شیر شوفاژ را بسته ام. پنجره را باز کرده ام  در سرما نشسته ام و به پیرمرد فکر می کنم.

پیرمرد همسایه ی روبروی ما بود یک طبقه پایین تر. دو پنجره ی ته خانه شان به حیاط خانه ی ما باز می شد. حیاطی که دو پنجره ی ته خانه ی ما هم به همان جا باز می شود. تنها پنجره ای بود که گاهی باز بود و می شد خانه را دید. هیچ چیز و هیچ کس هم معلوم نبود جز پیرمرد وقت هایی که اول وقت به نماز می ایستاد. اینچنین بود که روزهایی که دلم برای آقام تنگ می شد دم نماز ظهر یا شب پرده را کنار می زدم و به پنجره ی خانه او نگاه می کردم که اگر پرده را کنار زده بود به نماز ایستادنش را می دیدم. حالا می بینم که آدم هایی پرده را کنار زده اند و در حال تمیز کاری اند. انگار صاحب خانه عوض شده باشد. دام نگرفت. غصه دار هم نشدم . اما یاد زمانی افتادم که بود و گذشت. مثل همیشه!