دبستان
یکی از بوهایی که خیلی دوست دارم از بچگی می دونین چیه؟ یعنی هر چقدر سعی می کنم با کلمه توصیفش کنم نمی شه. مقنعه مون سورمه ای بود. مانتو شلوارا هم ر نگ نبود. هر کی یه رنگ. من یادمه مقنعه ام سورمه ای بود . فکر کنم مانتو شلوارمم سورمه ای بود. کلاس دوم بودم. هنوز جنگ بود. شیفتمون ظهری بود. خواب آلوده بودم سر صف. خوابم می یومد. زنگ اول رخوت آلود رخوت آلود ٬ خواب خواب بودم. هوا خوب بود. آفتابی بود .اولای سال تحصیلی بود. وسطای پاییز. مدسه مون کنار داشت. کلاسای اینوری بودیم. نزدیک آبخوری. بعد کیفو که باز می کردم که چیزی بردارم ٬ قلمی ٬ پاک کنی ٬ چیزی ٬ کیفم اون بو رو می داد. بوی مدرسه. بوی دبستان. بوی مقنعه سورمه ای. بوی رخوت شیفت عصر. بوی جنگ. بوی تموم نشدن دنیا که تنها زجرش مدرسه رفتن بود. بوی نون پنیر می داد. بوی نون پنیر و گوجه و خیار که لای کاغذ پیچیده بود. که تو اون رخوت بی اونکه حواسم به درس باشه٬ مشامم رو پر می کرد و دهنم آب می افتاد و کاش زنگ زودتر می خورد. این از اون بوهاییه که تو دبستان می مونه. شایدم کلاس سوم بودم . اما باز کلاسمون اون ور بود. نزدیک آبخوری. دوم بودم. یادمه. مقنعه م سورمه ای بود. یادمه!
این رو کوچولو اینجا می نویسم که یادم بمونه که فقط یک نفر در دنیا ممکن بود این نوشته رو بخونه و فکر کنه که شاهکاره. همون یک نفر خوند و فکر کرد که شاهکاره. شدیم دو نفر.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم دی ۱۳۸۸ ساعت 14:56 توسط نرگس
|