درد
هفدهم دی هر سال یکراست مرا می برد به کتابفروشی برادران جعفری.آقای جعفری! با صورت سه تیغه و سبیل پهن و مردانه ای که لبه هایش تاب داشتند و آن کت شکلاتی شیک. که لابلای بد سلیقگی و بد لباسی و ظاهر سازی های دروغین آدم ها وقتی لباس می پوشند ٬ چقدر تمیز و یکدست و واقعی بود٬چه لطفی داشت.چقدر به ما می آید. چقدر می آمد به اینکه از او سراغ درد را بگیری. درد مارگریت دوراس را!
سال ها و ثانیه ها
یکی
یکی
رفتند
در حالیکه خیلی معصوم بودند.
دستهایت را به من بده
حتی اگر این رویایی بوده باشد
ارزش دارد *
*شعریست ترکی.