من جایی می خوابم که بتوانم از پنجره آسمان را ببینم. شب ها ستاره ها را ، دم صبح رنگ های متغیر آسمان را ، سر ظهر نور آفتاب را !!! امروز که بیدار شدم به ابرها نگاه می کردم ، و از ذهنم گذشت که دلم می خواهد یک پالتو داشته باشم.امری عادی ست برای شما اما نه برای منی که در زمستان مانتوی تابستانه می پوشم. ولی واقعا دلم می خواهد، شاید سنم که بیشتر شود به سرما حساس تر شوم و توی پالتو گر نگیرم. بعد از صبحانه تصمیم گرفتم سری به لباس های زمستانی بزنم. بعد بوت هایم را در آوردم و چون تمیزند تو ی خانه پوشیدمشان و شروع کردم به پرو مانتوهایم. بعد حس کردم که دوست دارم امسال کیف و کفش و دستکش چرم داشته باشم. نه پالتو یا هر لباس دیگری. بعد به این نتیجه رسیدم که می خواهم مشکی باشند.بعد دیدم به یکباره از جین و کولی و ژاکت چنین تغییری خیلی  بنیادگرایانه است. تصمیم گرفتم که کولی چرم بگیرم. بعد از خودم پرسیدم که آیا مطمئنم که می خواهم دستکش چرم بگیرم؟ مطمئنم ا ما حتما به خودم می خندم. بعد فکرکردم که کیف چرم زیپ دار می خواهم ، از این چرم های اسپرت با زیپ های نقره ای. بعد خودم را تصور کردم که باید راه بیفتم توی چرم فروشی ها. بعد دیدم که همه ی اینها باید با پالتو باشد ، آیا می خواهم پالتو بگیرم؟ باید آنقدر بگردم تا چیزی پیدا کنم که اسمش پالتو ست اما خیلی گرم نیست. در این سال ها خیلی گشته ام ، هنوز پیدا نکرده ام. امسال هم روش!

بعد به این فکر می کنم که چقدر همه  چیز خوب است. میانه ی همه ی اینها هنوز بوت هایم را به پا دارم و توی خانه لیوان چای به  دست قدم می زنم. فکر می کنم که چقدر احساس امنیت می کنم. علت اصلی این حس در این روزها این است که بالاخره موضوع تزم را انتخاب کردم. کار سختی بود. ناچار بودم برایش کلی مطالعه ی غیر سیستماتیک از هر چمنی گلی داشته باشم. پروسه ی پر وسواس پسند کردن! قرار بوده در دست های من طلا شود و باید لیاقتش را می داشته. باید دلم می خواستش! بعد از ذهنم می گذرد که چقدر همه از این طرز فکر من بیزارند. از اینکه فکر می کنم ، دست های من طلا می کنند. چند نفر را عصبانی کرده باشم خوب است؟ بعد یادم افتاد به یک سالی که پشت سر من است. که چقدر زخم زننده بود. یادم آمد چند آدم را برای همیشه در این سال پشت سر گذاشتم. یادم آمد هر لحظه اش را تیغ در گلو داشتم. خار در چشم و خنجر در استخوان. 

با تمام وجود در آستانه ی مرحله ی تازه ای از زندگی هستم. هوا پر است از بی واژگی این آغازی که نمی دانم چیست. بوت به پا ، در به در دنبال لیوان نیمه ی چایم می گردم که جایی در خانه جا گذاشته ام ، و از ذهنم می گذرد که هر گز به کوچکی آن آدم ها بر نمی گردم. به کوچکی روزگار آن آدم ها، و باز مثل هر آغازی از ذهنم می گذرد که ، از دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست. و اینکه اینبار باید در خودم در پی اش باشم ، با معیارهای خودم!

همیشه حسادت برانگیز بوده ام در اینکه فکر می کرده ام ، دست هایم چیزی را یا کسی را طلا می کنند ، همیشه دشمن تراش بوده اینکه ضعیف نبوده ام ، و همیشه در دل نهیبشان داده ام که کوچک باشید و از فرطش بمیرید ، و در خوش زیستن هایشان هیچ وقت نفهمیده اند که زر پاداش تیغی ، خاری ، خنجری ست که همیشه در گلو ، در چشم و  در استخوان من بوده ، که من تمام وجودم دم طلا شدن ، درد می کند!