«... کجا بودم اکنون؟ خيابان کج. اسمش کج بود. از خيابان خسروی راه می‌گرفت و آن ته‌ته‌ها که به نظرم تا نزديک بشوی خيلی دور است، گنبد سبز بود. يک بار رفته بودم تا نزديکش، تا نزديک رواق. اما از کسی نپرسيده بودم چيست آن؟ به چشم کنجکاو بودم اما به زبان انگار گنگ بودم و جسارت پرس و جو نداشتم. می‌شنيدم، آن چه را گفته می‌شد می‌شنيدم. اما جرأت سوال نداشتم. بسيار و بسيار و بسيار شنيده بودم که فضول صفت زشتی‌ست و شنيده بودم پاسخ هر سئوالی را در کودکی که مگر تو فضول هستی؛ فضول هر کار؟! پس به تدريج زبان پرسش در من گنگ شده بود و من به تمامی انگار شده بودم گوش و چشم. هنوز هم در عجب هستم که چگونه توانستم نشانی دکان پيرمردی را در همان خيابان کج بپرسم، ـ و از چه کسی، نمی‌دانم؟ـ که آن مرد خاموش توی آن دکان تنگ، آلات موسيقی تعمير می‌کرد و احتمالاً خودش هم ساز می‌ساخت؛ شايد سه‌تار يا و‌يلون. از او هم نپرسيدم. فقط نگاهش می‌کردم و متوجه‌اش بودم که نسبت فاصله‌ی چشم‌ها و انگشتانش که سيم‌ می‌پيچيد يا چوب نازکی را با اره‌مويی می‌بريد، خيلی کم بود. از چشم‌ها فقط مژه‌هايش را می‌توانستم ببينم که توهم رفته بود و چشم‌هايش را نه، چون او مدام سرش توی کار بود. و از انگشت‌هايش هم طرح کم رنگی در حافظه‌ام مانده؛ کشيده بودند و حدس می‌زنم زبر و چغر و به فرمان بودند. وقتی هم که رفتم سلام کردم و گفتم می‌خواهم نزدش و‌يلون زدن ياد بگيرم به من نگاه کرد ـ بايد نگاه کرده باشد ـ اما بعد از آن خواهش کوتاه به گمانم سرم را انداخته بودم پايين از شرم. آن مرد هم حرفی نزد و به ديوار دکان اشاره کرد با دستش که ابزار نازکی توی پنجه‌هايش بود و من گفتم کارگرم، از يک بعدازظهر تا ساعت سه می‌توانم... بايد گفته باشد ورش دار؛ آن دومی را ـ و اشاره‌اش به دومين و‌يلون آويخته به ديوار بود و من دو قدم برداشتم و دست بردم بسوی ساز کوچک و عجيبی که چنان صداهای افسون کننده‌ای از آن شنيده بودم وقتی پيچ راديوی دکان باز بود يا از راديوهای ديگر. آرشه، خودش آرشه و‌يلون را گرفت طرفم و من آن را گرفتم، بايد يادم داده باشد که گودی پاشنه ساز را چطور زير چانه‌ام جا بدهم و همچنين انگشت‌هايم را روی سيم‌ها. و لابد گفته است آرشه را اينجور بگير بين انگشت‌ها و ... حالا. نمی‌دانم، واقعاً نمی‌دانم. او چيزی به من گفته است يا نگفته است؛ همين حد می‌دانم که احساس می‌کنم بسيار او را در يادهايم ستوده‌ام. و نه بس حالا که می‌نويسمش و تمام حضورش را حس می‌کنم و می‌بينمش با همان مژه‌های به هم خورده، سر پايين به کار و صبوری و حوصله‌ای بزرگوار چون اندک مردمانی که هيچ از اين زندگی سپنجی نمی‌خواهند و فقط می‌بخشند آن چه را در وجود خود دارند و وجود اين اندک آدميان گنج خاموشی‌ست که هيچ اژدهايی، کذبی روی آن چمبر نزده است.

آن مرد نازنين چه مايه درک عميق داشت و چه ميزان بردباری که صداهای گوش‌خراش آن ساز پيشتر خاموش را که من ايجاد می‌کردم می‌شنيد و تحمل می‌کرد درون دکانی که مساحت آن کمتر از ده متر بود در تابش آفتابی که تمام روز می‌تابيد بر دوگانه لت شيشه‌ای؛ و چه گرم بود هوا ـ روز تابستان که به همان مناسبت من دو ساعتی تعطيلی داشتم که در گرمایی چنان سنگين کمتر آدمی يافت می‌شد که هوای آراستن سروموی داشته باشد و توان کار در آن عرق‌ريزان که نرمه‌موها می‌چسبيد به پس گردن. و هنوز شستشوی سر و گردن بعد از آرايش باب نشده بود در دکان‌های سلمانی. نکته‌ی دیگر این که حرفه‌های دیگر هم یکی ـ دو ساعتی در دکان را می‌بستند، گیرم رو دری‌ها را جا نمی‌انداختند یا کرکره‌ها را پایین نمی‌کشیدند، و دکان مرد هنرمند همچنان قديمی مانده بود با لت‌های کشويی که دو لنگه بودند و گمان می‌کنم او حتی به صرافت کرکره‌ای کردن در دکانش هم نيافتاده بود، و بی‌گمان در فکر آينده‌ی تغيير رودری دکانش هم نبود، چون او از آن آدم‌های کشور ـ سرزمين ما بود که از خيلی قديم‌ها می‌آمد و هيچ نگاه نمی‌کرد به اين‌که ديگران چه می‌کنند و يقين می‌دارم حالا که آن مرد هنرمند در ذهنش کار و زندگی می‌کرد و همچنان که زمان می‌گذشت او فروتر می‌رفت به درون بی‌نهايت خود و نمی‌دانم چرا تصور می‌کنم که آن مرد فقط گاهی به دست‌هايش نگاه می‌کرد، آن هم يک لحظه و بعد از غروب آفتاب، وقتی زنی ـ فرزندی لوله‌ی ابريق آب را می‌گرفت روی دست‌ها تا او دست و انگشتانش را بشويد از لکه‌های رنگ و احتمالِ مانده‌ی چسب که با خاکه‌چوب خوب تميز نشده بود در طول روز بعد از هر چسب‌کاریِ چسباندن قايقک‌های يک کاسه‌ی سه‌تار يا حاشيه‌ی پوست يک تنبک و جز آن.

رفتند و من گريه کردم.  کمی. همان‌قدر که بغض را فرو نداده باشم. لازم بود. و اندوه گسستن، و چند و چندین بار باید جِر خورده باشم از این گسست‌ها. در کجایم؟» نه! چرا گفتم بعد از غروب زنی ـ فرزندی آب از لوله‌ی ابریق روی دست مرد هنرمند می‌ریزد؟ پندار بی‌ربط! از کجا و با چه نشانه‌هایی باید دریافته باشم که او همسر و خانمانی داشته باشد؟ هیچ. نه هیچ کس را دیده بودم که بر او گذری کرده باشد، نه کلامی شنیده بودم که نشانی و عطر و بویی از حضور دیگری در دورهای ذهن او انگاشته بشود. ...»

* محمود دولت آبادی