Remembrance of the Things Past
چقدر زنده هستیم به دلخوشی هایمان. به خواسته هایمان که سال ها در گیر و دار سرب و سیمان و سنگ٬ معصومانه و شریف بوده اند. چقدر سرزندگی کوچک و بچه گانه ی دنیا را دوست دارم وقتی به ما می رسد. وقتی از زیبایی روزمره ی من و تو عبور می کند. چه رویش پر جوانه ای دارند حروف وقتی به تلفظ من و تو از آدم بودن هایمان می رسند.
به این فکر می کردم که هیچ گاه در جستجوی زمان از دست رفته چیزی نخواهم پرداخت. به این فکر می کردم که هیچ گاه زمانی را که رفته است جستجو نمی کنم. به این فکر می کردم که یک روز از خواب بیدار می شوم و می روم سفر. وارد کتاب فروشی می شوم که دراز است و باریک با کف پوش های قدیمی چوبی.ساعت پیر هشتاد ساله اش کار می کند و زنگ می زند به نشانه ی سه و نیم عصر . فضای کهنه آمیخته است به بوی کاغذ و چوب و عطر گل هایی که سوغات آورده ام از راه دور و تو به مبارکی حضور من تمام زمانی را که گذشته به آرزو ٬ پیش کش می کنی.
و من آن روز را انتظار می کشم. با سلام و عطر گل یخ!
+ نوشته شده در جمعه یازدهم دی ۱۳۸۸ ساعت 21:10 توسط نرگس
|