مدتی ست تصمیم گرفته ام که تا تزم را بنویسم و دکترا قبول شوم به یکی از آرزوهای زندگی ام بپردازم که فروشندگی کتاب است. البته هنوز عملی نشده و بیش از هر چیز دارم سعی می کنم موانع ذهنی ام را بشکنم و اینکاره شوم.

امروز رفته بودم خرید مفصلی داشته باشم از مواد آرایشی بهداشتی برای خانم های خانواده . فروشگاه مشهوری ست و مارک های خوبی دارد( دوست عزیزی معرفی فرموده اند) . داشتیم مارک ها  و خصوصیات هر کدام را با خانم فروشنده چک می کردیم و من انگلیسی شا ن را می گفتم که سر صحبت باز شد با آقای صاحب فروشگاه و از انگلیسی دانی ام پرسید و رشته ام و ازم دعوت کرد در کلاس های زیبایی و آشنایی با محصولاتشان شرکت کنم و به قول آقا باهاشان همکاری کنم! خیلی هم راغب بود. یعنی اینکه به زبان خودمان بروم فروشنده لوازم بهداشتی آرایشی شوم.از فروشگاه که خارج می شدم و با آقا که خداحافظی می کردم می خواست به من پوستر و این حرف ها بدهد که خوب من کجا بزنم؟ اما به این فکر می کردم که خدایا من خودم را کشته ام که راضی شوم به فروشنده شدن ٬ اما در دعاها روی کتاب هم تاکید  کرده بودم به خدا! خدا ٬ فروشنده اش را شنیده بود فقط!