چخوف ـ سیمین دانشور

آخرین نمایشنامه نویسنده است. می دانید؟ خوب نویسنده ها دوستان عزیز من هستند. آدم هایی که هر کدام  ویژگی های منحصر به فردی دارند و تو کم کم یادشان می گیری و البته آدم هایی هستند که بار هم نمی شوند هرگز. چخوف آرامم می کند. حتی وقتی خیلی از بدبختی می نویسد. شاید باید ببینم چرا؟ شاید چون پزشک است و من به پزشکان ارادت ویژه دارم.به هر حال چخوف برای من همیشه کسی ست که لبخن به لب دارد و با زیرکی شوخ طبعانه ای نگاه از تک تک رفتار آدم ها بر نمی دارد.

 اشرافیت رو به مرگ . طبقه ی متوسط که روی کار می آید و نوع نگاه آنها به زندگی و عدم باروری که هست در باغ. یکی باغ را رها کرده تا به چوب حراج ببرند و دیگری که باغ را خریده ٬ درخت ها را به تیزی تبر می دهد. باغ به نوعی سمبل روسیه است در سال های آغازین قرن بیست و پیش از وقوع انقلاب. یک روشنفکر هم داریم که مدام حرف می زند اما مرد بی عملی ست.

آثار ماندگار ادبیات هر کشوری٬ کم کم بخشی از تاریخ همه ی زمین می شوند و متعلق به همه ی آدمهایند. باغ آلبالو از این دسته آثار است و با حال ما ایرانی ها جور در می آید .خانم دانشور خیلی خوب ترجمه کرده اند. من امروز هم متن انگلیسی را خواندم و همزمان به طور مقایسه ای متن فارسی را و تا آنجا که دانش من اجازه می دهد باید بگویم ٬ ترجمه ی فاخری ست.

فیلمی هم که از روی این نمایشنامه ساخته شده و چند باری هم از شبکه  چهار پخش شده ٬ به متن اصلی وفادار است و من شخصا فیلم و کارگردانی اش را و بازی بازیگرانش را دوست دارم.

سال ها قبل ٬ همیشه می دانستم که باغ آلبالو از آثار مهم چخوف است. آن وقت ها با ادبیات روس دمخور بودم. بعدها تکه هایی از فیلم را دیده بودم ولی هیچ وقت نرفتم که بخوانمش. ولی واژه ی باغ آلبالو همیشه تصویر خیال انگیز باغ های گیلاس ژاپنی را در ذهنم تداعی کرده است و راستش این تصویر موتیف ذهنی من بوده است هنگام خواند ن اثر.و این جمله ی پایانی اثر به نظر من از جملات طلایی پایان های آثار ادبی ست :

life has gone by just as if I had never lived.