زندگی از این دست
سر شب دوستی زنگ می زند که خسته است و از حال و احوال می پرسد. یکی از دوستانش در بند است و او بی تاب. بعد از حالم که می گویم جواب می دهم که می گذرانم کمابیش مثل همه و سعی می کنم نگاه خوشبینانه ای به زندگی داشته باشم.سعی میکنم!
امروز دوستی اس ام اس زده به نقل از رساله ی یعقوب : خشمگین مباش ٬ خشم تو باعث جاری شدن عدل خدا نمی شود.
سه ساعت بعد از چند گانگی معنای همین تک خط چنان می پرسم که خواب از سرم می پرد.
دایی جان دوستم آدم محترمی بود. خدا بیامرز. رفته بود در دهی دور افتاده مدرسه ساخته بودو خلقی را از جهل رهانیده بود. سال ها بعد که به ده برگشته بود ٬ مردم به پایش افتاده بودند به رسم تشکر. همیشه گاهی او را به یاد می آورم. پارسال فوت شدند و نشد ببینمشان. حیف
من از آخرین بازماندگان نسلی هستم که مامانشان بهشان می گفت : مراقب آدم ها باش. بیشتر از خودت.
مامان! تو درست می گفتی اما آدم ها دیگر آن آدم های کلام تو نیستند.