این نوشته می توانست منجسم تر و بسط یافته تر از این باشد. روایت ها و فکرهای لازم برای این را  در ذهنم دارم و دوست داشتم به کارشان می بستم اما این ماهها در گیر نوشتن یکی دو مقاله ی درسی هستم و باز کردن کانال ذهنی دیگری وقتی می خواهد که من ندارم. عجالتا فکر خامی ست که امروز به ذهنم رسیده و باز می نویسم که گم نشود.

هر کدام از ما اگر به زندگی دچار باشیم٬ صاحب وقت هایی هستیم که حسرت بارند و هر چه دست و دهان بگزیم  هم از بیچارگی موقعیت مان٬ اجتناب ناپذیر بودنش٬ درمان نشدنش٬ ته خط بودنش٬ اول دوراهی پایان بودنش کم نمی کند.جایی ٬ کاری را کرده ای که نباید و یا کاری را می باید می کردی ٬نکردی و عاقبت این کردن یا نکردن بدجور گریبانت را می گیرد و تاثیرش تا ابد جایی در ذهن و دل و زندگی ات می ماند. فکر می کنم "حسرت" کلمه ای عمیقا انسانی و غم انگیز است....اما راستش را بخواهید به واسطه ی زنده بودن و فرصت های دیگر داشتن می توان اندوه را تعدیل کرد و یا خلا را کم حجم تر ٬ ...باز لابلای ترجمه ی الهیاتی که انجام می دهم به یکباره یادم آمد که در تفکر مذهبی از نام های اصلی  قیامت ٬ روز حسرت است.

این روزها به واسطه ی حسرتناک بودن ذهن خودم با این واژه درگیرم و کلیت روز حسرت ٬ و اینکه دیگر آن روز هرگز نمی شود هیچ کاری کرد و هیچ فرصت موازی دیگری هم در دست نیست و بعدش هم می گویند ابدی ست ٬ رنگ از رخم پراند!یعنی من واقعا ظرفیت چنان حسرتی را ندارم. حتما در آن دنیا می میرم!!!