وسط همه ی این ماجراها ٬ این همه خبر که همین حالا در فضاست ٬ من حتما خیلی پرتم که تمام غروب را که توی تاکسی نشسته بودم به این فکر می کردم که برای اولین بار ٬ عمیقا٬ دقیقا زمانی که گمان می کردم شهر را مال خودم کرده ام ٬ چقدر غربت درش جاریست ٬ نه در آدم ها که همیشه در هر جا غریبند ٬ که برای من از در و دیوار و پیاده روهایش که آنقدر مال من بوده اند  چقدر غربت می بارد! و سط همه ی این ماجراها ٬تازه امشب دیدم چقدر پاییز است...