دمی که گم شد
حوالی شش عصر بود . شب بود. سرد بود. ماه تقریبا کامل بود. از میدان ولیعصر می رفتم هفت تیر. پیاده. انگار چند سال است به فراغت راه نرفته ام. به همین فکر می کردم. می رسیدم به کلیسا. به معماریش نگاه می کردم. چیز بی بدیلی بود . ماه بالای سر خیابان ، درخشان ایستاده بود و درخت های مزین به چراغ های آبی ، ذهن آدم را رنگین می کرد. گاهی که از خدا دلخورم و نمی فهمم دقیقا چه در ذهنش می گذرد یا منظورش چیست؟ از اینجا که رد می شوم، آرام می گیرم. بعد با خودم فکر می کنم که گاهی باید به خدای مسیح پناه برد، که گاهی باید از این خدای خودم رفت. آن تکه از خیابان اصالتی دارد برایم که یکه است. بعد امشب که درس ها کمی تمام شده اند ، یادم افتاد به اینکه تازه می فهمم چه شده. که زندگی ام چقدر گذشته است حالا. در سایه آبی درخت کلیسا یادم افتا د به خدا که همیشه یکی ست. نمی دانم دقیقا ، از اینجایش را یادم نیست دقیقا . در حوالی همین فکر بودم به گمانم. شب بود. تاریک بود. از فضا ، از آدم ها از راه از همه چیز جدا شده بودم. اپیفنی بود. داشتم به درک کاملی از چیزی می رسیدم که یادم نیست. هیچ کس نبود. خلوت بود و تاریک. نرسیده به پل کریم خان. مردی صدایم زد. ذهنم گسست. برگشتم به واکاوی موقعیتم با آن صدای غریبه. مردی بود حوالی سی و سه. بسیار خوش بوش و خوش تیپ و خوش قیافه. بسیار بسیار بسیار شیک پوش. همه می دانند که چقدر خوش پوشی را تحسین می کنم. سر تا پا مشکی پوشیده بود. کت و شلوار و پیراهن و پالتو . همه مشکی و گران قیمت. موبایلش عاجی خوش رنگی بود و هندز فری داد. گفت : سلام. گفتم : سلام ، فکر می کردم دنبال آدرس است. گفت : حالت چطوره؟ خوبی؟ رسیده بود به من و داشت کنارم راه می رفت. برگشتم و بهش نگاه کردم. به نگاهش. نگاه بدی نبود اما نگاه نا درستی بود و آدرس نمی خواست. بد هدف بود. من هم یکی از آن نگاههای عاقل اندر سفیهم را در حد درجه یک حواله اش کردم و ازش رد شدم. همینجوری که ازش رد می شدم زیر چشمی می دیدمش که کمی مکث کرد و گفت : خانم ، نرو . صب کن ! من رد شده بودم. ایستاده بود به گمانم . گفت : یعنی چی؟ این چه وضعشه؟ مثلا دارم باهات حرف می زنم. وقتی که به سلامش جواب می دادم و شیک پوشی اش را تحسین می کردم ، یادم افتاد به فیلم ها. که طرف بعد ها راننده ی رییس از آب در می آید. نه خودش. و یارو تا دهن باز می کند ، لو می رود.
بعد هنوز تاریک بود و فقط من بودم و او احتمالا پشت سرم بود. کمی جا خورده بودم. کمی قدم تند کردم. داشتم می رفتم کتاب بخرم. اما قبلش باید برای کتابفروش چیزی را کپی می کردم که قول آوردنش را داده بودم. ذهنم شکافته بود. نترسیده بودم اما حس عدم امنیت می کردم. عجیب هیچ کس نبود. بعد برای حفظ عزت نفس باز قدم کند کردم. از خیابان رد شدم ، از زیر پل گذشتم. حال خوبی نبود. به نور به گرما احتیاج داشتم. رفتم توی کتاب فروشی . دلم می خواست بنشینم. دلم می خواست بنشینم. دلم می خواهد بنشینم.