با اینا زمستونو سر می کنم؟!!!
امسال اما دورم خیلی دور. هر چقدر سعی می کنم همان رهگذری باشم که در سکوت از کنار رهگذران می گذشت و چشم ازشان بر نمی داشت ٬ نمی شود. امسال سال خوبی نبود. از همان عید ٬ نخستین ضربه ی ترسناکش با بیماری یکی از عزیزانم زده شد و بعد ...٬ سالی بود که دلم را خون کرد.نه اینکه فکر کرده باشم آمده ام به زندگی به خوشگذرانی اما امسال حتی از سال مرگ علی هم بدتر بود. از آن سالی که دوماهه پرتم کرد توی مرگ و چقدر جان کندم تا باز بایستم. امسال اما یکسره پیری بود. نمی دانم . برای هر کسی حتما دمی هست که حس می کند پیری اش آغاز شده. امسال ٬ همان سال بود برای من. چه توانی از من ربود. امروز به دوستی می گفتم ٬ زمانی در آینه به خودم نگاه می کردم و آنقدر پر انرژی و شاد بوده ام که از خودم می پرسیده ام : یعنی نرگس! تو هم می میری؟ ٬ امسال با خودم بسیار گفته ام که : بله نرگس! تو هم می میری.
اگر امروز از خیابان فردوسی رد می شده اید٬ از کنار دیوار سفارت انگلیس و دختری از کنارتان می گذشته که داشته تمبر می خورده ٬ من بوده ام!
این چند روز سرگرم خرید هدیه نوروزی ام ٬ ما بچه که بودیم کلی کتاب درست و حسابی بود توی بازار که هنوز ٬ در پیری٬ یادمند و با یادشان به خیر ازشان حرف می زنم. پدرم در آمده و هنوز نتوانسته ام برای همه ی بچه ها کتاب درست و حسابی پیدا کنم. ای مرز پر گهر!!!! یک کتاب خریده ام برای خواهر زاده ام در تعریف دوستش یک جایی نوشته : اگر چه آدم پست و کثیف و حقه بازی ست ٬ اما دوست خوبیست ! لقب بعضی از کاراکتر ها را حتی رویم نمی شود برایتان بنویسم ٬ چطور اینها را هدیه بدهم؟ تازه بهترین کتاب هایی بودند که دیدم. امروز توی انقلاب به این نتیجه رسیدم که از خیر خرید فرهنگی بگذرم و بپردازم به دیوارهای اتاق بچه ها ٬ و لی دلم این را نمی خواسته.
امروز باز بیمارم. از صبح باز سرما خورده ام . و راستش ...