رفته رفته در چند سال اخیر و خصوصا از یک ماه قبل به این طرف ، مطمئنم که تفاهم میان آدم ها زمانی شکل می گیرد که سکوت لابلای کلمات هم را بفهمند.

مشخصا دارم درباره  دوستانی که در چارچوب با مطالعه بودن و صاحب اندیشه بودن جای می گیرند حرف می زنم. نه صرفا کسانی که می خوانند ،آن هایی که می خوانند و بیشتر از آن فکر می کنند.

همیشه به سکوت این آدم ها واقفم. واقف تر می شوم و رفته رفته خودم ساکت تر می شوم. 

این روزها روزی یک چپتر فوکو می خوانم و باقیش به او فکر می کنم. و راستش احساس خوشبختی می کنم از اینکه در میان این همه روزمرگی و بیهودگی تنیده در زندگی ، این همه آدم های تازه طراز اول برای شناختن وجود دارد. از بچگی از غصه هایم این بوده که این همه کتاب هست فیلم و عکس و تئاتر و تابلو و ... این همه چیز نو از انسان های صاحب تازگی هست برای شناختن  و به عمر من قد نمی دهد. امروز اما احساس خوشبختی می کنم که دست کم تا دم مرگ یا تا آن دمی که از سلامت ذهنی بر خوردارم ، می توانم مطمئن باشم که چیزهای تازه ای هست و هست و هست...

تمام این روزها که فوکو میخوانم تنها حسرتم این است که تو از لذت شنیدن سخن رانیهای من محرومی ، که تو لابلای خستگی غرق شده ای!