***....راستی می دونستی تابستون پارسال من و بادی اومدیم نمایش تو دیدیم؟ می دونی تو رو تو نمایش "جوان عیاش" دیدیم؟ شب خیلی گرمی بود. می دونی ما اونجا بودیم؟...
ما اونجا بودیم. اون جا بودیم. و بهت بگم ٬رفیق . تو خوب بودی.وقتب می گم خوب٬ منظورم واقعا خوبه ها!خوبی اون نمایش به خاطر تو بود. حتی اون خرچنگ های آفتاب سوخته هم اینو فهمیده بودن. و حالا می شنوم که تئاتر و بوسیدی و گذاشتی کنارـ چیزهایی می شنوم!چیزهایی می شنوم! و یاد شور و شوقی می افتم که بعد از پایان فصل داشتی. واقعا آزارم می دی.فرنی! ببخشید. ولی آزارم می دی.حالا به این کشف شگفت انگیز رسیدی که دنیای بازیگری پره از مزدور و قصاب.یادم می یاد یه زمانی از اینکه کنترلچی های سینما و تآتر نابغه نیستن شبیه آدمای داغون و کتک خورده شده بودی.مسئله ت چیه٬رفیق؟عقلت کجا رفته؟ حالا که تعلیم و تربیت عجیب الخلقه داشتی ازش استفاده کن٬کمک بگیر...اگه می خوای بدونی باید بگم این تمایل و خواستنه که بازیگر رو بازیگر می کنه . یه جایی یه وقتی تو نه تنها آرزو دتشتی بازیگر بشی ٬بلکه می خواستی بازیگر خوبی بشی. الان توش گیر کردی.نمی تونی همینطوری پا رو آمال و آرزوهات بزاری.علت و معلول رفیق علت و معلول.تنها کاری که می تونی بکنی٬تنها کار مذهبی که می تونی بکنی اینه که بازی کنی.اگه می خوای برای خدا بازی کن-اگه می خوای بازیگر خدا باش.از این قشنگ تر چی می خوای؟ حداقل سعی که می تونی بکنی- تلاش کردن که اشتباه نیست...منتها بهتره مشغول بشی ٬رفیق.کوتاه بیای روت خاک و کثافت می شینه.من می دونم چی دارم می گم.تو این دنیای خارق العاده کثافت٬فرصت کنی عطسه کنی شانس آووردی. ... اما من الان دیگه نگرانش نیستم.حداقل هنوز عاشق جمجمه ی یوریکم.حداقل همیشه وقت دارم عاشق جمجمه ی یوریک* بمونم. می خوام وقتی مردم جمجمه ی آبرومندی داشته باشم٬رفیق. من آرزوی یه جمجمه ی آبرومند مثل مال یوریکم. تو هم همینطور...خدای من فایده ی حرف زدن چیه؟ تو رو هم دقیقا مثل من عجیب الخلقه بار آوردن. و اگه تا حالا نفهمیده باشی که وقت مردن چه جور جمجمه ای می خوای و برای رسیدن بهش چه کار باید بکنی ـ می خوام بگم اگه تا حالا نفهمیده باشی که وقتی بازیگری باید بازی کنی٬ دیگه حرف به چه درد می خوره؟...یه چیز دیگه و تموم . قول می دم. خونه که اومدی همش درباره ی تماشاگر ها ور زدی. صدای خنده ی تماشاگر ردیف پنجم.و راس می گی٬ راس می گی ـ خدا می دونه که دل آدم می گیره. نمی گم اشتباه می کنی. اما این مسئله به تو ربطی نداره. به تو مربوط نیس. فرنی. تنها دلمشغولی هنرمند اینه که کارشو به کمال برسونه٬ کمال با تعریف خودش٬ نه با تعریف یه نفر دیگه. تو حق نداری به ابن چیزا فکر کنی. واقعا نداری. منظورمو می فهمی؟....***
*هملت
*** فرنی و زویی ـ سالینجر.