به این فکر می کردم که تو چقدر ربط من بوده ای به طبیعت. به برف. با عکس های کردستان. و فکر میکنم خیال اینکه روزی در دهی زندگی کنم ٬ با دیدن عکس های تو  از آن ده در پنج سال پیش به سرم افتاده. آن نردبان ها ٬آن درخت ها ی بی برگ ٬آن کوچه باغ ها. آن سیالیت آرامی که در فضا هست.  بی لک بودنش ٬ صاف و صادق بودنش .

 خیال می کنم چیزی از من برای همیشه در آن عکس ها جا ماند. چیزی که دیگر نمی شود با خودم ببرم. بخشی از  من که روی نیمکتی نشست توی عکسی از کردستان. بخشی از من که کنار جاده ای نشست در حوالی دهی که حالا جایی ست در سرزمین قصه های پریان.

خیال می  کنم  زمان گذشت...