا دردت به جونم نازی همدم من....با صدای مزخرف شهرام نامی که اگر لوس آنجلسی نبود حتما در تلویزیون دعوت داشت و خوش صدا می خواندندش!
امشب جای همه ی دوستان سبز مشغولم به خواندن چهره ی مرد هنرمند در جوانی جویس با ترجمه ی درخشان آقای بدیعی. خیلی خوش می گذرد و سری بدان بزنید بد نخواهید دید.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آبان ۱۳۸۷ ساعت 21:3 توسط نرگس
|