اینکه ابرها بیایند و بایستند و نبارند٬ چیزی ست در نوع خود!

امروز  به مادر سلما؟ فکر می کردم. لابلای این همه خاطره و عجیب زنده است در ذهنم. با این تفاوت که در کنار تابلو راه جزامخانه ایستاده ام و می روم آنجا. هوا هوای امروز تهران است و البته باران خواهد بارید.

نفهمیدم ما به امید زنده ایم؟ یا امیدها به ما؟ نفس واژه ٬امید و زندگی ست٬ با هم!