برایم چراغ بیاور!
آخ شب امتحان. پشت میز نشستن تا صبح با قیافه های سانتی مانتال رپ دهه ی شصت میلادی. با موهایی که با خودکار می بندی ٬ با ردیف لیوان های چای و قهوه ٬ با جزوه ها و کتاب های پخش شده. با سه میز مختلفی که در اتاقم دارم و روی هر کدام چیزی هست برای خواندن.
آه شب های امتحان. شب های جوانی کردن های آدم هایی که مثل من زندگی می کنند. شب های سلام نکردن به مهمانها. شب هایی که نفهمیدم آن ها را خودم هستم یا شب های غیر از آن را. شب های امتحان. شب هایی که هر چقدر استرس بیشتری داشتم ٬ فردایش امتحان را بهتر دادم. شب های زندگی من. شب های روشن زیبای زندگی من ٬ که قرار بود بیدار بمانم و نشد. که همه ی عمرم هر چقدر خواستم توجیه کنم خود را که این یک شب درس از خواب مهمتر است ٬ توجیه نشدم که خواب همیشه مهمتر بود. شب هایی که کم بوده اند که بیدارشان بمانم واقعا تا صبح!
این شب ها را اما ٬ این سه چهار امتحان را می خواهم بیدار بمانم برای نکوداشت همه ی شب هایی که شب امتحان بود و مثل عمر ٬ گذشت.