دیروز که رفته بودم کوه٬ حین صعود ٬ سر که بر گرداندم یک روحانی می آمد با مردی که کنارش ایستاده بود و چتر در دست داشت. مرد کمی عقب تر راه می رفت و چتر را اندکی بالای سر مرد معمم گرفته بود و با هم حرف می زدند. سلامی رد و بدل شد به شیوه ی مرسوم کوهنوردان و گذشتند. بالا در ایستگاه ٬ پس از اذان ظهر بود که نشسته بودم به خوردن ناهار که روحانی آمد و نشست و کاسه ای سوپ سفارش داد و بعد هم نیمرو و لقمه های درشت می زد و می خورد و به آدم ها نگاه می کرد. حضورش حضور متفاوتی بود و مردم بهش سلام می کردند و احترامش را داشتند و چایی هم تعارف زدند و دم رفتن نگاه که کردم پیش بخاری نشسته بود و مشغول گرم کردن خودش بود.

بر که می گشتم آخر های مسیر  به دیدن بازی رنگ لابلای شاخه های بی برگ درختان ایستاده بودم که آقای روحانی در باریکه راه پیش افتاد آرام آرام به راه رفتن و بعد برگشت و گفت : من آرام می روم می خواهید شما پیش بیفتید که راهتان سد نشود و من پاسخ دادم که : راه برای همه هست آقا.

بعد او همچنان پیش روی من بود و بیشتر فاصله می گرفت و من  به هیات بالا بلند و لاغرپر طمانینه اش نگاه می کردم و به راه رفتن مرتب کندش و به لبه ی پایین عبای قهوه ای رنگش که ریش ریش بود و اندکی به زمین می سایید و خیس بود و به دور شدنش نگاه می کردم و بی اختیار یاد مدرس افتاده بودم. بعد در جمشیدیه باز بهش نزدیک تر شدم که مسیر یکی بود ٬ پسر و دختر جوانی می گذشتند و از کنار روحانی که رد شدند پای پسر که ته کفشش صاف بود روی برف های خیس سر خورد و نزدیک بود بیفتد ٬ روحانی  بر گشت و توصیه شان کرد  که روی برف راه بروند تا لیز نخورند٬ همان دم باز پسر کنار من لیز خورد و من و دختر همراهش بی اختیار بازوهایش را گرفتیم که روی زمین ولو نشود در این حین من به ناخن شکسته ام فکر می کردم و کمی هم دستپاچه از دختر عذر خواهی می کردم که آستین کاپشن پسر را گرفته بودم! بعدهنوز به روحانی نزدیک بودم از پشت سر و گفتم: حاج آقا ! دیدید راه برای همه بود؟ که بر گشت و با چرخش سر آرام نگاهی کرد و گفت: الحمدلله! الحمدلله! الحمدلله!

مدت های خیلی طولانی  بود کسی آنقدر مطمئنم نکرده بود که معنای حرف مرا می فهمد!