این روزها بسیار خسته هستم. بسیار خسته. روال من در زندگی همیشه این بوده که همه چیز معمولی ست. همه چیز عالی و عادی ست. سر حال و خوش قرن ها راهم را می روم. بی خستگی. بی دردسر. حتی سنگلاخ ها را یا سر بالایی های نفسگیر را به همان چابکی و نرمی می روم که جاده صاف هموار را٬ بعد یکباره می افتم و می میرم ! همیشه خستگی از این نوعی که دچارش هستم ٬ یکباره نازل می شود. هر چند سالی یکبار. در این حال و هوا هستم. رسما نا ندارم. تنم نمی کشد. روحم نمی کشد. کرختم. این چند سال واقعا داشته ام می رفته ام. حالا وقت مردن است انگار. حتی نوشته ها هم بی روحند. هوای پیرامون من نیز. به بی تفاوتی دچارم. گاهی فکر می کنم وقتی که به بی تفاوتی دچارم نه فقط من که همه ی آدم هایی که در زندگی من هستند چیزی را از دست می دهند. انگار روح فضا من باشم. دلم می خواهد مدتی بروم مرخصی و کسی بیاید روح من باشد.

تنها نوشته ای که این روزها خیلی سر حالم آورده ٬ مصاحبه ی ایراندخت با دولت آبادی ست که چیزی ست.

بی روحی من در نوشته های من هم هست. آنقدر خسته هستم که فکر می کنم دیگر ننویسم و هی می نویسم و بد است و حذف می کنم و باز می نویسم و بد است و نباید اینجا باشد٬اما بعد فکر می کنم که خوب نوشته ها عین صاحبشانند و این برهه ای ست از زندگی یک آدم.گاهی من سکانس آخر اینسومنیا هستم که آل پاچینو فقط می خواهد که بخوابد ٬اما باز خوابم نمی برد. خوب من آل پاچینو نیستم خوب!!!

ا