کفش هایم کو؟
مرد آن شهر اساطیر نداشت
زن آن شهر به سرشاری یک خوشه انگور نبود
...هیچ چشمی عاشقانه به زمین خیره نبود
کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد
هیچ کس زاغچه ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت
و شبی از شب ها
مردی از من پرسید
تا طلوع انگور چند ساعت راه است؟
باید امشب بروم
باید امشب چمدانی که به اندازه ی پیراهن تنهایی من جادارد بربندم
و به سمتی بروم
که درختان حماسی پیداست
رو به آن وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند
یک نفر باز صدا زد: سهراب
کفش هایم کو؟
به این فکر می کردم که من چقدر رفته ام. از همه جا. از همه کس. از خودم گاهی. یادم نمی آید. جایی در یادداشت هایم نوشته ام: و هاجروا٬ یک لحظه این کلمه را در قرآن به خاطر آوردم و اینکه باید از هر چه که می توان هجرت کرد. اینکه دوباره بخواهی برگردی یا نه باز هجرتی دیگر است . از آدم ها که می روم به خیلی ها بر نگشتم. نمی خواستم. جاهایی بود که برگشتم اما آنها مرا نمی شناختند. جاهایی من آنها را نمی شناختم. رفته بودم و راستش وقتی که بروی رفته ای. خیلی ها را یادم نمی آید آخرین بار کجا و کی دیده ام. آنها هم مرا یادشان نیست. ساهاست در خاطره ی تازه ی هیچ کسی نیستم و اگر هستم خاطره ای کهنه ام. خودم را آموزاندم که آنقدر ها در ذهن کسی نمانم. بعد یک روز دیدم که دیگران هم به این نماندن من خو گرفته اند. نمی دانم خوب بود یا نه. فقط می دانم همیشه به دنبال کفش هایم گشته ام...
نخواستم در شهری بدون اسطوره در شهری بدون انگور زندگی کنم.