دیروز می خواستم بنشینم و بنویسم که وقتی از هوای مورد علاقه ام حرف می زنم دقیقا از چه حرف می زنم. هوای دیروز تهران بسیار به هوای محبوب من نزدیک بود. هوای سرد مرطوب. امروز که سرد است و مرطوب نیست و به پاکی دیروز هم نیست هوا٬ فکر میکنم هوا و نوشته ٬ هر دو را از دست داده ام. اگر خاطره و تخیل نبود. زندگی چیزی بود اما نه چندان!

امروز خیلی خیلی یک جوریم. فقط عکاسی می تواند مرا خودم کند . نمی شود. عوضش نشسته ام داستان می خوانم.

 

بیخود شده​ام لیکن بیخودتر از این خواهم
با چشم تو می گویم من مست چنین خواهم
من تاج نمی​خواهم من تخت نمی​خواهم
در خدمتت افتاده بر روی زمین خواهم
آن یار نکوی من بگرفت گلوی من
گفتا که چه می خواهی گفتم که همین خواهم

مولانا؟