همیشه فکر می کنم خیلی تهرانی ها اسیر بازی هستند که نمی دانم درونش چه خبراست که اینقدر تابش می دهند اما از بیرون که نگاه می کنم خنده دار است. آن هم داستان افراطی بالای شهر و پایین شهر است!

در مدتی که اینجا زیسته ام دوستانی داشته ام که از نیاوران جایشان را عوض کرده اند چون به نظرشان پایین بوده و کسانی که بچه ی سه راه آذری به آن ور بوده اند . حرف های هر دو دسته را هم در این باب شنیده ام  خیلی حرف ها از تبعیض و اینها بیراه نیست اما هر چیز حدی دارد. کلا نقش  جغرافیادر بالا بردن یا پایین آوردن اعتماد به نفس  در این شهر زیادی پر رنگ است. خوب البته من فکر می کنم این بازی آن هاست و خوشبختانه آنقدر در جاهای مختلف زیسته ام که بدانم آنقدر ها هم مهم نیست و باز خوشبختانه هیچ آدم ناسیونالیست حتی از نوع غیر افراطی اش هم نیستم و درگیرش هم نمی شوم.

 اما آنچه که در هر جایی برایم مهم بوده این بوده که درختانش متنوع باشندو چهار فصل باشد و هم کوه داشته باشد هم رودخانه. برف هم ببارد باران هم همینطور پاییزش هم خیلی فتوژنیک باشد. آخرش هم در چنین جایی رحل اقامت خواهم افکند اگر اساسا رحل اقامت بیفکنم!

به هر حال من نه بالای شهرم نه پایین شهر جایی در این میانه هستم کمی بالاتر از وسط. اما دیروز که دیدم برای همه انگار برف می آید جز محله ی ما. دلم می خواست بالای شهر باشم.

با تعریف من بالای شهر  جایی ست که برف ببارد!

برای من بالا شهر همان دهی ست که آخرش می روم آنجا!