تنهایی
جناب بهرامی لطف کرده اند و شعرشان را کامل ٬ برایم کامنت گذاشته اند.
"تنهايي"
هر بار كه يادم ميآيد نيستي
تازه حس ميكنم
چقدر تنها هستم
درست مثل وقتيكه
به آخرين اتوبوس شب نميرسم
مثل روزهاي بيپولي آخر ماه
مثل وقتيكه در روزنامه
ماجراي مردي را ميخوانم
كه جلبكهاي تلخ زير پل را
در ششهايش حس كرد
يا مثل وقتيكه از پنجرهي هواپيما
به پسر كارگري فكر ميكنم
كه احتمالا در كنج يكي از نقطههاي نوراني
- روي زمين-
دستهايش را دور زانوها حلقه كرده
و بياعتنا،/لحظهاي به سمت ما نگاه ميكند
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۸۸ ساعت 16:13 توسط نرگس
|