دیروز یکی از درس های مهم حرفه ای را که می شود آموخت یاد گرفته ام و راستش شیر فهم شده ام که آدم در هر کاری باید یک چند به استاد شود.

رفته بودم چشمه به حال و احوالپرسی دوستی که آنجا کار می کند و البته خرید نون نوشتن دولت آبادی. بعد همانوقت مرد جوانی آمد و کتاب می خواست : کتابی درباره ی آداب و شیوه ی زندگی ٬ و خوب تابلوست که منظورش این است که از کار زنش سر در نمی آورد. دوستم نمی دانست ٬ من اجازه گرفتم که راهنمایی کنم و یک سری کتاب از نشر قطره بهش معرفی کردم و سخنرانی غرایی درباره ی بومی بودن. مرد داشت کتاب ها را می دید و من هم ذهن نشانه شناسانه ام راه افتاده بود که این یک مقاله است خودش که مردی به این سن و سال ٬ زندگی تشکیل داده و نمی داند و حتی نمی تواند درست بگوید چه می خواهد بداند؟ و  ذهنم در این حرف ها بود که باز مرد کتابی را که می خواست ندید و از آقای نشر چشمه پرسید و او هم خیلی تمیز و شسته رفته یک عدد مردان مریخی زنان ونوسی در آورد و تقدیم کرد.و البته که من دو قرن فکر میکردم حتی ٬ آنقدر به بومی بودن ٬ علمی بودن ٬ نشانه شناسانه بودن و هزار چیز از این ور و آنور فکر کرده بودم که محال بود این کتاب را یادم باشد.

من این کتاب را در کتابخانه ی کسی دیده ام و خوانده ام. مطمئن نیستم اما فکر کنم آخر کتاب فهرستی بود از کارهایی که باید کرد و کارهایی که نباید کرد ٬ مثلا کارهایی که زنها باید انجام بدهند و کارهایی که مردها باید انجام بدهند.

یادم است کل کتاب را مثل شوخی می خواندم و کلی هم خندیده ام ٬ اما سال ها گذشته و من کلی در زندگی ها  و آدم ها و زن ها و مردها دقیق شده ام و فکر میکنم زن ها و مردها واقعا خیلی در آفرینش از هم فاصله دارند ٬ واقعا به یک مساله مشترک ٬ خیلی متفاوت نگاه می کنند و اگر بلد نباشند با هم ارتباط بگیرند ٬ دلخوری ست پشت دلخوری که آنقدر روی هم جمع می شود که دیگر هرگز نمی توان برگشت و پل های خراب شده را ساخت.به عنوان یک زن فکر می کنم آقایون در اغلب موارد آنقدر ها نمی فهمند هر چقدر با سواد و همه چیز دان و این حرف ها باشند.و وقتی بفهمم که چطور می شود فهماندشان حتما خواهم نوشت !

شاید خودم یک روز نشستم و جلد دومش را نوشتم و در راستای ایرانی بودن  تایتل را هم که دیده اید حتما !

خلاصه اینکه فهمیدم چقدر مهم است که آدم ذهن مشتری را بخواند و برخورد مناسبی داشته باشد! همین!