لحظه های تحویل سال نو را دوست دارم.ـ و قشنگتر هم می شوند وقتی باران ببارد چون امشب ـ. فرقی هم نمی کند میلادی باشد یا شمسی یا قمری. دوست دارم. تازه بودن فضا را دوست دارم.حس تازگی و نو بودن در هوا را دوست دارم. الان هم دلم می خواست ماهی قرمز داشتم ٬ ماهی قرمزها با من دوستند ٬  و این سال ها که دم عید مدام از سکته ها ی آنها حرف می زنند ٬ عمیقا غمگین می شوم.

این روزها به این فکر می کردم که خواننده های کم شمار وبلاگ من با چه لحنی نوشته های مرا می خوانند؟ مثلا آن بخش هایی را که آرام و شاعرانه نوشته ام را همانطور می خوانند؟ یا آن بخش هایی را که باید یک نفس بخوانند ٬ همانطور می خوانند؟ دوست دارم خصوصا آن جاهای خیلی خاص را ـ حالا از کجا بفهمید؟ـ خوب چند سالی هست که مهمان اینجایید ٬ کاش دستتان آمده باشد ـ آرام و شاعرانه و اندوهگین بخوانند. ذاتا آدم اندوهگینی هستم.

بعد دقیقا امروز یکی از خواننده های وبلاگم شروع کرد به خواندن بخش هایی از آن با صدای بلند ٬ حتی آن بخش های پیش پا افتاده و روزمره را مثل شعر می خواند. جا خورده بودم. آنقدر به نظرم متفاوت آمد که خودم شروع کرده ام به خواندن نوشته هایم با لحنی متفاوت. و راستش خوب است برای لحن آدم حرمت شاعرانه قائل باشند. باور کنید!