لیو
اخیرا همه به شکل بسیار عجیبی بطور همزمان بدون اینکه هم را بشناسند ، همه ی دوستانی قدیمی ،بهم گفته اند که من از آدم های بسیار مهم زندگیشان هستم.همان یکی دو آدم معروفی که قرار است در زندگی همه باشند و روی مسیرش تاثیر بگذارند. شما این دوستان را نمی شناسید هر کدامشان عظمتی هستند و خودم هرگز فکر نمی کرده ام واقعا بهم همچین حسی داشته اند.دیروز فهمیده ام که یکی از دوستانم رفته کارت اهدا اعضا گرفته و علی رغم اینکه من عشق زندگیش نیستم ، در وصیت نامه اش قید کرده که اولین فردی که اگر احتیاج داشته باشد حق دریافت همه ی اعضا را دارد ، نرگس است. دم گفتن گریه اش گرفته بود. ازش پرسیدم چرا من ؟ من آدم های زندگیت را می شناسم. چشماش قرمز شده بود و فقط بهم نگاه کرد.
و اما نرگس! دو سال پیش دلم می توانسته با این کلمات خیلی گرم شود . خیلی خیلی گرم. می توانسته خیلی تاثیر گذار باشد. و علی رغم اهمیتی و ارزشی که همه ی این حرف ها داشته اند ، دم شنیدن شان هر بار فقط دلم می خواسته سیگاری می بودم.باید دم دیدن چشم های قرمز دوستم به تانی سیگاری می گیرانده ام.
آخر تنها دو بار زندگی می کنیم ، مرد عشقش را گم کرده. تنها نشانی که از او دارد نام دهی ست به نام لیو *.برای رسیدن به آنجا باید در زمستان در هوای بورانی از کوهی پوشیده از برف بگذرد که وحشی ست. تنها.
*خورشید.