تازه از سفر رسیده ام.کمی مانده به شش. سر کوچه از تاکسی که پیاده شدم ٬ نانوایی باز بود. با نان داغ در یک دست ٬ کلید در را با دست دیگر چرخاندم. تا اینجا را بنویسم٬ چای هم دم می کشد و یک صبحانه!

لازم است از دوستان که  حال مرا جویا شده اند تشکر کنم. شاید باید اعلام می کردم به سفر خواهم رفت. به هر حال زنده ام فعلا!

امروز به تاریخ یکی از خاص ترین و عزیزترین روزهای عمر من است. از آن روزها که کلا یکی دو تا بیشتر هم نیستند در عمر هر چند که من دومین را هنوز ندیده ام و اگر برایش آمدنی در کار باشد مکمل همین یک روز است و در ادامه اش. که این یک خاصیتی دارد بی نظیر.چطور می شود روزی به این بزرگی را به یاد خوبی ٬ خوب زیست؟ با سفر و رسیدن و نان و شعر آغاز  کردم  سر صف نانوایی داشتم شعر می خوانم که آن را تقدیم می کنم به امروز ٬ همیشه :

... بعد صدای در

از پیراهنم گذشت

از سینه ام گذشت

از دیوار اتاقم گذشت

از محله های قدیمی گذشت

و کودکی ام را غمگین کرد

 

کودک بلند شد

و قایق کاغذی اش را بر آب انداخت

او جفت را نمی فهمید

آب ها به آینده می رفتند

 

همین جا دست بردم به شعر

و زمان را مثل نخی نازک

بیرون کشیدم از آن

دانه های تسبیح ریختند:

من تو

         قایق کاغذی

          نوح کودکی

آینده

تو را با کودکی ام

بر قایق کاغذی سوار کردم و

به دور دست ها فرستادم

 

بعد

با نوح در انتظار طوفان قدم زدیم.

گروس عبدالملکیان ـ مهر نامه

 

 

همه ی امروز را به هوای بیست و ششم زیسته ام!