پدر بزرگم واقعا پیر بود و بزرگ محله مان بانی خیرهای زیادی بود در  گرامی داشت امام حسین و ده شب روضه داشت و این حرف ها. این بود که در عالم بچگی خودمان خیال می کردیم دسته ی عزاداری محله ی ما مال پدر بزرگمان است و آن همه آدمی هم که درش هستند از متعلقات خاندان ما هستند. ملک طلق ما بچه ها بود و آنقدر باورش داشتیم که خیلی خوب به همه ی بچه های محله هم تلقین کرده بودیم. و از تمام امکاناتش هم استفاده می کردیم . سال ها گذشت و آنقدر بزرگ شدیم که بفهمیم هیچ دسته ی عزاداری مال هیچ آدمی جز صاحب عزا ی واقعی نیست. و فهمیدیم آن همه آدم از متعلقات پدر بزرگ ما نیستند و آدم هایی هستند که می  آیند در دسته ی عزاداری محلشان که پدر بزرگم از بانیان اصلی آن بود سوگواری کنند. نه اینکه گمان کنید درک آسانی بود . نه اینکه فکر کنید ذهن حتی بزرگسالمان بهش بر نخورد! اما خوب ! سال هاست گذشته خیلی سال کم کم پیر هم می شویم سال هاست گذشته از مرگ پدر بزرگم که جایش در این وقتها خصوصا خیلی خالی ست. خاک شده و ما نوه ها این روزها همچنان که به هم می رسیم می گوییم: دسته ی بابام را افتاد؟ !!!

 

این روزها بعضی وقت ها یاد چیزی می افتم و می زنم زیر خنده حسابی. مثلا دارم به امام حسین فکر می کنم و یکهو می زنم زیر خنده . چرا؟ یاد مامان می افتم که رو می کند به شمر خوان و هی بهش می گوید : خدا لعنتت کنه! خدا لعنتت کنه! خدا لعنتت کنه! و آن بنده خدا هم هاج و واج مستاصل به مامان نگاه می کند. خودم چند باری شاهد بوده ام و مامان هم چهره اش خیلی ابهت دارد انگار که طرف تا شب منتظر استجابت لعنت مامان  باشد!