کرگدن
امشب بالاخره خواندمش. نمایشنامه خوب کم نخوانده ام. تقریبا هرچه خوانده ام تراز اول بوده است و با اطمینان می توانم بگویم که شاهکار است. کاش می شد از خانه بزنم بیرون و تا صبح در این سرمای خیلی واقعی راه بروم. کاش می شد هنوز آنقدر بچه باشم که از کرگدن شدن بترسم یا آنقدر کرگدن شده باشم که کرگدن شدن را نفهمم. فکر می کنم در دنیای خودم هنوز تسلیم نشده ام. اما عمیقا از خسته شدن می ترسم. خیلی می ترسم و لعنتی آنقدر این ترس واقعی ست که اشک امان نمی دهد. سرمای بنیان کنی ست برای آذر!
+ نوشته شده در شنبه هفتم آذر ۱۳۸۸ ساعت 22:8 توسط نرگس
|