کوهها با همند... _3
بر که می گشتم آخر های مسیر به دیدن بازی رنگ لابلای شاخه های بی برگ درختان ایستاده بودم که آقای روحانی در باریکه راه پیش افتاد آرام آرام به راه رفتن و بعد برگشت و گفت : من آرام می روم می خواهید شما پیش بیفتید که راهتان سد نشود و من پاسخ دادم که : راه برای همه هست آقا.
بعد او همچنان پیش روی من بود و بیشتر فاصله می گرفت و من به هیات بالا بلند و لاغرپر طمانینه اش نگاه می کردم و به راه رفتن مرتب کندش و به لبه ی پایین عبای قهوه ای رنگش که ریش ریش بود و اندکی به زمین می سایید و خیس بود و به دور شدنش نگاه می کردم و بی اختیار یاد مدرس افتاده بودم. بعد در جمشیدیه باز بهش نزدیک تر شدم که مسیر یکی بود ٬ پسر و دختر جوانی می گذشتند و از کنار روحانی که رد شدند پای پسر که ته کفشش صاف بود روی برف های خیس سر خورد و نزدیک بود بیفتد ٬ روحانی بر گشت و توصیه شان کرد که روی برف راه بروند تا لیز نخورند٬ همان دم باز پسر کنار من لیز خورد و من و دختر همراهش بی اختیار بازوهایش را گرفتیم که روی زمین ولو نشود در این حین من به ناخن شکسته ام فکر می کردم و کمی هم دستپاچه از دختر عذر خواهی می کردم که آستین کاپشن پسر را گرفته بودم! بعدهنوز به روحانی نزدیک بودم از پشت سر و گفتم: حاج آقا ! دیدید راه برای همه بود؟ که بر گشت و با چرخش سر آرام نگاهی کرد و گفت: الحمدلله! الحمدلله! الحمدلله!
مدت های خیلی طولانی بود کسی آنقدر مطمئنم نکرده بود که معنای حرف مرا می فهمد!