امروز قرار نبوده غمگین باشم ، مکالمه با یک دوست ، به یادم آورد که خیلی غریب هستم.

یادتان هست؟ در وبلاگ هایم چقدر از تک و تا نیفتاده از "چرا نوشتن "حرف می زدم؟ مدت هاست می دانم ما می نویسیم بلکه کسی ما را بخواند. ما می نویسیم چون جای دیگری نیست. چون کسی نیست. همه مان. من وبلاگ های غمگین تک تک شما را خوانده ام. حضور عشق های قدیمی را. حضور زخم های عشق های قدیمی را. بی حضوری عشق را. بی زمانی زندگی را. از دست رفتن های زمان. خوب ما جز کلمه چیزی نداریم. من هم از تک و تا افتاده ام. در هر چیز در هر کلمه یا هر شعر از کس دیگری ، دارم از خودم حرف می زنم.

قیصر امین پور  برای من شاعر دردآشنایی ست. واژه ها در دستش صیقل خورده اند با درد. از من بپذیرید که واژه جز به آب چشم و خون دل شسته نمی شود. و او واژه های ساده ی شسته رفته ای دارد.

نه اینکه یادم نباشد که امروز روز مرگ او ست. اما بیش از ان از عصر مدام فکر کرده ام  :


احساس میکنم ، خاکستری تر از دو سه سال گذشته ام

...

یک شعر گفته ام به سیاق یکی از شعر هایش ، سال ها قبل که هیچ وقت برای کسی که صاحب آن است نخوانده ام. همیشه منتظر زمان بهتر و مکان بهتر مانده ام ، و خوب به همه ی مناسبت ها شاید اینجا و امروز:


و سین ،

حرف آخر نام من است

جایی که

نام کوچک تو ،

آغاز می شود!