سلام.

دارم نقد ادبی می خوانم. در یک برنامه ی چند ماهه و ذهنم معطوف به آن است. این روزها نقد مارکسیستی می خوانم و مدام فکر می کنم که کاش ٬ بی جهت گیری متعصبانه ٬ در راه تفکر بشری ٬ آدم ها قادر بودند از هر فکری بخش های خوب و موثر و حیات بخش بشری اش را بگیرند و باقی اش را دور بریزند تا دست و پایشان را نگیرد. خوب حالا به دنبال دو اثر اصلی تفکر اینها هستم از مارکس و هگل که هنوز نجسته ام. کلا از متاثرین از مارکسیزم ٬ شخصا به آرا مکتب فرانکفورت و علی الخصوص به شخصیت و نوع نگاه والتر بنیامین علاقمندم. یک جوری در عالم خلسه است انگار و من هم گاهی لابلای خلسه ها هستم. آها ! می خواستم بگویم که خیلی چیزها هستند که نوع زندگی ما را تحت ااشعاع خود قرار می دهند و به نوعی می شوند چارچوب و همسری می کنند با آنچه هژمونی خواننده می شود. فرم این وبلاگ برای من همینگونه بوده است. همینگونه شده. بر نوع نوشتنم تاثیر و گاهی سیطره دارد. به طرزی مرا خودسانسور میکند نه از هراس افشا کردن که خودسانسوری های من هیچ از نوعی نیست که باب طبع وزارت ارشاد اسلامی نباشد اما به نوعی تحت تاثیر فضا و خانه ی مجازی است که درش می نویسم. و این دارد خسته ام می کند. کم کم دارم پا توی سن می گذارم و این ننوشتن اذیتم می کند.اینکه چیزهایی که می خواهم در اینجا جا نمی شود.مثلا اینکه خیلی درب و داغانم. یا اینکه آدم ها آن اهمیت و اعتمادی را که قبلا به من می دادند را دیگر ندارند بی آنکه به قول شاملو ٬ بی اعتمادی را دوست داشته باشم. اینکه من هم فرسوده می شود در زندگی و همه ی چیز هایی که  در فضای به قول دوستی ـنسیم گونه ـ نویسنده این وبلاگ جا نمی شوند.خیلی وقت است که این فضا یقه ی بسیاری از نوشته ها را چسبیده اما به هوای داشتن خوانندگان قدیمی باز در دوباره نویسی ام پس از قریب یک سال دوری در اینجا نوشتم و البته باز نتوانستم بر تسلط فرم نوشتاری پیشینم علی رغم موفقیت ذهنی فایق آیم.و البته آنقدر خوانندگان قدیمی حتی٬ حضور پر رنگی نداشته اند که مرا به دوباره نوشتن و میل به خوانده شدن دوباره و دیگر گونه  ترغیب کنند. یا تلاش برای حفظ آبی های فراوان این وبلاگ و قرمزی  ماهی هایی که امیدوارم زندگی شان را دیده  باشید. می دانستید که عمر این ماهی ها می تواند بیست سال هم باشد؟ البته اجحاف است اگر از میثم که خواننده ی پر لطف این وبلاگ است تشکر ویژه نکنم به خاطر تمامی کامنت هایی که می گذاشت به تنهایی جور تمامی بی کامنتی هایم را می کشید. و خوب این لطف تو بوده است به این نوشته ها هر چند که نویسنده شان با ننوشتن فقید شود در ذهن شما.

و تشکر ویژه دارم از همراه قدیمی و عزیزم که حضورش برایم  خواندنی ترین موضوع خطوط نوشته و نانوشته ی همه ی وبلاگ ها ٬ خصوصا اینجا بوده و از اینرو خودم بیش از همه ی عالم اینجا را خوانده ام و دلگرم شده ام.و  و تنها چیزی ست که دلم برایش تنگ می شود.همیشه دلم خواسته در بهترین نوشته ها به قلمی برسم که تنها از آن توست وقتی من مخاطبش هستم و این تلاش شده و دیده ای گاهی. هر چند که زمانه نگذاشت به چنان زیبایی برسم در قلم ٬ چرا که چنان زیبایی را نداشت این زندگی.

خوب؟ اگر این وبلاگ چیزی نو را به شما داده ٬ نگهش دارید و باقی را دور بریزید. وکیلید.

 

نرگس. بیست و یک و سی و نه شنبه شب .

بیست و یکم فروردین ماه ۸۹.

ایران. تهران.