فرزانه به پرورش خویشتن می نشیند،بی آنکه وقتش را تلف کند.آگاهی اش از گذرایی زندگی،نه او را وا می دارد که زمانش را به عیاشی بگذراند تا از زندگیش کام بجوید،نه تسلیم مالیخولیای حزن و اندوه می شودو از این طریق فرصتی را که در دست دارد به باد می دهد.ایمن از این معرفت که همه چیز یگانه است،چنان خود را به سیمای جزیی از کاینات می بیند که ستارگان و درختان:ماندگار همچون هر آنچه که هست.واقف به این حقیقت که زمان پنداری بیش نیست،لزومی ندارد از لحظه مرگ-که همچون در گاهی برای گذر از اتاقی به اتاقی دیگر است و با سایر لحظه ها فرق ندارد-بهراسید
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم دی ۱۳۸۷ ساعت 17:44 توسط نرگس
|