نیمه پنهان
دختر مبارز سیاسی بود و حالا پس از انقلاب فرهنگی ٬از ترس زندانی شدن پناه برده بود به خانه ای و از پیرزنی پرستاری می کرد. پسر پیرزن تازه از آمریکا آمده بود و پارتیش کلفت بود و توانسته بود کمک کند که دختر با ترس و لرز به دانشگاه برگردد و درسش را تمام کند. بعد حالا اواخر دهه ی هفتاد بود و مرد از فرنگ برگشته حالا منصب بالا دست سیاسی داشت و زن مبارز نشسته بود و از نیمه ی پنهان زندگی اش می نوشت.
همیشه فکر می کنم ٬ زن ایستاده بود ٬ برای عقیده اش مبارزه کرده بود ٬ رنج برده بود ٬ گریخته بود ٬ ترسیده بود و مرد خوش و خرم از امریکا برگشته بود و زندگی زن شده بود نیمه ای پنهان و مرد که صاحب منصب بود.
در رشته ی ما بچه ها دو دسته اند : یا حال ادامه تحصیل ندارند که ندارند. یا پی پولند که از ایران بروند. هیچ کدام از هم کلاسی ها به ماندن فکر نمی کنند. حتی یکی .بعد این وسط من ٬ که همه می دانند که اصولا جهان وطنی هستم و ایرانی بودن تصادفی ست و خودتان را بچسبید و وطن آدم در قلب کسانی ست که دوستش دارند و این حرف ها ٬ در بدترین وقت ممکن دارم به این نتیجه می رسم که اگر من بروم ٬ که بماند؟ یا به قول دوستی که استاد دانشگاهند : آنها اصلا می خواهند که شما بروید! (در رشته ی ما کدام آدم عاقلی پیدا می شود که برود و برگردد؟ مگر اینکه دلش برای مامانش تنگ بشود)
من در مزخرف ترین زمان ممکن ٬ به از ایران نرفتن ٬ ماندن٬ درس نخواندن ٬ وطن خویش را کنم آباد ٬ دریغ است ویران شود ٬ فکر می کنم. بعد بیست سال دیگر آنها جوانند و ماشالله روز به روز خوش بر و رو تر شده اند و استاد دانشگاه لستر ٬ من در خانه ای اجاره ای زندگی می کنم و موهایم سفید است و بعد از هم کلاسی من در دانشگاه انگلستان به عنوان چهره ماندگار تجلیل می شود و من که شاگرد اولشان بودم و قرار بود باغچه ام آباد شود وماندم در اوین به سرباز صفر التماس می کنم ٬ بگذارد یک نگاه روی ماه شوهرم را ببینم ٬ تازه اگر قسمت من !!!قبل از ازدواجمان و اصلا قبل از اینکه مجال داشته باشد با من آشنا شود ٬همین هفته ی پس از این با ماشین دزدی زیر گرفته نشود !یا اصولا آدم درست و حسابی در ایران مانده باشد که مرا بگیرد!!!!
والا!