شب امتحان است و حال و هوای عجیبی دارم. صرفنظر از همه چیز که همه شان را می نویسم ٬ قبل از هر چیز این امتحانات پیش رو آخرین امتحانات با تعریف مدرسه ای اند در زندگی ام. برای منی که درس خواندن زندگی ام بوده ٬ عین این می ماند که بخشی از زندگی برود و نیاید دیگر. اینکه حالا قلبم توی دهنم است. هیجانی که دارم. تلاش برای حفظ شاگرد اولی که به خدا فسم از خود شاگرد اول بودن هم سخت تر است. هیجان اش. حالش. صبح از خواب بیدار شدن هایمان که هی با خودت تقلب می کنی که پنج دقیقه بیشتر بخوابی و همان پنج دقیقه را میان خواب و بیداری برای خودت تفسیر می کنی که چرا باید پنج دقیقه بیشتر در رختخواب بمانی. پنجره ی نیمه گشوده و باد سردی که لای موهها و صورت ادم می پیچد.

آخ شب امتحان. پشت میز نشستن تا صبح با قیافه های  سانتی مانتال رپ دهه ی شصت میلادی. با موهایی که با خودکار می بندی ٬ با ردیف لیوان های چای و قهوه ٬ با جزوه ها و کتاب های پخش شده. با سه میز مختلفی که در اتاقم دارم و روی هر کدام چیزی هست برای خواندن.

آه شب های امتحان. شب های جوانی کردن های آدم هایی که مثل من زندگی می کنند. شب های سلام نکردن به مهمانها. شب هایی که نفهمیدم آن ها را خودم هستم یا شب های غیر از آن را. شب های امتحان. شب هایی که هر چقدر استرس بیشتری داشتم ٬ فردایش امتحان را بهتر دادم. شب های زندگی من. شب های روشن زیبای زندگی من ٬ که قرار بود بیدار بمانم و نشد. که همه ی عمرم هر چقدر خواستم توجیه کنم خود را که این یک شب درس از خواب مهمتر است ٬ توجیه نشدم که خواب همیشه مهمتر بود. شب هایی که کم بوده اند که بیدارشان بمانم واقعا تا صبح!

این شب ها را اما ٬ این سه چهار امتحان را می خواهم بیدار بمانم برای نکوداشت همه ی شب هایی که شب امتحان بود و مثل عمر ٬ گذشت.